
۱. چند وقتِ پیش دیدم دوست مهدیه خانم(همسر شهید مصطفی علیخانی) در کانال مشترکشان نوشته: "بچه ها از شما می خواهم توی استوری هایتان اینقدر با شهید راحت نباشید و صدایش نکنید داداش مصطفی و رفیق شهید عزیزم! درست است که شهدا متعلق به همه اند، اما وقتی بعضی هاتان اینقدر در پست ها و استوری ها راحت با شهید حرف می زنید، همسر شهید ناراحت می شود. برای همین هم خواستم بهتان بگویم که بیشتر رعایت کنید." دلم شکست حقیقتا. دلم شکست.... خدای من... :( ما دختربچه های توی پارک، ما دختربچه های توی کلاس خمیر بازی و رنگ آمیزی مهدکودک، ما دختربچه های توی کتابخانه ی مدرسه... کی این همه بزرگ شدیم؟ که کوچکترین دوستمان بشود همسر شهید و ما با روسری های رنگ رنگی و دامن های پف پفی دور و برش را بگیریم و به جای اینکه پا به پایش برای گم شدن عروسکش گریه کنیم باید بسیج شویم که کسی در پست ها و استوری هاش با آقا مصطفای شهید (که خود شهید علیخانی هم تازه دهه هشتادی است) عاشقانه حرف نزند. چون قلب عروسِ عروسکِ ۱۸ ساله ی ما خیلی حساس و ظریف است و باید مراقبش باشیم که بعد از شهادت مصطفی بیش از این نشکند... :( شهید مصطفی علیخانی، پاسدار دهه هشتادی شهیدی است در اصفهان که در حوادث ۱۸ و ۱۹ دی بیگناه در خیابان توسط افرادی که ادعای دست خالی بودن داشتند(!) با دست خالی و احتمالا با فقط شعار(!) به رگبار بسته شد و در اثر اصابت تیر به قلبش به درجه رفیع شهادت نائل شد...

۲. آه خدای من! از اینکه فاطمه خانم(دوست عزیزم) می گفت مهدی زمانی شهید شد که پدرم هنوز داشت قسط جهیزیه ی من را می داد... :) یعنی پدر فاطمه هنوز دارد اقساط جهیزیه دخترش را می دهد در حالی که مهدی متولد اسفند ۷۹ به عنوان پاسدار هوافضای پشت پدافند در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید... :) فاطمه در مورد آقا مهدی می گفت: "شهدا آدم هایی بودن مثل ما. شبیه همه ی ما. می گفت من و مهدی لباس های ست با هم می پوشیدیم. برای هم تولد می گرفتیم. چون روز ثبت ازدواجمان ۱/۱/ ۱۴۰۱ بود همیشه با هم رؤیا پردازی می کردیم که در تاريخ های رند بعدی زندگیمان به کجا می رسد؟ و چه شکلی می شود یعنی؟" اما در تاریخ ۱۴۰۴/۴/۴ شهید مهدی سهرابی مظلومانه در پشت پدافند برای دفاع از ما مقابل حملات اسرائیل غاصب وآمریکای جنایتکار با ۹۴٪ سوختگی به شهادت رسید. فاطمه خانم می گفت آقا مهدی فوق العاده مهربان بود. با همه هم مهربان بود! :) می گفت خیلی دلسوز بود و دلش نمی آمد که کسی متحمل کوچکترین رنجی باشد. می گفت مهدی فوق العاده با ادب بود. به همه احترام می گذاشت. از آدم های خیلی مسن گرفته تا به بچه های کوچک. برایش فرقی نمی کرد. فوق العاده به همه احترام می گذاشت و جلویشان بلند می شد و با همه مودبانه حرف می زد. برای اربعین امسال، فاطمه ی عزیز من، رفته بود به گذرنامه آقا مهدی نگاهی بیندازد؛ هرچند شهید شده بود. اما آه خدای من!.... آه خدای من، از اینکه گذر نامه شهید مهدی سهرابی تا سال ۱۴۰۶ وقت داشت، اما خودش در جنگ ۱۲ روزه سال ۱۴۰۴ از بین ما پر کشید.... :)

۳. زهرا هم دانشگاهی ما بود. چند ترم بالاتر، در رشته ی تاریخ. اسفند ماه بود که در گروه دانشگاه عکس دو بچه ی کوچکش را گذاشت روی یک تابوت سبز رنگ با پرچم ایران و زیرش نوشت "آخرین دیدار بچه ها با پدرشان". پسرش شاید ۲ ساله هم نبود با شیشه شیری در دست و دخترش فقط چند ماهه بود و در عکس خوابانده بودش روی سینه پدر شهیدش. پروفایلش را که نگاه کردیم دیدین همسر جوانش از پاسداران هوافضا در جنگ رمضان شهید شده بود! آه خدای من از دل زهرا... با بچه های کوچکش. آه خدای من! از اینکه ندیدیم حتی گله ای بکند... ندیدیم بی تابی کند. حتی در ایام انتخاب رهبر جدید تصویر پروفایلش رو تا مدت ها به عکس امام سید مجتبی خامنه ای مزین کرد در حالی که من فکر می کردم جز تصویر همسر شهیدش تصویر دیگری نگذارد! و درباره ی خودش را هم مطلبی درباره خدا گذاشته بود. آه خدای من! از زهرا .... که معلم بارز توحید بود برای من. که عشق زندگی ات سرافرازانه پر پر شود و به شهادت برسد و تو ولی جامعه ات را مقدم کنی بر او در نمایه کردن و ابراز کردن.

