You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 6 نوشته با موضوع "دلنوشته ها" منتشر شده است.

یادداشت | چهارده

1 ماه پیش در دلنوشته ها

آدم ها را جدی نگیر! نه از آن جهت که بی‌اهمیت‌اند، بلکه از آن جهت که خیلی آسان می‌توانند از بلندای اِدِعایشان به کوچکیِ حقیقت خویش سقوط کنند! کافیست از پُلی بگذرند که تو هنوز پایت به آن نرسیده. آن طرفِ پُل، دیگر صدای تو را نمی‌شنوند...ناشنوا نشده‌اند، فقط جهانشان عوض شده! و آدمی که جهانش با تو عوض شود، دیگر تو را به یاد نمی‌آورد...اگر برگردی و از دغدغه‌هایی که روزی در آن با هم مشترک بودید حرف بزنی و انتظار همدردی داشته باشی خیالی باطل است. آنها دیگر پوست انداخته‌اند و طوری نگاهت میکنند که انگار داری از قصه ای دور حرف میزنی...شاید وانمود کنند که میفهمند اما این وانمود کردن دردناک‌تر از هر نفهمیدنی‌ست...آنها مدت‌هاست که عبور کرده‌اند...نمیدانی چقدر غریبانه است کسی که روزی در یک مسیر با تو همراه بوده، حالا دیگر حتی نمی‌تواند خاطره گرمای آن روزها را هم به یاد بیاورد! آدم ها گاهی در یک لحظه با تغییر وضعیتشان چنان میتوانند عوض شوند که اگر خودشان را در آیینه ببینند باید از غریبه ای که روبرویشان ایستاده بترسند. و تو می‌مانی و خاطره کسی که دیگر وجود ندارد! شعار میدهند...حرف های قشنگ میزنند...همان حرف هایی که اگر روزی کسی به خودشان میزد به سُخره‌اش می‌گرفتند و یا حتی تحقیرش می‌کردند! و چه آسان است نسخه پیچیدن وقتی درد مالِ دیگریست و بر شانه خودشان سنگینی نمی‌کند...! حقیقت تلخ است، آدم های پیش از پل با آدم های پس از پل یکی نیستند و این تقصیر ما نیست! این شاید ماهیت انسان باشد که در روشنایی منفعت، سایه خودش را گم می‌کند! یا غرور رسوایش می‌کند و پرده را کنار میزند و نشان می‌دهد که زیر این پوسته نازک چه موجودی پنهان بوده...

یادداشت | دوازده

1 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

کمال‌گرایی همان سرابی‌ست که آدمیزاد را فریب میدهد! گاهی جایی از زندگی آنقدر در انتظار بی‌نقص شدن متوقف میشویم که یک روز بالاخره چشم‌هایمان را باز میکنیم و می‌بینیم که مدت‌هاست راکدِ راکد ماندیم و در رویای دریا شدن تبدیل به یک مُرداب شده‌ایم! کمال‌گرایی مثل یک روباه خوش‌سیماست، همان‌قدر زیبا و همان‌قدر مکار و فریبنده...

یادداشت | یازده

1 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

بعضی آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند. ذوقی برایشان نمی‌ماند. حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر! گوشه‌ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ ای کاش زندگی هیچوقت به مرگ نگیرد که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستان ماست...

یادداشت | هشت

3 ماه پیش در دلنوشته ها

نمیدانم آستانه تحمل من پایین آمده یا این روزها آدمها بیش از حدِ معمول دارند شعرسُرایی میکنند و زیادی پرحوصله شده‌اند. حتی فرکانس صدایشان را هم نمیتوانم تاب بیاورم چه برسد به نظرات بی پایه و اساسی که فقط در جهت منفعت خودشان، به باد هوا بند است. این قضیه میتواند درمورد خانواده یا نزدیکترین افراد زندگی‌ات هم صدق کند و انگار با شنیدن حرفهایشان کسی گوشه‌ای از مغزت را محکم نیشگون میگیرد. حالا تو در آن لحظه فقط چند انتخاب داری، میتوانی واکنشی ندهی، یا اینکه محیط را ترک کنی، یا اگر هم مثل من صبر و حوصله‌ات را قلقلک داده باشند امان از کف بدهی و مایل به ناسزا شوی و درنهایت همه چیز منجر به بحث شود...اصلا میدانی؟ زندگی از وقتیکه هندزفری‌ام را گم کردم و نمیتوانم به یُمن وجود آن، نُطقِ این‌ شاعران نچندان محترم را کاور کنم سخت‌تر شده...برای بار هزارم درود بر مخترع هندزفری، ایرپاد و هرچیزی که ما را از صدای منزجر‌ کننده آدمها نجات میدهد!

