احساس میکنم بعضی از چرخهها تمام شده و فصل دیگری میخواهد برایم آغاز شود، شاید مدتهاست که پشت در نشسته و منتظر است کوله بارم را جمع کنم، ملزومات را بردارم، دورریختی ها را بریزم دور و خودم را آماده کنم و به استقبالش بروم، اما من او را همچون مهمان ناخواندهای میدانم که تنبلیام میآید دَر را به رویش باز کنم! راستش را بخواهی از خودِ بهانهگیر و اهمالکارم اصلا راضی نیستم، قرار بود تمام این مدت فقط روی خودم تمرکز کنم اما مگر این چالشهای مزاحم گذاشتند؟ میدانم شاید زیادی دارم نِق میزنم اما برای من که هیچوقت آنقدرها مسلط و متمرکز نبودم هرچیز کوچکی میتواند مثل یک غول، افکارم را به پرش وادار کند و تمام انرژیام را در طول روز ببلعد. روزی دوستی در دفترخاطراتم نوشته بود: «آدم زرنگ کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب میشود، خانه بسازد...» دور از ذهن نیست اگر بگویم که هنوز نتوانستم با آجرهایی که گاهی آدمها به سمتم پرتاب میکنند دیواری بچینم و خانهای بنا کنم، فعلا مشغول به آواربرداری ناشی از امیدهای واهی هستم! گاهی تازه میفهمم که بعد از این همه سال، قلقگیری جهان را خوب یاد نگرفتهام! حالا که دارم مینویسم صدای آسمان را میشنوم، هیچوقت تا به این اندازه رعد و برق برایم جذاب نبوده، چند روزیست که غرش طبیعت تنها غرشیست که گوشهایم را نوازش میدهد، طوفان شدید، هوای ابری وحشی، باران دُمِ اسبی، و حالا رعد و برقهایی که علارغم خشمگین بودنشان آرامش محبوس شدهام را آزاد میکنند. گوش میسپارم به جوش و خروش آسمان که تنها صدای مهربان و بی شیله پیلهی این روزهاست...بعد از این باید بروم به کارهایم رسیدگی کنم، همه چیز بهم ریخته است؛ اتاقم، ذهنم، فایلهایم...نیاز به سر و سامان دارند...