از قرار معلوم فردا هم از همان روزهایی‌ست که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم باید مقداری استرس با خودم حمل کنم برای چیزهایی که کنترلش دست من نیست! تنها راهی که برای مهار این پریشان‌حالی میدانم نفس‌کشیدن‌های عمیق به شیوه خودم است؛ تمام نورهای طلایی و یاسی‌ رنگِ شفابخش را با هر دَم توی وجودم ذخیره میکنم و همه سیاهی‌ها و انرژی منفی‌ درونم را با هر بازدَم خارج میکنم و به مرور تمامم پُر از آرامش میشود...تصور میکنم اکنون در همان فردا شبی هستم که همه کارهایم با موفقیت انجام شده و بعد از کمی نوشتن آماده شده‌ام تا چشمانم را ببندم و خودم را به سکوت بسپارم تا معجزه‌ی شب، غبار خستگی‌ِ روز را به آرامی محو کند...