بوی سبزه نوروزی فضای خانه را بغل گرفته، چندسال پیش نحوه سبز کردن بذر شاهی را به غزل یاد دادم و با ذوق از سبزه‌هایش که تازه جوانه زده بودند عکس میگرفت و برایم میفرستاد، حالا چندسالیست حوالی نوروز با بوی سبزه‌هایی که توی مشامم میپیچد غزل در ذهنم تداعی میشود، غزلی که هرگز ندانستم چه چیزی یا چه کسی باعث شد میان‌مان فاصله بیوفتد، آن دخترکی که هنوز هم برایم دوست‌داشتنی‌ و الهام‌بخش است و انگار ماموریتش این بود که روزی به زندگیم بیاید و من را از دایره امنم نجات بدهد و بعد برود پی روزگارِ خودش...دلم برایش تنگ شده...حالا که غزل با سبزه‌های نوروزی طنابش را به من وصل کرده و روحم را هرسال به سمت خود میکشاند، من هم دوست داشتم در روزهای خاصی از سال طنابی به دوستانم وصل کنم که در یادشان بمانم، دیشب برایشان یک یادگاری ماندگار فرستادم که از ذهنشان پاک نشوم و به تاریخ خاطراتشان نپیوندم. شگفت‌انگیز و زیرکانه نیست؟ اینکه در روزها و شب‌های منحصر به فردی از تقویم، قسمتی از خودت را در گوشه‌ای از ذهن آدم‌هایی که هم‌مسیرت هستند جا بگذاری و طنابی ایجاد کنی که تا سالهایِ سال میتواند روحت را به آن‌ها وصل کند؟!