شب فوق العاده‌ایست! تاریکی همه جا را پوشانده...صدای زوزه‌ی شدیدِ باد و بوران گوش شهر را کر کرده! باران گهگاهی پراکنده میبارد و خیلی زود قطع میشود؛ نور کم جانی توی کوچه از پنجره اتاقم سرک میکشد و همزمان صدای بهم خوردن درهای نیمه باز بر اثر غُرِش باد به گوش میرسد و صاعقه‌های آسمانی خودنمایی میکنند...من عاشق این صحنه‌های دلهُره‌آور و جذاب هستم! باید کمی با صدای طوفانی که گلاویز شاخه‌های درخت شده مراقبه کنم...انگار جان تازه‌ای دارد به جانم اضافه میشود...