۴. برای الهه جعفری. الهه ی زیبا. الهه ی شبیه فرشته ها. الهه ی معصوم و مهربان، که همسرش شهید علی خان بیگی از ملوان های شجاع و سرافراز ناو دنا بود که جاوید الاثر شد و حتی پیکری از این جوان متولد ۷۷ به آغوش خانواده و عروس زیبایش باز نگشت. آه خدای من... از الهه ... که در صفحه اش نوشته بود همسر جاویدالاثرم! من می دانم که تو نرفته ای. من می دانم که تو بر می گردی :) آه خدای من.... از جور استکبار و از درد دشمندوستی عده ای! که عمو ترامپشان همان کسی بود که درباره ی ناو غیر مسلح دنا در پاسخ به خبرنگاری که گفت:"می توانستید ملوانان را اسیر کنید _به جای اینکه آن ها را در یک ناو غیر جنگی و بی دفاع_ بکشید." پاسخ داد:"غرق کردنش هیجان انگیز تر بود!" آه خدای من... به تو شکایت می کنم، از پر پر شدن این همه لاله ی سفید ارتشی ناو دنا، فقط برای اینکه بی مایه سفیهی مانند ترامپ معتقد بود غرق کردن این همه آرزو هیجان بیشتری دارد! آه خدای من...

۵. برای خانم فرجی. خانم متولد ۶۴ شیرینی فروشی که پسر سرباز ۱۹ ساله اش روز ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ به درجه رفیع شهادت نائل شد و خون سرخش برای همیشه در تاریخ آزادگی جهان در سومین جنگ تحمیل شده توسط رژیم موقتی صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به جمهوری اسلامی ایران ثبت شد.

۶. خدای عزیز ما! پناه می آوریم به تو ... از دردی که شهیده الهام سادات صادقی، مادر ۳۲ ساله اصفهانی تحمل کرد و آنقدر غصه اش زیاد بود که از شدت تحمل این غم و جراحت های جنگ هنوز چند ماه از شهادت همسر و فرزندان کوچکش نگذشته بود که به آن ها پیوست. حمله ای به منطقه مسکونی هفتون اصفهان توسط جنایتکارانی که از زودباوری برخی از ما استفاده کرده بودند و می گفتند "ما مسکونی نمی زنیم!". خدایا... خدای عزیز ما... خداوند عادل! خداوند حی و قیوم... به تو پناه می بریم از اینکه خانم الهام صادقی در روز خاکسپاری همسر و شاهین شاهان خردسالش گفت به: «مامان، من خیلی زود میام پیشت. قول میدم که زود بیایم پیشتون.» و بعد با لحنی آمیخته به دلتنگی و یقین اضافه میکند: «مامان هروقت قول بده، زیرقولش نمیزنه. مامان همیشه سر قولش هست. مامان بدقولی نمیکنه.» آن روز این جملات تنها حرفهای مادری داغدار به نظر میرسید که در شوک از دست دادن عزیزترین آدمهای زندگیاش به سرمیبرد. اما حالا، پس از گذشت هفتاد روز و با انتشار خبر درگذشت او می فهمیم که چقدر عاشق بوده و چقدر صادق...الهام صادقی پیش از آنکه مستند زندگی خودش را ببیند (این، خانه من است)، از دنیا رفت.
۷. محله هفتون، محله مسکونی آبرومندی بود که بسیاری از ساکنان آن کارگر بودند و مشاغل دشوار و کم درآمدی داشتند. خدایا... پناه می بریم به تو ! از در خاک و خون غلتیدن مردم مظلوم در خانه هایی که ساختن برخی از آن ها سال ها به طول انجامیده بود چون پس انداز ها بنا بود خرد خرد جمع شود تا تبدیل شود به خانه و در محله هفتون اصفهان حتی برخی خانه ها مشارکتی ساخته شده بود. یعنی چند پسر و دختر یک خانواده با پس انداز سال ها کارگری یک خانه را مشارکتی می سازند و در آن ساکن می شوند تا بالاخره از ثمره سال ها تلاششان استفاده کنند و به آسودگی برسند.
۸. بارالها.... به تو پناه می آوریم.... از رنج های تمام این زن ها. از آزادی زخم ها بر قلب های عاشقشان . و از زندگی دریغ شده از روح لطیف و زیبایشان.....
۹.
Mighty indeed were the plots which they made, but their plots were (well) within the sight of Allah, even though they were such as to shake the hills!
Never think that Allah would fail his messengers in His promise: for Allah is Exalted in power, - the Lord of Retribution.
And thou wilt see the sinners that day bound together in fetters;-
And thou wilt see the sinners that day bound together in fetters;-
۱۰. ترجمه انگلیسی _آیات ۴۶ الی ۴۹_ سوره مبارکه ابراهیم
سحر بیداری 1 هفته،2 روز پیش