You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 7 نوشته با موضوع "روزمرگی ها" منتشر شده است.

یادداشت | سیزده

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

شاید بزرگ شدن همین‌ باشد؛ لحظه‌ای به خودت می‌آیی و می‌بینی گوش‌هایت تسلیم صدای خواننده‌ای شده‌ که تا دیروز، موزیک‌هایش را چشم بسته ریجکت میکردی! حالا تازه داری معنای آنچه بر زبان میلغزاند را درک میکنی و صدایش دقیقه‌هاست که روی دور تکرار پخش میشود و تو بی‌آنکه خودت بدانی در کلماتش غوطه‌ور شده‌ای...

یادداشت | دَه

2 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

شب فوق العاده‌ایست! تاریکی همه جا را پوشانده...صدای زوزه‌ی شدیدِ باد و بوران گوش شهر را کر کرده! باران گهگاهی پراکنده میبارد و خیلی زود قطع میشود؛ نور کم جانی توی کوچه از پنجره اتاقم سرک میکشد و همزمان صدای بهم خوردن درهای نیمه باز بر اثر غُرِش باد به گوش میرسد و صاعقه‌های آسمانی خودنمایی میکنند...من عاشق این صحنه‌های دلهُره‌آور و جذاب هستم! باید کمی با صدای طوفانی که گلاویز شاخه‌های درخت شده مراقبه کنم...انگار جان تازه‌ای دارد به جانم اضافه میشود...

یادداشت | نُه

2 ماه،4 هفته پیش در روزمرگی ها

از قرار معلوم فردا هم از همان روزهایی‌ست که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم باید مقداری استرس با خودم حمل کنم برای چیزهایی که کنترلش دست من نیست! تنها راهی که برای مهار این پریشان‌حالی میدانم نفس‌کشیدن‌های عمیق به شیوه خودم است؛ تمام نورهای طلایی و یاسی‌ رنگِ شفابخش را با هر دَم توی وجودم ذخیره میکنم و همه سیاهی‌ها و انرژی منفی‌ درونم را با هر بازدَم خارج میکنم و به مرور تمامم پُر از آرامش میشود...تصور میکنم اکنون در همان فردا شبی هستم که همه کارهایم با موفقیت انجام شده و بعد از کمی نوشتن آماده شده‌ام تا چشمانم را ببندم و خودم را به سکوت بسپارم تا معجزه‌ی شب، غبار خستگی‌ِ روز را به آرامی محو کند...

یادداشت | هفت

3 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

وسط اتاق نیمه‌شلخته‌ام که هنوز کامل مرتب نشده نشسته‌ام و دارم از خودم درباره اندوه غلیظی که مرا همیشه دقیقه‌های نزدیک به تحویل سال در خودش گم میکند میپرسم. دلیلش را نمیدانم، شاید اندوهیست که نبودن کسانی که دوست داشتیم کنارمان باشند ولی نیستند بر جانمان می‌پاشد...شاید چون یک قدم به مرگ نزدیک‌تر میشویم...یا شاید هم بخاطر اینکه هیچگاه نتوانستیم کاملا خودمان را از دل روزهایی که گذشت بیرون بکشیم و قسمتی از خود را برای همیشه لابلای همان روزها جا گذاشتیم و حالا کسی که در این لحظه قرار دارد تمامش اینجا نیست و بخشی از خودش را از دست داده! یا شاید به این دلیل که جسم‌مان اینجاست و روحمان در جایی دیگر سیر میکند...نمیدانم اما این غم مُبهم که توی قلب آدم ته‌نشین میشود غیرقابل انکار است...تا همین چندسال پیش گمان میکردم لحظه تحویل سال، غولِ چراغ جادوست! چشمانت را میبندی و به دعای تحویل سال گوش میدهی و آرزوهایت را در دل مرور میکنی که غول چراغ جادو همه را تیک بزند و در طول سال برآورده شوند، حواسم بود و دقت میکردم که هیچکدام از قلم نیوفتد! بعد چشمانم را باز میکردم و به سبزه‌ها نگاه میکردم چون مامان معتقد بود آن لحظه باید به رنگِ سبز نگاه کرد تا روزهای سبزی در انتظارمان باشد. اما از تو چه پنهان، نمیدانم چرا چند سالی میشود که نه تنها روزهایم مثل سبزه‌ها سبز نمیشوند بلکه مثل سمنو، قهوه‌ای تر از دیروز میشوند...باور کن من فقط به سبزه‌ها و حرکت ماهی‌های توی تُنگ نگاه میکنم، نه چیز دیگری! به تازگی فهمیده‌ام که واقعا با غول چراغ جادو طرف نیستم و دیگر آ‌ن‌قدرها هم ثانیه‌ای که صدای ترکیدن توپ و تانک می‌آید برایم خاص نیست و کلمه‌ی سال جدید هم دیگر آنقدرها معنایی ندارد، بالاخره هرچیزی که هست جدید نیست و ادامه همین روزهاست و همین سالی که گذراندیم! دوستی میگفت: "گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در آینده به انتظار می‌نشیند." درست هم میگف؛ هرچیزی که در آینده رخ میدهد امتداد همان تصمیمات و ردپاهای گذشته است و نمیشود از آن فرار کرد، اینکه بگوییم سالِ جدید کمی اغراق آمیز بنظر میرسد! به هرحال، از ته قلبم میخواهم که روزهای بهتری پیش رویمان باشد...

یادداشت | شش

3 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

بوی سبزه نوروزی فضای خانه را بغل گرفته، چندسال پیش نحوه سبز کردن بذر شاهی را به غزل یاد دادم و با ذوق از سبزه‌هایش که تازه جوانه زده بودند عکس میگرفت و برایم میفرستاد، حالا چندسالیست حوالی نوروز با بوی سبزه‌هایی که توی مشامم میپیچد غزل در ذهنم تداعی میشود، غزلی که هرگز ندانستم چه چیزی یا چه کسی باعث شد میان‌مان فاصله بیوفتد، آن دخترکی که هنوز هم برایم دوست‌داشتنی‌ و الهام‌بخش است و انگار ماموریتش این بود که روزی به زندگیم بیاید و من را از دایره امنم نجات بدهد و بعد برود پی روزگارِ خودش...دلم برایش تنگ شده...حالا که غزل با سبزه‌های نوروزی طنابش را به من وصل کرده و روحم را هرسال به سمت خود میکشاند، من هم دوست داشتم در روزهای خاصی از سال طنابی به دوستانم وصل کنم که در یادشان بمانم، دیشب برایشان یک یادگاری ماندگار فرستادم که از ذهنشان پاک نشوم و به تاریخ خاطراتشان نپیوندم. شگفت‌انگیز و زیرکانه نیست؟ اینکه در روزها و شب‌های منحصر به فردی از تقویم، قسمتی از خودت را در گوشه‌ای از ذهن آدم‌هایی که هم‌مسیرت هستند جا بگذاری و طنابی ایجاد کنی که تا سالهایِ سال میتواند روحت را به آن‌ها وصل کند؟!

