وایشای نابینا

احساس می‌کنم با نوشتن‌ خود را رسوا و عور می‌کنم، این‌ چه سایه‌ی نحسی است. بگذار بگویم که شبیه «وایشا دختر نابینا» شده‌ام. دختری که درکی از حال ندارد، با چشم راستش آینده و با چشم چپ تنها گذشته را می‌بیند.

گاهی که دست‌م به دیوار کوتاه ماهی‌تابه می‌خورد، به الان سقوط می‌کنم و دلم هری می‌ریزد. بیشتر، بسیار بیشتر از یک سوختگی معمولی آتش می‌گیرم. انگار کمندی داغ به دور هوش و حواس‌م انداخته و به این‌زمان کشیده باشند. چشم‌هایم را می‌بندم و پیشانی‌ام یادش می‌آید که می‌تواند ببیند و رویاها را نشانم دهد. تاریکی پرهیاهوی آینده مرا می‌ترساند، اما با دالان‌های امن و گاه ناامن گذشته آشنایم. با هیچ‌ رشته‌ای نمی‌توانم پیوندشان دهم، گمان نمی‌کنم از در هم آمیختن‌ این دو، زمان خوبی به‌وجود بیاید. حال فقط همین الان است که من تنها واژه‌ش را بلدم و حتی نمی‌توانم احساس‌ش کنم، مانند «پرطمطراق» نیست که قالی را به یادم آورد. هیچ تصویر، بو و مزه‌ای را نمی‌توانم بفهمم؛ کسی لحظه را ربوده است. هیچ‌گاه آدم سخت‌گیری نبوده‌ام، همیشه از کوچک‌ترین برهان‌ها لذت می‌بردم، اما چیزی به من سختْ سخت گرفت و دیگر نمی‌توانم لمس کنم، اشک‌های چشمی که حال را می‌دید، بینایی‌م را سوزانده است.