آدم ها را جدی نگیر! نه از آن جهت که بی‌اهمیت‌اند، بلکه از آن جهت که خیلی آسان می‌توانند از بلندای اِدِعایشان به کوچکیِ حقیقت خویش سقوط کنند! کافیست از پُلی بگذرند که تو هنوز پایت به آن نرسیده. آن طرفِ پُل، دیگر صدای تو را نمی‌شنوند...ناشنوا نشده‌اند، فقط جهانشان عوض شده! و آدمی که جهانش با تو عوض شود، دیگر تو را به یاد نمی‌آورد...اگر برگردی و از دغدغه‌هایی که روزی در آن با هم مشترک بودید حرف بزنی و انتظار همدردی داشته باشی خیالی باطل است. آنها دیگر پوست انداخته‌اند و طوری نگاهت میکنند که انگار داری از قصه ای دور حرف میزنی...شاید وانمود کنند که میفهمند اما این وانمود کردن دردناک‌تر از هر نفهمیدنی‌ست...آنها مدت‌هاست که عبور کرده‌اند...نمیدانی چقدر غریبانه است کسی که روزی در یک مسیر با تو همراه بوده، حالا دیگر حتی نمی‌تواند خاطره گرمای آن روزها را هم به یاد بیاورد! آدم ها گاهی در یک لحظه با تغییر وضعیتشان چنان میتوانند عوض شوند که اگر خودشان را در آیینه ببینند باید از غریبه ای که روبرویشان ایستاده بترسند. و تو می‌مانی و خاطره کسی که دیگر وجود ندارد! شعار میدهند...حرف های قشنگ میزنند...همان حرف هایی که اگر روزی کسی به خودشان میزد به سُخره‌اش می‌گرفتند و یا حتی تحقیرش می‌کردند! و چه آسان است نسخه پیچیدن وقتی درد مالِ دیگریست و بر شانه خودشان سنگینی نمی‌کند...! حقیقت تلخ است، آدم های پیش از پل با آدم های پس از پل یکی نیستند و این تقصیر ما نیست! این شاید ماهیت انسان باشد که در روشنایی منفعت، سایه خودش را گم می‌کند! یا غرور رسوایش می‌کند و پرده را کنار میزند و نشان می‌دهد که زیر این پوسته نازک چه موجودی پنهان بوده...