یادداشت | چهار

3 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

باور دارم برای گریز از کابوسِ بیداری فقط باید توی آغوش خواب مچاله شد. شاید آن‌جا رویاها دوباره بتوانند جان بگیرند؛ این روزها هم بیدار ماندن مثل یک کابوس است، با این تفاوت که دیگر پناه بردن به خواب لطفی ندارد‌‌. چرا که آن‌جا نیز آرام و قرار نداریم و رویاها دیگر دستمان را نمی‌گیرند، فقط صدای موشک است و بوی باروت! همه‌ی ما سایه مه‌آلودی شدیم که نمیداند به کجا دارد میگریزد و هرچه تندتر در مسیر سرگردانی میدود، مقصدش بیشتر به آوارگی ختم میشود...

یادداشت | دو

5 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

دَرِ انباری که باز شد، بوی خاکِ مانده و کاغذِ کهنه پیچید توی هوا. دنبال کتاب محبوبِ دوران کودکی‌ام میگشتم؛ همان کتابی که وقتی دَه ساله بودم از نمایشگاه مدرسه خریدم، یادم‌ نمی‌رود هرسال به انتظار می‌نشستیم تا اواسط آبان از راه برسد و مدرسه ما را به آن نمایشگاه ببرد و برای لحظاتی از مسائل ریاضی و راه حل‌های بی‌پایانش فاصله بگیریم...توی انباری چندتا کارتن سنگین روی هم تلنبار شده بود که نمیدانستم داخلشان چه خبر است. به هوای پیدا کردن کتاب، یکی از آنها را باز کردم...باز شدن کارتن همانا و غرق شدن در خاطرات کودکی همانا...دفترهای دوران دبستان،دفترنقاشی‌ها، دفترخاطراتم، دفتر طراحی که برای کلاس رنگ‌روغن خریده بودم، بوم نقاشی که رویش را خاک گرفته بود و دیگر هیچ هم زیبا بنظر نمی‌رسید، قلمو‌ها و رنگ‌هایِ خشک شده...نشستم روی زمین و خاطره ها را مرور کردم، انگار گردش ایام بعد از سالها من را به اجبار، سمت چیزهایی کشانده بود که به فراموشی سپرده بودم. همه چیز دوباره جان گرفت؛ از گذشته‌ای که دیگر خیلی دور بنظر می‌رسید! زمان، آرام و بی‌صدا، از لابه‌لای صفحات بیرون می‌آمد و دورم می‌چرخید...آن طرفِ کارتن، تقویمی مربوط به سال ۹۱ بود و طرفِ دیگر دفترچه خاطراتی که شعرها و متن‌هایی از شاعران مختلف را نوشته بودم که اصلا هم با سن و سال آن زمانم جور در نمی‌آمد و حالا با دیدنشان چیزی درون قلبم فرو میریخت، بالاخره کتاب مورد نظر را بین آن همه وسایل پیدا کردم و به همراهِ چند کتاب دیگر که مثلا گذاشته بودم سر فرصتِ بهتری بخوانمشان! فرصتِ بهتری که هرگز نیامد و سرنوشت، هرکدام را به کنج تبعیدگاه انباری در میان خِرت و پِرت‌های قدیمیِ خاک‌خورده فرستاده بود. خواستم برگردم توی اتاق که چشمم به کارتن دیگری افتاد، آن را باز کردم و تا محتویاتش را دیدم فوراً بستمش؛ کتابها و جزوه‌های کنکور و خاطرات روزهای نحس دبیرستان از همان یک نگاهِ اول زد بیرون! دیگر طاقت دیدنشان را نداشتم. مرور ناخواسته خاطرات برای امروز کافی بود...همه‌ی این‌ها مربوط میشد به قبل از ۱۴ سالگی‌ام، اما کارتنی که سریع بستمش و نمیخواستم با جزئیاتش روبرو شوم مربوط به بعد از آن...انگار زندگی برایم دقیقا همانجا بعد از چهارده سالگی متوقف شد! در همان روزهایی که تصمیم‌ گرفته بودم بندِ دورِ باطل کنکور شوم، زندگی دقیقا در همان روزها رَخت‌ بَست و دیگر هم بازنگشت...دارم فکر میکنم یک روز باید این کارتن را با همه محتویاتش بسوزانم طوری‌که حتی ردی از خاکسترش هم باقی نماند...از مرور خاطرات اعم از خوب و بد، و مرور آدمهایی که رنگ عوض کرده‌اند خوشم‌ نمی‌آید...کاش آدمیزاد هر قدم که به جلو میرفت قدم‌های قبلی‌اش حداقل در حافظه خودش تا ابدالدهر محو میشدند...حالا میفهمم که هاروکی موراکامی چه میگفت: "خاطرات خیلی عجیب هستند؛ گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم"

درباره
دختری که ماه را نوشید. About Img

یه شبِ مهتاب، ماه میاد تو خواب! منو میبره کوچه به کوچه...باغ انگوری، باغ آلوچه...دره به دره، صحرا به صحرا، اونجا که شبا، پشت بیشه‌ها، یه پری میاد ترسون و لرزون! پاشو میذاره تو آب چشمه، شونه میکنه موی پریشون...

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای دختری که ماه را نوشید. محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده