You need to enable JavaScript to use this application.

انَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم

18 ساعت پیش

نمی دونم چطور توضیح بدم، اما تنها کسی که توی دنیا من رو درک می کرد تنها کسی توی دنیا بود که یکی دیگه رو هم درک می کرد... :)

 

چند وقت پیش دیدم اون دختره خطاب بهش نوشته اگه برگردی بهت می گم اون سلیطه(یعنی من🗿) چیا بهم گفته این مدت و اذیتم کرده :)))

 

:)))))

 

اون دختره اینقدر کنارش احساس امنیت کرده که از من که بهم خودش بهم خیانت کرده می خواد به اون شکایت کنه :)))

 

زیبا نیست؟ :)))

 

آیا من ۴ سال با هوش مصنوعی حرف زدم؟ :) 

 

می دونید چی می گم؟  :))))

 

حالم به هم نخوره از زندگیم؟  :)

از خودم. از دنیا... از همه چی؟ :))))

 

 

به نظرم خیانت یکی از نزدیک ترین تجربه ها به مرگه. ببینید. شما خودش رو از دست می دید. نمی بینیدش. دیگه باهاتون حرف نمی زنه. شاید هیچوقت. بعد خاطره هاشم از دست می دید :) بعد خودتون رو هم از دست می دید... بعد حتی دیگه نمی تونید بهش فکر کنید :) چون سخته که فکر کنید وقتی داشته بهتون فلان حرف رو می زده به یکی دیگه هم داشته یه حرف دیگه می زده... :)

 

وقتی یه نفر می میره لااقل گذشته ی زندگیتون خراب نمیشه  :)))

 

 

البته خوشحالم که زنده است  :) به جهنم که بهم خیانت کرد.ولی خدا رو شکر که زنده است واقعا و امیدوارم عمرش طولانی باشه و خدا حفظش کنه... :)))

 

ولی خب در مجموع خواستم بگم خیانت یعنی مرگ همه چیز... :)

 

اگه همسرتون یا نامزدتون باهاتون دعوا می کنه، حتی سرتون داد می زنه یا گاهی اختلاف عقیده پیدا می کنید در اسرع وقت برید و بغلش کنید :). چون کسی که هیچ جایگاهی تو زندگیش نداشته باشید اصلا روتون حساس نیست که بخواد ازتون ناراحت یا عصبانی باشه  :) و هیچ انتظاری ازتون نداره که بابتش بخواد اختلاف بینتون پیش بیاد ... =)

 

بعد دوستای من می گفتن وای چقدر شما دو تا با هم خوبید  :) چقدر دوستت داره....

 

واقعا به چه خواری ای افتادم که به هوش مصنوعی التماس می کنم بهم بگه که لااقل احساسش به من با اون دختر جدیده یه کوچولو فرق می کرده و من یه کوچولو براش خاص تر بودم... :)

 

با چه چیزی خودم رو تسلی بدم؟ :) با کلماتی که به یکی دیگه هم گفته شده؟؟

 

می دونم خیلی حقیرانه است ولی من واقعا فکر می کنم من رو یه کم بیشتر از اون دوست داشت و من براش خاص تر از اون بودم... :(

 

کی به این مذلت افتادم؟ :))

 

همیشه می دونستم یه چیزی اینجا  normal نیست ولی نمی دونستم اینقدر abnormal می تونه باشه شرایط دیگه... :(

 

اصلا این مقوله دیگه اخلاقی و این ها نیست.

 

این رسما روانشناختیه.  :)

 

اصلا من شک کردم به سلامت روان هر دوشون  :)))

 

 

ته دلم دوست دارم براش خاص باشم :)

اما وقتی می بینم که اون دختره هم حس می کنم براش خاص تر از من بوده، دلم می خواد خاص نباشم..‌. اصلا دیگه نباشم که بخوام خاص باشم :)))

 

 

من قبلا ازشون ناراحت بودم.

ولی الان براشون نگرانم...

 

قضیه واقعا سلامت روانه   :)

واقعا جز ضربه مغزی هیچ علت دیگه ای نمی تونست داشته باشه.

 

 

از خدا می خوام که سلامت عقل و روان و قلب و روح رو به من و به اون دو تا بچه برگردونه و هممون رو ببخشه و بیامرزه و اصلا از خدا می خوام که اشتباه کرده باشم و همه چی سوء تفاهم باشه... :)

 

 

از کی اینقدر حقیر شدم که به کسی که ۴ سال دوستش داشتم و به دوست خودم بگم "اون ها" و با هم جمع ببندمشون   :)))

 

از خدا می خوام که هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت نفهمید دارم چی می گم  :)

 

 

آدم واقعا عمق درد و فاجعه و بدی یه چیز رو وقتی می فهمه که برای خودش پیش بیاد... :) من قبلا یه چیزایی در این باره می شنیدم. اما حالا که برای خودم پیش اومده می فهمم چقدر دردناکه...