یادداشت | پنج

3 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

احساس میکنم بعضی از چرخه‌ها تمام شده و فصل دیگری میخواهد برایم آغاز شود، شاید مدت‌هاست که پشت در نشسته و منتظر است کوله بارم را جمع کنم، ملزومات را بردارم، دورریختی ها را بریزم دور و خودم را آماده کنم و به استقبالش بروم، اما من او را همچون مهمان ناخوانده‌ای میدانم که تنبلی‌ام می‌آید دَر را به رویش باز کنم! راستش را بخواهی از خودِ بهانه‌گیر و اهمال‌کارم اصلا راضی نیستم، قرار بود تمام این مدت فقط روی خودم تمرکز کنم اما مگر این چالش‌های مزاحم گذاشتند؟ میدانم شاید زیادی دارم نِق میزنم اما برای من که هیچوقت آنقدرها مسلط و متمرکز نبودم هرچیز کوچکی میتواند مثل یک غول، افکارم را به پرش وادار کند و تمام انرژی‌ام را در طول روز ببلعد. روزی دوستی در دفترخاطراتم نوشته بود: «آدم زرنگ کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب میشود، خانه بسازد...» دور از ذهن نیست اگر بگویم که هنوز نتوانستم با آجرهایی که گاهی آدمها به سمتم پرتاب میکنند دیواری بچینم و خانه‌ای بنا کنم، فعلا مشغول به آواربرداری ناشی از امیدهای واهی هستم! گاهی تازه میفهمم که بعد از این همه سال، قلق‌گیری جهان را خوب یاد نگرفته‌ام! حالا که دارم مینویسم صدای آسمان را میشنوم، هیچوقت تا به این اندازه رعد و برق برایم جذاب نبوده، چند روزیست که غرش طبیعت تنها غرشی‌ست که گوشهایم را نوازش میدهد، طوفان شدید، هوای ابری وحشی، باران دُمِ اسبی، و حالا رعد و برق‌هایی که علارغم خشمگین بودنشان آرامش محبوس شده‌ام را آزاد میکنند. گوش میسپارم به جوش و خروش آسمان که تنها صدای مهربان و بی شیله پیله‌ی این روزهاست...بعد از این باید بروم به کارهایم رسیدگی کنم، همه چیز بهم ریخته است؛ اتاقم، ذهنم، فایل‌هایم...نیاز به سر و سامان دارند...

یادداشت | سه

4 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

تا پایان سال چیزی نمانده و من میان تمامِ کارهای نیمه‌تمام و افکار نیمه‌جانم نشسته‌ام و نمیدانم که از کدام سو باید خودم را جمع کنم! برای چند روز آینده به جمعی دعوت شده‌ام که احتمالا قرار است آنجا با افرادی هم‌صحبت شوم که حضورشان مثل سوز سرد زمستان روی پوستم می‌نشیند و مثل خوره روحم را میخورد. میدانم تمام انرژی مثبتی که این مدت در خلوت خودم جمع کرده بودم با دیدنشان خاموش خواهد شد، اما چه کنم که آدمی گاهی مجبور است میان کسانی برود که اگرچه با آنها نسبت خونی دارد اما هیچ نسبتی با روحش ندارند! شب ها خوابم آشفته است، کابوس هایم برگشته‌اند، همان‌هایی که سالها پیش در تاریکی اتاقم می‌نشستند و نفس‌هایم را می‌شمردند؛ حالا دیگر خواب نیستند، دارند در زندگی‌ام راه می‌روند و من نگاهشان میکنم بی آنکه توان مقابله داشته باشم...امسال آن‌طور که میخواستم پیش نرفت؛ مثل سالهای گذشته فقط شاهد شکوفه زدن آرزوهایم در زندگی دیگران بودم و سهم من چیزی جز شاخه های خشک نبود...خسته‌ام، آنقدر که حتی نمیخواهم بدانم سال‌های بعد از بیست و پنج سالگی قرار است چگونه بگذرد و یا حتی چه تصویری دارند، ترجیح میدهم رهایشان کنم...اما جنگجوی درونم نمی‌گذارد کاملا فرو بریزم...راستش را بخواهی این روزها آدم نمیداند برای کدام زخمش غصه بخورد یا برای کدام یک از رویاهایش برنامه بریزد که زندگی، بی‌رحمانه او را نبلعد! دلم میخواست رایانه‌ای کوچک بودم که قابلیت ریست شدن داشت؛ یا یک آنتی‌ویروس تمام ویروس ها را پاک میکرد و دوباره میتوانستم بدون ذره ای خط و خش روی قلبم ادامه بدهم...

درباره
دختری که ماه را نوشید. About Img

یه شبِ مهتاب، ماه میاد تو خواب! منو میبره کوچه به کوچه...باغ انگوری، باغ آلوچه...دره به دره، صحرا به صحرا، اونجا که شبا، پشت بیشه‌ها، یه پری میاد ترسون و لرزون! پاشو میذاره تو آب چشمه، شونه میکنه موی پریشون...

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای دختری که ماه را نوشید. محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده