برای یه روزم شده یه دوست واقعی میخوام!

تازگیا فراز و نشیب زیادی تو احساساتم رخ میده ولی از اونایی که توخالین، گنگن، مبهمن.. خودمم نمیدونم چمه؛ در واقع زیاد از این حالت ها بهم دست میده دیروز یه ویدیویی از یه پسر تو یوتیوب دیدم که میگفت «برای یه روزم شده میخوام یه دوست واقعی داشته باشم»
هر چی میگذره بیشتر حس میکنم تنها تر میشم و دایره دورمو هی تنگ تر و تنگ تر میکنم از طرفی میخوام ارتباط بگیرم، یعنی نیاز دارم که واقعا یه رابطه واقعی «رفاقت» رو تجربه کنم و داشته باشمش.. طی این سالها چرخیدن تو فضای مجازی میتونم بگم تنها یه نفر بود که بشدت حس اون سولمیت رو باهاش داشتم و واقعا کنارش خودم بودم و اصلا فاصله دوری که از هم داشتیمو حس نمیکردم، ولی بعدها طی یسری اتفاق که نمیشه گفت..طی یه سری مراحل زندگی حس کردم این بخش از شخصیتش که جدید داره شکل میگیره خوشایند من نیست.. 
حس میکنم بخاطر منه واقعا.. یه ویژگی بزرگسالانه که دوست نداشتم و باعث شد اون حسی که قبلش داشتیمو دیگه پیشش نداشته باشم
من انتظار زیادی دارم از یه رابطه اینکه صداقت داشته باشی / انتظار نداشته باشی / وفادار باشی

 

هر وقت میخوام تعداد دوستامو بشمارم میبینم که یه انگشتمو بزور میتونم بیارم بالا.
در نظر من دوست و رفاقت چیزی نیست که خیلیا تعریفش میکنن اینکه با هم برید کافه بگردید فیلم ببینید بخندید یا.. 
در نظر من رفاقت یعنی کنارش با آرامش و بدون نگرانی بشینم کارمو بکنم بدون اینکه انتظار داشته باشم بدون اینکه انتظار داشته باشه، حرف بزنم باهاش بدون اینکه قضاوت کنه، خودم باشم بدون اینکه نگران ریکشنش رفتارش یا کارش باشم..

که این مدل رفاقتا هم برای من همیشه عمر کوتاهی داشتن.

اولین رفیقم تو دوران دبیرستان دریا بود فقط دو سال باهم بودیم بعدش ازدواج کرد و سال آخر رو نیومد و ترک تحصیل کرد.
هیچوقت یادم نمیره وقتی صبح رفتم مدرسه، میخواستم طبق معمول برم کلاسش تا ببینمش؛ یکی از دوستای مشترکمون اومد خبرشو داد که دریا نامزد کرده 
اولین بار بود حس از دست دادن یه کسیو اینطوری تجربه میکردم، پاهام یجوری میلرزیدن که حتی نا نداشتم دو قدم بیشتر بردارم برم.. نه اینکه دریا فرق کرده باشه نه 
دریا همون دریا بود حتی تا یسال بعدشم که باهم بودیم بازم همون دریا بود
فقط نمیدونم چطوری بگم انگار دیگه مال من نبود، من همون کسی نبودم که باهاش بودم! «نه از اون بودنا همون رفاقتو دارم میگم»
* در کمال تاسف آدم بشدت حسودیم و حس مالکیت مزخرفی رو کسایی که دوستشون دارم، دارم.

دومین بار که حس رفاقت واقعی داشتم فاطمه بود، مجازی بود ولی واقعا فاصله هارو حس نمیکردم..  هیچوقت فکرشو نمیکردم با یه بچه تهرونی اینقدر حس امنیت داشته باشم که با آدمای نزدیکمم نداشتم.
هیچ اختلاف خاصی بینمون پیش نیومد ولی بعد از یه مرحله زندگی یعنی بعد از 20 سالگیمون حس کردم یسری چیزا توش تغییر کردن و اون حالت بزرگ شدنه که تو دوستای دور و اطرافم میدیدم دیدم درش.. نمیدونم چطوری توضیح بدم ولی تنها توصیفی که براش میتونم پیدا کنم تغییرات بزرگ شدنه که باعث میشه یهو خیلی تغییر کنه شخصیت.. 

حس میکنم مربوط به مسئولیت ها و هویتیه که بعد از نوجونی شخص پیداش میکنه و میگه که من این قالب بزرگ شدنه رو میخوام و اینطوریه که تغییر میکنه..
ولی من تا حالا همچین حسی نداشتم امم ببینید بزرگ شدم ولی هنوز همون سعیده 17 سالگیمم با همون حسو حال و انرژی و کارا.. 
تفاوت خاصی تو شخصیتم و کارام و انتخابام ایجاد نشده و همونطوریم.. نمیدونم چرا.. هنوز نتونستم کشفش کنم که چرا اونقدری که اغلب ادما تو این دوره تغییر میکنن تغییر نکردم یا بزرگ نشدم!

این به این معنی نیست که بچه باشم یا تصمیمای بچگانه یا غیر منطقی بگیرم یا آدم نابالغی باشم.. فرق داره نمیدونم چطور میشه توضیحش داد !

فقط همینا بودن تجربه حس رفاقت واقعی تو این 25 سال زندگیم.

و نمیدونم آیا قراره بازم این حس قشنگ رو تجربه کنم یا نه..

اینطوری بگم که حس انسان بودن میده حس زندگی میده به آدم pixel