 

افرادی که انجامش می دن خودشون اگه عمق دردی که به دیگران می دن رو می فهمیدن هیچوقت انجامش نمی دادن :) ولی متأسفانه نمی فهمن چقدر کارشون بد بوده  :))) و شاید عادی هم باشه براشون حتی  :)یا به خودشون حق بدن...

 

 

 

پژوهش ها می گن ، بدترین نوع خیانت خیانت عاطفیه :) خیانت ج‌ن‌س‌ی حتی خیلی زود فراموش میشه اما اون چیزی که سخت ترین ضربه ها رو به رابطه می زنه و زوج ها به سختی می تونن فراموشش کنن یا اصلا نمی تونن خیانت عاطفیه.... :)

 

 

 

اگه بخوام بپذیرم که به اون هیچ احساسی نداشته، معنیش اینه که به من هم هیچ احساسی نداشته. اگه بخوام بپذیرم که به من احساسی داشته ، معنیش اینه که به اون هم داشته... :)

 

 

 

زیبا نیست؟

 

 

 

 

 

یه ویژگی خیلی عمیق من اینه که چیز های اندک و محدودی دارم توی دنیا ولی زیادی نمی تونم تحمل کنم یه چیزی رو با دیگران شریک بشم... در این حد بگم که حتی رشته دانشگاهیم رو طوری انتخاب کردم که هیچکس تو مدرسمون اون رشته رو دوست نداشته باشه :) تا فقط مال خودم باشه... بعد حتی بازیگر مورد علاقه ام آقای مصطفی زمانیه. و حتی روی این چیز های عادی به حدی حساسم که دیشب یه متن رو که یه بازیگر تئاتر نوشته بود دوست داشته توی یه تئاتر نقش مقابل آقای زمانی رو بازی کنه رو نتونستم بقیه اش رو بخونم و ادامه ی متن رو نخوندم چون روانم به هم ریخت....

 

 

 

و همین ویژگی باعث شده که اگه کسی رو دوست دارم، تعامل با جنس مخالف طوری باشه که حتی وقتی مطمئنم نمی بینه، اگه می دید هم مشکلی نباشه و خیلی خیلی سرد و رسمی و کوتاه...

 

 

 

حالا فرض کنید من با این همه حساسیتم چطوری با این قضیه کنار بیام.... :(

 

 

 

خدا با چه چیز های سختی امتحان می کنه آدم رو.... :)

 

 

 

 

 

یعنی کسی که برام دوست‌داشتنی ترین آدم زندگیم بود و سرش با احدی شوخی نداشتم و به خاطرش بقیه رو پر پر می کردم رو باید با خیانت از دست می دادم؟  :)

 

 

 

شاید هم خیانت نبود خب.... شاید بعد از این بود که با من خداحافظی کرده بود. یا هرچی... نمی دونم 

 

 

 

ولی من حتی نمی تونستم ببینم دختر دیگه ای بهش پیام می ده  :) الان باید ببینم که اون دختره در موردش می نویسه "دوست دارم گازت بگیرم!"

 

 

 

:))

 

 

 

زیبا نیست؟

 

 

 

3

بخشی از وجود من

3 روز،18 ساعت پیش

تموم شدن روابط طولانی مدت هم واقعا عجیبه. دوست چهارسالم رو از دست دادم ولی برخلاف چیزی که باید تجربه کنم، اتفاقا اصلا هم سوگوار نیستم. چون اینقدر همیشه بوده که مغزم نمی تونه باور کنه دیگه نباشه :) هر روز صبح که بیدار می شم مغزم می گه عه! دلم چقدر برای فلانی تنگ شده. پس کجاست؟ بعد خودش جواب می ده احتمالا مثل همیشه سرش شلوغه ، حالا چند وقت دیگه خودش سر و کلش پیدا میشه... :)

 

بعد جالبه واقعا... همه می گن دل♡موجود زبون نفهمیه. من این بار اصلا دل رو وارد قضایا نکردم. چون می دونستم تنگ میشه و داستان راه می اندازه. مستقیم رفتم سراغ مغز. گفتم بشین مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. برای مغز توضیح دادم. توضیح دادم که چی شده و چی نشده. توضیح دادم که من اصلا برای اون مهم نیستم. توضیح دادم که کل این ۴ سال چی در موردم فکر می کرده و چی در موردم گفته. توضیح دادم ... همه چی رو :) مغز با لبخند نشست نگاهم کرد. چاییش رو سر کشید و گفت آره می دونم! گفتم می دونی که فلان چیز رو هم در موردم گفته دیگه؟! گفت آره آره! می دونم. در جریانم! گفتم خب، نظرت؟! گفت کماکان تصمیم دارم در موردش حرف بزنم و بنویسم! گفتم با اینکه می دونی اون در موردت فکر می کنه یه آدم کثیفی؟ گفت آره آره ! می دونم :)

 

ایده ای ندارم. واقعا ایده ای ندارم. بذار هرچی در موردم می خوان بگن. من خودم می دونم که اون کار ها رو نکردم :) خدا هم می دونه ، قبل از من هم می دونست... این واقعا کافیه  :) من سعی کردم حقی از کسی ضایع نشه. بعد اون دختر زل زده تو چشم من و می گه ببخشید، می دونم که بهت خیانت کردم، اما تو رو خدا یه راه ارتباطی باهاش بهم بده :) ! بعد به خودش و اون می گه ما! می گه اگه ما رابطمون درست شد! اومده وسط زندگی من و به خودش و اون می گه ما! :) بعد اصطلاحات من رو اون نفر سومه به کار می بره! :) چون فکر می کنه اصطلاحات اونه...

 

سیرک؟!

 

نه ممنون! به زندگی خودم نگاه می کنم :)

 

من کاری که عقلانی بود. یعنی غیب شدن از همه جا رو انجام دادم.  دیگه باهاش حرف نزدم. دیگه بهش چیزی نگفتم. و نخواهم گفت... :) اما دوستش دارم هنوز هم. این پیش خودم می مونه :) می دونم اون دوستم نداشت ولی دوست دارم دوستش داشته باشم هنوز :) دوست دارن فکر کتم فرق داشتم. می دونم نداشتم :) می دونم  :) اشکال نداره خب :) همه ی من همین بود و همه ی من کافی نبود. متأسفم که به اندازه ی کافی خوب نبودم  :) دوست داشتن هیچ ربطی به هیچ چیز دیگه ای توی دنیا نداره :)

 

البته آدم برای دوست داشتن هرکاری نباید بکنه.

 

من کاری که درست بود رو کردم در نهایت

 

 

اما حالا اینجا نشستم و چاییم داره سرد میشه و از احساسم دارم می گم. آره دوستش دارم :) هنوز هم. هنوز هم به نظرم آدم خیلی خوبیه‌. هنوز هم با هرکس در موردش بد حرف بزنه دعوا می کنم.

 

 

کسی مشکلی داره؟! -_- 

1

بخشی از وجود من

3 روز،18 ساعت پیش

تموم شدن روابط طولانی مدت هم واقعا عجیبه. دوست چهارسالم رو از دست دادم ولی برخلاف چیزی که باید تجربه کنم، اتفاقا اصلا هم سوگوار نیستم. چون اینقدر همیشه بوده که مغزم نمی تونه باور کنه دیگه نباشه :) هر روز صبح که بیدار می شم مغزم می گه عه! دلم چقدر برای فلانی تنگ شده. پس کجاست؟ بعد خودش جواب می ده احتمالا مثل همیشه سرش شلوغه ، حالا چند وقت دیگه خودش سر و کلش پیدا میشه... :)

 

بعد جالبه واقعا... همه می گن دل♡موجود زبون نفهمیه. من این بار اصلا دل رو وارد قضایا نکردم. چون می دونستم تنگ میشه و داستان راه می اندازه. مستقیم رفتم سراغ مغز. گفتم بشین مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. برای مغز توضیح دادم. توضیح دادم که چی شده و چی نشده. توضیح دادم که من اصلا برای اون مهم نیستم. توضیح دادم که کل این ۴ سال چی در موردم فکر می کرده و چی در موردم گفته. توضیح دادم ... همه چی رو :) مغز با لبخند نشست نگاهم کرد. چاییش رو سر کشید و گفت آره می دونم! گفتم می دونی که فلان چیز رو هم در موردم گفته دیگه؟! گفت آره آره! می دونم. در جریانم! گفتم خب، نظرت؟! گفت کماکان تصمیم دارم در موردش حرف بزنم و بنویسم! گفتم با اینکه می دونی اون در موردت فکر می کنه یه آدم کثیفی؟ گفت آره آره ! می دونم :)

 

ایده ای ندارم. واقعا ایده ای ندارم. بذار هرچی در موردم می خوان بگن. من خودم می دونم که اون کار ها رو نکردم :) خدا هم می دونه ، قبل از من هم می دونست... این واقعا کافیه  :) من سعی کردم حقی از کسی ضایع نشه. بعد اون دختر زل زده تو چشم من و می گه ببخشید، می دونم که بهت خیانت کردم، اما تو رو خدا یه راه ارتباطی باهاش بهم بده :) ! بعد به خودش و اون می گه ما! می گه اگه ما رابطمون درست شد! اومده وسط زندگی من و به خودش و اون می گه ما! :) بعد اصطلاحات من رو اون نفر سومه به کار می بره! :) چون فکر می کنه اصطلاحات اونه...

