You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 3 نوشته با موضوع "پاراگراف ها" منتشر شده است.

یادداشت | شانزده

3 روز،20 ساعت پیش در پاراگراف ها

قلب ما حسرت گذشته را میخورد و آرزوی پیدا شدن داریم، امیدواریم جویندگان خسته نشده و به خانه برنگردند، اما دیگر امیدی به پیدا شدن نیست! دنبال من نگرد، بگذار فقط افسانه‌وار همان‌جا که هستیم و هرکه هستیم بمانیم، تو خودت باش و من هم خودم! امروز و امروز و امروز؛ بگذار آینده به فردا اعتماد کند، بگذار ستاره ها مراقب ما باشند، بگذار در مدارهای خودمان حرکت کنیم و مطمئن باشیم که در آینده به یکدیگر بر می‌خورند. امیدوارم تجدید دیدارمان نه یک یافتن و پیدا شدن که تصادف شیرین سرنوشتمان باشد! باز هم دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم...

- برگرفته شده از کتاب: دختر ستاره‌ای همیشه عاشق

یادداشت | پانزده

1 هفته پیش در پاراگراف ها

آنقدر به تو بسته‌ام و از تو هستم که انگار اصلا در تن تو به دنیا آمده‌ام و در رگ‌های تو زندگی کرده‌ام و از دست‌های تو سرازیر شده‌ام و شکل گرفته‌ام و از صبح تا شب در دایره‌ای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور می‌زنم، دور می‌زنم و هیچ‌چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فیلم‌ها، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمی‌دانم. فقط می‌خواهمت. مثل این دریا که یک حالت فروکشنده‌ی وحشتناک دارد می‌خواهمت. و این همه خواستن قابل تحمل نیست. مثل سیل از قلبم پایین می‌ریزد و تنم را خرد می‌کند. می‌خواهم بیدار شوم و ببینم که پهلویم هستی. چقدر می‌توانم بیدار شوم و ببینم که پهلویم نیستی و زندگیم یخ کرده و منجمد است. چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ مگر فاصله‌ی میان به‌دنیا آمدن و پوسیدن و طعمه‌ی کرم‌ها شدن چقدر است؟ دلم می‌خواهد بیدار شوم و همین‌طور بیدار بمانم و نگاهت کنم. وقتی که هوا توی سینه‌ات می‌چرخد نگاهت کنم. وقتی که جریان نبضت زیر پوست گلویت پخش می‌شود نگاهت کنم. وقتی که رنگ بنفش توی مردمک چشمت موج می‌زند نگاهت کنم. همین‌طور نگاهت کنم. خط‌های پیشانیت را بشمارم. موهای سفید اطراف شقیقه‌هایت را بشمارم. سرم را بگذارم میان گودی گردن و شانه‌هایت و همان‌جا بمیرم. بمیرم تا دیگر از تو دور و جدا نشوم. نمی‌دانم برای چه باید رعایت کنم. چه چیزی را باید رعایت کنم. برای چه باید بگذارم که زندگی خودم و آن کسی که دوستش می‌دارم مفهومی جز حسرت نداشته باشد. کاش در جنگل به دنیا آمده بودم و با طبیعت جفت می‌شدم و آزاد بودم. معتاد شدن به این عادت‌های مضحک زندگی و تسلیم شدن به این حد‌ها و دیوارها کاری برخلاف جهت طبیعت است. عزیزم. قربانت بروم. قربان بودنت بروم. دلم دارد می‌ترکد. هیچ‌وقت این طوری نشده بودم. اینقدر تلخ و بیهوده. انگار یک چیزی را از من گرفته‌اند. نمی‌دانم چه‌کسی و کجا و چرا؟ شاید اصلا پیش از تولدم آن را از من گرفته باشند. شاید که من اصلا بی‌سامان به دنیا آمده باشم. و همه‌ی عشق من به تو چیزی جز جست‌وجوی قرارگاهی بر روی خاک نباشد.

- از نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان.

یادداشت | یک

5 ماه،2 هفته پیش در پاراگراف ها

پاراگراف اول: مرد جوان، دعا را از یاد نبر، اگر دعایت صادقانه باشد، هربار احساس جدیدی در آن پیدا خواهد شد. همچنین به‌ یاد داشته باش: هرروز و هربار که می‌توانی تکرار کن: «خداوندا، به کسانی که امروز به حضور تو شتافته‌اند رحم کن.» چون در هر ساعت و هرلحظه هزاران نفر زندگی را ترک می‌کنند و چه زیادند کسانی که دنیا را در انزوا، بدون اطلاع کسی و در غم و نگرانی ترک می‌کنند، در این صورت دعای تو برای آرامش روحشان شاید از آن سر دنیا به‌سوی خداوند روانه شود. چه دشوار است برای کسی که روحش با وحشت در برابر پروردگار حاضر می‌شود و چه آرامش‌بخش وقتی بفهمد، فردی که در دنیا باقی مانده به‌عنوان میانجی برایش شفاعت کرده و آمرزش طلبیده است.

پاراگراف دوم: آیا آدم می‌تواند داور هم‌نوعانش باشد، و ایمانش را تا پایان حفظ کند؟ همیشه به‌ یاد داشته باش که تو نسبت به هیچ‌کس نمی‌توانی داوری کنی. چون هیچ فردی نمی‌تواند درمورد یک جنایت‌کار داوری کند، مگر این‌که درک کند که خودش هم نسبت به این کسی که می‌خواهد داوری کند، مقصر است. فقط موقعی که به این حقیقت پی ببرد می‌تواند داوری کند. چون اگر من آدم با انصاف و درست‌کاری بودم، شاید در دنیا هیچ مقصری پیدا نمی‌شد. حتی اگر هم قانون تو را داور او تعیین کرده، باز تا جایی که می‌توانی با این طرز فکر عمل کن.

پاراگراف سوم: بچه‌ها را حتی از نزدیک می‌توان دوست داشت، حتی اگر کثیف یا زشت باشند، البته به‌ نظر من بچه‌ها هرگز زشت نیستند! ثانیاً اگر درباره بزرگسال‌ها حرف نمی‌زنم به این دلیل است که آن‌ها علاوه‌ بر این‌ که منزجر کننده‌اند، شایسته دوست‌داشتن هم نیستند؛ تفاوتی که با بچه‌ها دارند این است که سیب را خورده‌اند، مزه آن را می‌دانند، با خوب و بد آشنا هستند و شبیه «خدایان» شده‌اند. همواره هم به خوردن آن ادامه می‌دهند؛ ولی بچه‌های کوچک مزه هیچ‌چیز را نچشیده‌اند و نسبت به هیچ کاری مقصر نیستند.

- برگرفته شده از کتاب: برادران کارامازوف

درباره
دختری که ماه را نوشید. About Img

یه شبِ مهتاب، ماه میاد تو خواب! منو میبره کوچه به کوچه...باغ انگوری، باغ آلوچه...دره به دره، صحرا به صحرا، اونجا که شبا، پشت بیشه‌ها، یه پری میاد ترسون و لرزون! پاشو میذاره تو آب چشمه، شونه میکنه موی پریشون...

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای دختری که ماه را نوشید. محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده