انسانها به خوراک، پوشاک،مسکن احتیاج ندارند. حتی به آزادی آگاهی و آموزش هم احتیاج فوری فوتی ندارند.

آنها از همه بیشتر به حوصله احتیاج دارند . اگر حوصله نداشته باشند ممکن است دردسر درست کنند، جنگ راه بیاندازند، مذاکره بپذیرند، کشورگشایی هوس کنند یا حرفهای شاذ بزنند. 

تا یک جایی از زندگی و مرحله ای از مراحل، مسائل طبیعی زندگی کفاف حوصله آدم را می دهند. اما از یک جایی به بعد آدم حوصله اش سر می رود. مثلاً وقتی دیپلمش را گرفت و دانشگاهی که می خواست یا کم می خواست قبول شد و از رساله اش دفاع کرد و مراسم عروسی اش را برگزار کرد و بچه اش را از پوشک گرفت...

نهایت یکی دو تا بحران نوجوانی بچه اش....

خب بعدش چه…

خیال حوصله بحر می پزد هیهات

چه هاست در سر این قطره محال اندیش

خب در اینجا می فرماید که روزی به آستانی میرسی که از تو و مسائل زندگیت فراتر است.

از تو و دشواریهایی که اندیشه ات را به کار می گیرد فاصله دارد.

از آنچه قلبت را جریحه دار می کند، از سرزنشها، سخنان بیهوده، توطئه ها، بدخواهی ها گسسته است.

روزی شاید در خواب این سرزمین فرا و دور و بالا را ببینی 

روزی ناگهان خودت را در آنجا می بینی 

آن وقت....

چه خواهی پوشید