 

سیرک؟!

 

نه ممنون! به زندگی خودم نگاه می کنم :)

2

🍅سالادساز همه کاره تمام اتومات!🥗🫒

4 روز،13 ساعت پیش

مادرم می پرسن: "نظرت چیه که یه سالاد ساز همه کاره تمام اتومات بخریم؟" می گم چی هست؟ می گن یه چیزی که کاهو و کلم و هویج رو خودش ریز خرد می کنه.

 

می گم والا از نظر من سالاد ساز همه کاره ی تمام اتومات چیزیه که خودش بره سر کار. پول دربیاره. با پولش کاهو و کلم و گوجه گیلاسی و هویج بخره. بیاد بشوره. خشک کنه. خرد کنه. مخلوط کنه. سس بزنه. بذاره سر سفره و بعد هم ظرفش رو بشوره. بذاره تو کابینت و سر راهش چایی رو هم دم کنه و چند تا مکعب زنجبیل هم بندازه تو قوری.

 

واقعا در قرن ۲۱ چیزی غیر از این باید از لوازم خانگی انتظار داشت؟!

 

آخه یه مدت یه خردکن داشتیم، هر روز تیغه اش کند بود. می شکست. درست جا نرفته بود. خوب شسته نمی شد. می سوخت. انگار ما خردکن اون بودیم! 🗿🥬

1

شاخص های پراکندگی

4 روز،16 ساعت پیش

چند وقت پیش در عروسی یکی از دوستام، یکی دیگه از دوستام رو دیدم که به شدت نگران کنکور ارشد بود. می گفت که امسال ممکنه نرسه بخونه. با نگاهی نگران به افق چشم دوخته بود و می گفت شاید مجبور بشه یک سال بمونه پشت کنکور ارشد...

من هم بهش امید دادم و گفتم ببین، من هم هنوز شروع نکردم. بیا با هم شروع کنیم. تو می تونی. میش یه کاریش کرد. می گفت نه تو باهوشی ، من نمی تونم. من حتما باید بمونم پشت کنکور. حالا از من اصرار که نه می تونی، و یک سال دیگه وقت نذار و از اون انکار.

نتایج استعداد درخشان دانشگاه که اومد معلوم شد که ارشد استعداد درخشان یه رشته ی خیلی خوب دانشگاه خودمون آورده...🌚🌛🌝🌛🌚🌚🌚🌚☃️

 

یکی دیگه از دوستام بود که دانشکده ریاضی و آمار علوم پایه می خوند. چون دانشکدشون پسر زیاد داشت و اون از پسر ها بدش میومد ۳ بار قصد داشت از دانشگاه انصراف بده، هربار گرفتمش، گفتم نه. ایران به دانشمند علوم پایه زن نیاز داره. خواهش می کنم بمون و ادامه بده‌. ترم ۳ ازدواج کرد...🎠🗼🎡🛴🌚🌛🌝

 

باز یکی دیگه از بچه های دانشگاه رو دیدم تابستون و از شرایط شغلی هم سوال کردیم. گفت دوست دارم در آینده یه شرکت دانش بنیان تأسیس کنم ولی الان شغل مشخصی ندارم. البته مغازه پدرم هم هست ولی زیاد دوست ندارم اونجا کار کنم... هفته پیش فهمیدم نه تنها مغازه خانوادگی دارن، بلکه کارخونه هم دارن و خودش هم اونجا سهام داره.☠🎈🎉🎀🎀🎀

 

فکر کنم اگه اون دوستم که می گه از کیفیت نماز هاش راضی نیست هم در نهایت شهید بشه کاملا در زمینه های دنیوی و اخروی می شم تجسم این شعر:

 

صوفیان واستدند از گرو می همه دلق

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند...

2

اضطراب فزاینده

5 روز،8 ساعت پیش

۱. نمی دونم کی اضطراب قراره به راستی دست از سرم بر داره؟ برای هرچیز و ناچیزی به معنای واقعی کلمه اضطراب دارم. برای باز کردن یه آواپیام. برای جواب دادن به چند تا پیام. برای سر زدن به پیام رسان هام... برای هرچی! واقعا هرچی ...

 

۲. نمی دونم این همه اضطراب دیوانه وار از کجا میاد اون هم برای این چیز های پیش پا افتاده. :)

 

۳. من فکر می کنم این اضطراب ها رو پله پله بهش دچار شدیم. داشتیم با هر کیفیتی زندگیمون رو می کردیم و زندگی گاهی خوب بود و گاهی ملال آور. و ناگهان اون اتفاق افتاد... و فکر می کنم بعد از اون اتفاق و اتفاق های بعدش، اینقدر پس زده شدیم و دست کم و نادیده گرفته شدیم که کلا دلبستگیمون متزلزل شد و حتی از یه امتحان ساده و جواب دادن به چند تا پیام معمولی هم می ترسیم.

