تموم شدن روابط طولانی مدت هم واقعا عجیبه. دوست چهارسالم رو از دست دادم ولی برخلاف چیزی که باید تجربه کنم، اتفاقا اصلا هم سوگوار نیستم. چون اینقدر همیشه بوده که مغزم نمی تونه باور کنه دیگه نباشه :) هر روز صبح که بیدار می شم مغزم می گه عه! دلم چقدر برای فلانی تنگ شده. پس کجاست؟ بعد خودش جواب می ده احتمالا مثل همیشه سرش شلوغه ، حالا چند وقت دیگه خودش سر و کلش پیدا میشه... :)
بعد جالبه واقعا... همه می گن دل♡موجود زبون نفهمیه. من این بار اصلا دل رو وارد قضایا نکردم. چون می دونستم تنگ میشه و داستان راه می اندازه. مستقیم رفتم سراغ مغز. گفتم بشین مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. برای مغز توضیح دادم. توضیح دادم که چی شده و چی نشده. توضیح دادم که من اصلا برای اون مهم نیستم. توضیح دادم که کل این ۴ سال چی در موردم فکر می کرده و چی در موردم گفته. توضیح دادم ... همه چی رو :) مغز با لبخند نشست نگاهم کرد. چاییش رو سر کشید و گفت آره می دونم! گفتم می دونی که فلان چیز رو هم در موردم گفته دیگه؟! گفت آره آره! می دونم. در جریانم! گفتم خب، نظرت؟! گفت کماکان تصمیم دارم در موردش حرف بزنم و بنویسم! گفتم با اینکه می دونی اون در موردت فکر می کنه یه آدم کثیفی؟ گفت آره آره ! می دونم :)
ایده ای ندارم. واقعا ایده ای ندارم. بذار هرچی در موردم می خوان بگن. من خودم می دونم که اون کار ها رو نکردم :) خدا هم می دونه ، قبل از من هم می دونست... این واقعا کافیه :) من سعی کردم حقی از کسی ضایع نشه. بعد اون دختر زل زده تو چشم من و می گه ببخشید، می دونم که بهت خیانت کردم، اما تو رو خدا یه راه ارتباطی باهاش بهم بده :) ! بعد به خودش و اون می گه ما! می گه اگه ما رابطمون درست شد! اومده وسط زندگی من و به خودش و اون می گه ما! :) بعد اصطلاحات من رو اون نفر سومه به کار می بره! :) چون فکر می کنه اصطلاحات اونه...
سیرک؟!
نه ممنون! به زندگی خودم نگاه می کنم :)
سحر بیداری 3 روز،15 ساعت پیش