به گونهای عطش گرفتار شدهام و چه گرفتاری تلخ و شیرینی، اگر سردردها بیامانم نکنند و به پرخوریام برسم، بزرگ خواهم شد. تمام حرفها، منظور و کنایههایم را خوردهام، تمامشان را! وقتی همهی واژهها را قورت دادم، مانند ناتریس موجی از ولع و بلع درونم به غرش و هیاهویی بیپایان افتاد. روی آوردم به رشتهی سطرهای دیگران، کتابها را فرز و آتشگونه ورق میزدم و حیران مانده بودم که تا به حال اینمرض به جانم افتاده؟ افتاده بود، اما نه انقدر هولناک. میلی به خوراک ندارم، واژهها درونم را پر کردهاند و عطش جوهر دارم. امپراتور کلمات شاهکلید دروازهی کتابها را در جیبم گذاشته است تا ماجرایشان را بهدوش بکشم.
هرچقدر عطش انبار کردن واژهها و جملاتْ در وجودم را دارم، صدمنی بیشتر، دلم نمیخواهد از زیر پلکم بیرون تراوند یا با تار مویی از سرم بگریزند. چشمان بیحس بیجایی بیخ گوشم ایستاده و حصاری بر بروزدادنم کشیده است. سیلاب واژهها را به حال خود میگذارم و زمزمههایم را از میان موم روی لبها به بیرون میسرانم. با دست و پای در بند، سینهخیز خواهم آمد و برای آزادی، دندان به دیوار زندان میکشم.
پ.ن: ناتریس (تریس غیرواقعی) یکی از شخصیتهای کتاب «آواز فاخته» است. شاید روزی دربارهش بنویسم...
Qmarth 4 روز،13 ساعت پیش