وسط اتاق نیمه‌شلخته‌ام که هنوز کامل مرتب نشده نشسته‌ام و دارم از خودم درباره اندوه غلیظی که مرا همیشه دقیقه‌های نزدیک به تحویل سال در خودش گم میکند میپرسم. دلیلش را نمیدانم، شاید اندوهیست که نبودن کسانی که دوست داشتیم کنارمان باشند ولی نیستند بر جانمان می‌پاشد...شاید چون یک قدم به مرگ نزدیک‌تر میشویم...یا شاید هم بخاطر اینکه هیچگاه نتوانستیم کاملا خودمان را از دل روزهایی که گذشت بیرون بکشیم و قسمتی از خود را برای همیشه لابلای همان روزها جا گذاشتیم و حالا کسی که در این لحظه قرار دارد تمامش اینجا نیست و بخشی از خودش را از دست داده! یا شاید به این دلیل که جسم‌مان اینجاست و روحمان در جایی دیگر سیر میکند...نمیدانم اما این غم مُبهم که توی قلب آدم ته‌نشین میشود غیرقابل انکار است...تا همین چندسال پیش گمان میکردم لحظه تحویل سال، غولِ چراغ جادوست! چشمانت را میبندی و به دعای تحویل سال گوش میدهی و آرزوهایت را در دل مرور میکنی که غول چراغ جادو همه را تیک بزند و در طول سال برآورده شوند، حواسم بود و دقت میکردم که هیچکدام از قلم نیوفتد! بعد چشمانم را باز میکردم و به سبزه‌ها نگاه میکردم چون مامان معتقد بود آن لحظه باید به رنگِ سبز نگاه کرد تا روزهای سبزی در انتظارمان باشد. اما از تو چه پنهان، نمیدانم چرا چند سالی میشود که نه تنها روزهایم مثل سبزه‌ها سبز نمیشوند بلکه مثل سمنو، قهوه‌ای تر از دیروز میشوند...باور کن من فقط به سبزه‌ها و حرکت ماهی‌های توی تُنگ نگاه میکنم، نه چیز دیگری! به تازگی فهمیده‌ام که واقعا با غول چراغ جادو طرف نیستم و دیگر آ‌ن‌قدرها هم ثانیه‌ای که صدای ترکیدن توپ و تانک می‌آید برایم خاص نیست و کلمه‌ی سال جدید هم دیگر آنقدرها معنایی ندارد، بالاخره هرچیزی که هست جدید نیست و ادامه همین روزهاست و همین سالی که گذراندیم! دوستی میگفت: "گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در آینده به انتظار می‌نشیند." درست هم میگف؛ هرچیزی که در آینده رخ میدهد امتداد همان تصمیمات و ردپاهای گذشته است و نمیشود از آن فرار کرد، اینکه بگوییم سالِ جدید کمی اغراق آمیز بنظر میرسد! به هرحال، از ته قلبم میخواهم که روزهای بهتری پیش رویمان باشد...