تا پایان سال چیزی نمانده و من میان تمامِ کارهای نیمهتمام و افکار نیمهجانم نشستهام و نمیدانم که از کدام سو باید خودم را جمع کنم! برای چند روز آینده به جمعی دعوت شدهام که احتمالا قرار است آنجا با افرادی همصحبت شوم که حضورشان مثل سوز سرد زمستان روی پوستم مینشیند و مثل خوره روحم را میخورد. میدانم تمام انرژی مثبتی که این مدت در خلوت خودم جمع کرده بودم با دیدنشان خاموش خواهد شد، اما چه کنم که آدمی گاهی مجبور است میان کسانی برود که اگرچه با آنها نسبت خونی دارد اما هیچ نسبتی با روحش ندارند! شب ها خوابم آشفته است، کابوس هایم برگشتهاند، همانهایی که سالها پیش در تاریکی اتاقم مینشستند و نفسهایم را میشمردند؛ حالا دیگر خواب نیستند، دارند در زندگیام راه میروند و من نگاهشان میکنم بی آنکه توان مقابله داشته باشم...امسال آنطور که میخواستم پیش نرفت؛ مثل سالهای گذشته فقط شاهد شکوفه زدن آرزوهایم در زندگی دیگران بودم و سهم من چیزی جز شاخه های خشک نبود...خستهام، آنقدر که حتی نمیخواهم بدانم سالهای بعد از بیست و پنج سالگی قرار است چگونه بگذرد و یا حتی چه تصویری دارند، ترجیح میدهم رهایشان کنم...اما جنگجوی درونم نمیگذارد کاملا فرو بریزم...راستش را بخواهی این روزها آدم نمیداند برای کدام زخمش غصه بخورد یا برای کدام یک از رویاهایش برنامه بریزد که زندگی، بیرحمانه او را نبلعد! دلم میخواست رایانهای کوچک بودم که قابلیت ریست شدن داشت؛ یا یک آنتیویروس تمام ویروس ها را پاک میکرد و دوباره میتوانستم بدون ذره ای خط و خش روی قلبم ادامه بدهم...