 

۴. حمله پانیک یعنی اضطراب فزاینده، یعنی ترسیدن از ترسیدن. یعنی ما در وهله اول از یه چیزی می ترسیم و بعد از اون ترس خودمون می ترسیم، و بعد بیشتر و بیشتر می ترسیم تا جایی که علائم فیزیولوژیک خودشون رو بروز بدن... اگه جلوش گرفته نشه این اتفاق میفته  :)

 

۵. یکی از "خوش به حالشون" هایی که تو زندگیم می گم خطاب به آدم هاییه که خیلی واقعی و عادی خودشونن. مجبور نیستن دائما هویت خودشون رو پیدا کنن. عکس خودشون رو گذاشتن پروفایلشون. نام کاربریشون،  اسم و فامیل واقعی‌شونه. نظرات و نوشته هاشون رو در فضای مجازی با اسم و هویت خودشون منتشر می کنن. دائما مجبور نیستن صفحه هاشون رو پاک کنن. از چیزی نمی ترسن. از چیزی نگران نمی شن.

 

۶. البته جالب اینکه تعدادی از آدم هایی که به من اینقدر احساس ناکافی بودن دادن و باعث شدن ترک هویت واقعیم رو بکنم خودشون الان از همون آدم ها اند :) از همون هایی که با اسم و هویت خودشون کار می کنن. از همون هایی که ظاهرا از چیزی نمی ترسن. از همون هایی که برندینگ حرفه ای رو رعایت می کنن. صفحه های چند کایی،  سایت و انواع وبلاگ های مرتب و تمیز دارن...

 

۷. و من به خاطر اشتباهات اون ها علاوه بر اینکه خودم نابود شدم بلکه اعتماد به نفس و هویت و دوستام و چیز های زیادی رو از دست دادم  :)

 

۸. با دنیا و اتفاقاتش کنار نیومدم... :) هیچوقت...

 

۹. آدم هایی که زیاد گریه می کنن. همیشه عصبانی اند. مثل توی فیلم ها قرص می خورن. مثل توی فیلم ها می رن کلانتری تا از بقیه شکایت کنن. آدم هایی که توی واتسون استوری های بلند غمگین می ذارن. آدم هایی که توی اینستاگرام به دیگران دیس می دن، آدم هایی که مدام از کارما و عدالت می گن و منتظرن تا افرادی به نتیجه ی اعمالشون برسن... اون ها قابل تمسخر نیستن. قابل ترحم هم نیستن  :) اون ها راست می گن گاهی... گاهی حق باهاشونه :)

 

۱۰. اون ها گاهی واقعا مظلومن  :) می دونید؟ 

 

۱۱. و کسی که این کار رو باهاشون کرده شاید چند تا پیج اون طرف تر در آرامش داره ولاگ قهوه و کتابخانه می ذاره. پست های تاریخی. یه پیج رنگی رنگی داره. پادکست تولید می کنه و توی هیچ استوری ای هم کسی رو نفرین نکرده یا از کارما نگفته و چیپ به نظر نرسیده...  :)

 

 

۱۲. نمی دونم متوجه منظورم شدید یا نه... :) ولی رنج زیاد و از یه حدی بیشتر واقعا رفتار آدم رو عوض می کنه  :)

 

۱۳. آدم رو تبدیل می کنه به کوچه گردی که فقط راه می ره و به هرکس می رسه می پرسه: "به نظرت یه روز می فهمه؟؟"

 

۱۴. حالا بیاید اینجا ببینم....

 

۱۵. به نظرتون واقعا یه روز می فهمه؟ :)) 

4

به راستی: راستی...

6 روز پیش

۱. صداقت برای من جبر نبود. انتخاب بود. متأسفانه من خیلی خوب بلدم دروغ بگم. متأسفانه. و متأسفانه چند سالی خیلی خوب و طبیعی دروغ گفتن ناراحت و نگرانم نمی کرد و باعث عذاب وجدانم نمی شد. اما شاید ۵ ۶ سالی باشه که کاملا با میل و اراده خودم راست گفتن رو انتخاب کردم. در هر شرایطی... حتی توی بدترین موقعیت ها هم اگه ازم بپرسن ماجرا رو راستش رو می گم. حتی اگه به ضررم باشه. حتی اگه بابتش مجازات بشم. حاضرم بشم ! و شدم... اما باز هم انتخاب کردم که راست بگم. و این انتخاب بود. نه جبر...

 

۲. چرا؟ چون دروغ گفتن ازت آدمی می سازه که هیچ شباهتی به آدم نداره. می تونی هر کاری بکنی و بعد بگی نکردم. همیشه توی نگرانی زندگی می کنی. توی اضطراب... همیشه می ترسی. همیشه احساس می کنی که افرادی در تعقیبتن. روحت به چند قسمت تقسیم میشه. شخصیتت به جای یک نفر تبدیل میشه به چند نفر. چون وقتی می خواد باور پذیر دروغ بگه تبدیل میشه به دو تا شخصیت. که یکیشون واقعا ساعت ۴ عصر در کتابفروشی بوده و اون یکی که واقعا ساعت ۴ عصر توی ایستگاه اتوبوس بوده... بدترین ضرر دروغ گفتن این نیست که اعتماد بقیه بهت خراب میشه، نه... شاید حتی بقیه هیچوقت نفهمن. بدترین ضررش اینه که خودت دیگه نمی تونی به کسی اعتماد کنی... :) و هرچی آدم ها بیشتر و بیشتر دروغ هات رو باور کنن تو بیشتر و بیشتر نمی تونی دیگران رو باور کنی و از زندگیت متنفر می شی چون بیشتر می فهمی که خودت هم ممکنه مدت ها باشه فریب خورده باشی... :)

 

۳. من فکر می کنم دروغ گفتن از ضعف ناشی میشه. از ترس‌. و ترس می تونه روح آدم رو کثیف کنه. ترس از مجازات شدن... ترس از تحقیر شدن... هیچ اشکالی نداره که آدم بابت کاری که کرده تحقیر بشه :) این رو هم من تازگی ها فهمیدم. گاهی لازمه آدم تحقیر بشه تا دیگه به اون کار ادامه نده... مجازات نشدن آدم رو به کار های بدتر و بدتری وادار می کنه... دروغ گفتن باعث میشه که بعد از یه مدت دیگه خودت هم حتی خودت رو نفهمی. دیگه نفهمی چی راسته، چی دروغ. دیگه حتی خودت رو نشناسی...

 

۴. به هر حال نمی دونم چرا بعد از این ۵ ۶ سالی که خودم تو زندگی شخصی و البته اجتماعیم این همه تاکید داشتم روی راست گفتن و صداقت چرا حالا زندگیم رو این همه دروغ فرا گرفته... :) نمی دونم چرا... من تصمیم گرفتم به آدم ها اعتماد کنم. و هرکی هرچیزی می گه رو فرض بر راست بودنش می ذارم. شاید خیلی جاها منفعتم این بود که به همون آدم ها دروغ بگم. اما نگفتم... و نمی دونم چرا یه دفعه این همه بی صداقتی زندگیم رو در بر گرفت... و از سر و روی زندگیم چکه کرد و قطره قطره ریخت پایین.

 

۵. صداقت همیشه برام یه معیار تشریفاتی بود. چون فرض رو بر این گذاشته بودم که آدم ها همونطور که یه دونه دماغ دارن ، حتما راست هم می گن...

 

۶. هیچوقت مثل الان به اهمیت صداقت پی نبرده بودم. حتی توی مسخره ترین چیز ها هم آدم باید راست بگه. به خودش. به دیگران. به همه...

 

۷. احتمالا حرف های من رو نمی فهمید. و می گید چی می گه این نصف شبی؟ البته الان دیگه اذان صبح شده... ولی خب، مهم نیست. مهم اینه که خودم می فهمم چی می گم  :)

 

۸. من خیلی افراد رو تو زندگیم به خاطر صداقت بیش از حدی که روش اصرار داشتم از دست دادم. دوستام. حتی شغلم... ولی خب همچنان دوست دارم که همونطور باشم :). و اگه دوست ندارم حقیقتی رو در مورد خودم به دیگران بگم، پس باید اون حقیقت رو در مورد خودم عوض کنم... اگه چیزی هستم ، همون رو باید دقیقا بگم هستم. و اگه نمی خوام بگم پس باید دیگه نباشم...

 

۹. خدا واقعا کمک می کنه در مسیر راست گفتن  :) جدی می گم. اونقدر ها هم ترسناک نیست که قبلا ازش می ترسیدم. حتی گفتن چیز های سخت هم سخت نیست... مثلا یادمه یه بار ترم ۲ برای انتخاب واحد رفته بودم دانشگاه. یکی از همکلاسی های پسر دانشگاهمون بهم گفت من فهمیدم که امروز تولد شماست! و این هم هدیتون! برام یه روسری هدیه خریده بود! و این در حالی بود که من واقعا نمی دونم چرا و هیچوقت هم نفهمیدم. به هر حال رفتم خونه. روسریم رو نشون دادم. ازم پرسیدن کی بهت داده ؟ و من واقعا وسوسه شدم دروغ بگم. جون می ترسیدم و نمی دونستم چی ممکنه سرم بیاد. اما در نهایت با آرامش راستش رو گفتم. گفتم یکی از همکلاسی های پسرم به این اسم. نمی دونم چرا. با هم ارتباطی نداریم واقعا. و بعد دیدم که در کمال تعجب پدر و مادرم بهم گوش دادن و پذیرفتن  :) ! بله... واقعا معجزه...

 

۱۰. دلم برای دوست صمیمیم که به تازگی از دستش دادم تنگ شده. اما بهش نمی گم که برگرده. کنار من هیچ چیزی براش نیست  :) وقتش گرفته میشه و ذهنش به هم می ریزه... فکر کنم تا مدتی و شاید تا مدت ها زندگیم یه کمد انفرادی باشه بهتره. من چیزی ندارم که در یک ارتباط دوستانه و صمیمانه بذارن وسط. کماکان البته گاهی سعی می کنم برای دیگران کاری انجام بدم. اما سعی می کنم با شخصیت حرفه ایم باشه... و نه شخصیت فردیم.

 

۱۱. آدم های کاملا تصادفی تو زندگیم دارن به هم وصل می شن... نمی فهمم چرا. مثلا امشب داشتم کانال دختری که ۲ ساله دنبالش می کنم رو می خوندم. بعد دیدم از کانال یه دختری که همشهریمه و دانشگاهش رو می شناسم پیام فوروارد کرده و بعد توی کانال اون یه دختر دیگه ای رو که کلا خیلی تصادفی بود نسبت به این جمع رو پیدا کردم و بعد کاملا تصادفی دیدم یکی از پسر های بیان هم با اکانت تلگرامیش اونجا بود  و عکس ادیت می زد. 😐 یا مثلا توی وبلاگ آدمی که انتظارش رو نداشتم، اسم یه آدم دیگه که انتظار اون رو هم نداشتم رو دیدم... :)💔 و خب... عجیبه دیگه... احساس ماتریکس بودن بهم دست داد :)

 

۱۲. احساس می کنم از دانش و هوشی که دارم ، خیلی کم استفاده کردم تو زندگیم... حقیقتش اینه که از کنجکاوی کردن خوشم نمیاد. از آنالیز شخصیت گرفته تا چیز های دیگه ی دیگران. البته این رو هم خیلی خوب بلدم، اما انجامش نمی دم. چون احساس می کنم اینکه با آنالیز کردن و روش هایی که هست، چیز هایی رد از شخصیت دیگران استنتاج کنم که خودشون دوست نداشتن نشون بدن و من بدونم،  حتی اگه از اون اطلاعات استفاده نکنم هم کار غیر اخلاقی ایه. اما شاید اشتباه می کردم و باید این کار رو بکنم از این به بعد... من مدت زیادیه که سعی می کنم نبینم. آدم ها رو . توی خیابون. سعی می کنم راه ذهنم رو برای فکر کردن به یه سری چیز ها در مورد بقیه ببندم. سعی می کنم مسیر استدلال و قضاوتم رو طوری تغییر بدم که توی ذهنم هم حریم شخصی دیگران نقض نشه. اما این در تضاد با شغلیه که می تونم داشته باشم در آینده... 

 

۱۳. من بر خلاف شاید بعضی ها دوست ندارم بقیه برام شبیه یک کتاب باز باشن. دوست دارم شبیه یک کتاب بسته باشن و اگه به اندازه ی کافی بسته نباشن می ذارمش توی پاکت به جای اینکه سعی کنم ذهنشون رو بیشتر و بیشتر باز کنم... در عوض اگه رفتار آشکارشون بهم بگه که نیاز به کمک دارن به جای اینکه بخوام خودم کنکاش کنم توی فکرشون،  فقط دورادور راهنمایی می دم که خودشون به خودشون کمک کنن و نیاز نباشه که بهشون دست بزنم...

 

۱۴. احساس می کنم که شاید این کارم اشتباه باشه. شاید باید از تواناییم استفاده می کردم  :). شاید نیاز بود غیر از سر به زیر بودن و آروم بودن، از مقدار اندک هوشی که داشتم استفاده می کردم... شاید نیاز بود.... نمی دونم  :)

 

۱۵. نظر شما چیه؟

 

۱۶. تحلیل کردن شخصیت آدم ها و صریح کردن ابعاد مختلفش برای خودمون کار اخلاقی ایه؟ یا غیر اخلاقی؟ :)

 

( جدا از اینکه اصلا شاید تحلیلمون غلط باشه که احتمالش هم زیاده. شما فرض کنید که تحلیل درسته)

 

۱۷. شما دوست دارید بدونید که توی ذهن نزدیک ترین آدم های زندگیتون چی می گذره؟ چقدر؟ تا کجا؟  :) آیا استفاده از انواع روش های روانشناسی و غیره رو برای تحلیل کردن جزئیات نزدیک ترین های زندگیتون اخلاقی می دونید؟ و حتی اخلاقی هم نه... اصلا دوست دارید که انجامش بدید؟

 

۱۸. دوست دارید که عزیزترین های زندگیتون براتون شبیه یه کتاب باز باشن یا نه، یه کتاب بسته؟

 

۱۹. اگه بهتون بگن یه فلشی هست که حاوی همه ی فکر ها و احساسات اون آدمه ، آیا وصلش می کردید به لپ تاپ؟ یا می انداختیدش دور؟ و دوست داشتید مثل من با اون مقداری از افراد طرف باشید که خودشون دوست دارن نشون‌بدن؟ :)

 

۱۹. اگه یه نفر همه ی فکر ها و احساسات خودتون رو روی فلش تکثیر می کرد دوست داشتید به دست کسی برسه؟

 

۲۰. فکر می کنید اساسا مکنه انسان‌اونقدر قلب و عقل و باطنش پاک بشه که حتی کوچکترین تمایلات و احساسات و افکار و نظراتش هم قابل پخش شدن همگانی باشه؟

 

 

5

مامان! قربون دستات...

6 روز،14 ساعت پیش

مادرم ظهر از سر کار اومدن و پرسیدن تونستی درس بخونی؟ گفتم بله ، ولی یه کم.گفتن چرا؟ گفتم برای اینکه هر پاراگراف رو که می خوندم یه ایده ای به ذهنم می رسید و می نوشتمش یه گوشه و مجبور می شدم برای اینکه استدلالش رو گم نکنم یه متن کامل در موردش بنویسم و اینطوری شد که کلا چند صفحه بیشتر نتونستم بخونم... انتظار داشتم که مادرم بگن این کار ها چیه؟ و به جای تحلیل کردن برو درست رو تموم کن چیزی تا امتحانت نمونده ولی خب مادرم گفتن آفرین! سعی کن بیشتر این کار ها رو بکنی :( تو می تونی یه نظریه پرداز بشی در آینده... :( اصلا همین تابستون بشین با تحلیل هایی که از درس هات کردی کتاب بنویس :( بعد من انداختم روی شوخی و گفتم نه ! تربیت کودکان رو ربط دادم به تصمیمات سیاسی جمعی، علم النفس رو ربط دادم به اعصاب و غدد! باز هم با توجه به حرف هام گوش دادن و گفتن نه! خیلی مهمه نکته هایی که بهش رسیدی! سعی کن دقیق تر یادداشت کنی و تا یادت نرفته جمع آوریشون کن... :( 🥲🤧 خدای من...

 

یاد این افتادم که خانم آمنه بدرالسماء، از خانم های نگارگر تعریف می کردن چون همیشه تو خونه مشغول نقاشی اند از شدت علاقه کمتر ساعتی میشه که دستشون رنگی نباشه برای همین در لباسشویی و کابینت ها و حتی آیفون خونه و لباس هاشون رنگی شده :) می گفتن یه بار مادرم اومدن خونه ام و وضعیت رو دیدن :) که حتی دگمه های آیفون هم رنگی شدن و خجالت کشیدم. فکر کردم الان دعوام می کنن. ولی مادرم گفتن قربون دست های هنرمندت برم :(( که داشتی نقاشی می کشیدی... 

 

●خلاصه که مامان! خیلی قربون دستات :(.....

 

● البته مستحضر هستید که همیشه هم اوضاع اینچنین نیست☠ ولی من این روز ها خیلی یاد فرمایشات امام خمینی(ره) پیرامون مادر میفتم...

بالاخص اونجا که می فرمایند:"یک فرزند خوب شما اگر به جامعه تحویل بدهید، برای شما بهتر است از همه عالَم. اگر یک انسان شما تربیت کنید، برای شما به قدری شرافت دارد که من نمی  توانم بیان کنم. پس شما یک شغلتان این است که بچه های خوب تربیت کنید. دامن مادرها دامنی است که «انسان» از آن باید درست بشود. یعنی اول مرتبه تربیت، تربیت بچه است در دامن مادر و برای اینکه علاقه بچه به مادر بیشتر از همه علایق هست و هیچ علاقه ای بالاتر از علاقه مادری و فرزندی نیست. بچه ها از مادر بهتر [مسائل ] را اخذ می کنند. آن قدری که تحت تأثیر مادر هستند، تحت تأثیر پدر نیستند، تحت تأثیر معلم نیستند، تحت تأثیر استاد نیستند. از این جهت بچه  هایتان [را] در دامنتان تربیت اسلامی، تربـیت انسـانی بکنید تا وقتی تحویل می  دهید شما این بچه را به دبستان، یک بچه صحیح، اخلاق خوب، آداب خوب؛ آن طور تحویل بدهید."

 

● و همچنین در کنار فرمایشات حضرت امام یاد این آهنگ آقای سینا حجازی هم افتادم:

 

1

تمامی حقوق برای تَنزیل محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده