پاراگراف اول: مرد جوان، دعا را از یاد نبر، اگر دعایت صادقانه باشد، هربار احساس جدیدی در آن پیدا خواهد شد. همچنین به‌ یاد داشته باش: هرروز و هربار که می‌توانی تکرار کن: «خداوندا، به کسانی که امروز به حضور تو شتافته‌اند رحم کن.» چون در هر ساعت و هرلحظه هزاران نفر زندگی را ترک می‌کنند و چه زیادند کسانی که دنیا را در انزوا، بدون اطلاع کسی و در غم و نگرانی ترک می‌کنند، در این صورت دعای تو برای آرامش روحشان شاید از آن سر دنیا به‌سوی خداوند روانه شود. چه دشوار است برای کسی که روحش با وحشت در برابر پروردگار حاضر می‌شود و چه آرامش‌بخش وقتی بفهمد، فردی که در دنیا باقی مانده به‌عنوان میانجی برایش شفاعت کرده و آمرزش طلبیده است.

پاراگراف دوم: آیا آدم می‌تواند داور هم‌نوعانش باشد، و ایمانش را تا پایان حفظ کند؟ همیشه به‌ یاد داشته باش که تو نسبت به هیچ‌کس نمی‌توانی داوری کنی. چون هیچ فردی نمی‌تواند درمورد یک جنایت‌کار داوری کند، مگر این‌که درک کند که خودش هم نسبت به این کسی که می‌خواهد داوری کند، مقصر است. فقط موقعی که به این حقیقت پی ببرد می‌تواند داوری کند. چون اگر من آدم با انصاف و درست‌کاری بودم، شاید در دنیا هیچ مقصری پیدا نمی‌شد. حتی اگر هم قانون تو را داور او تعیین کرده، باز تا جایی که می‌توانی با این طرز فکر عمل کن.

پاراگراف سوم: بچه‌ها را حتی از نزدیک می‌توان دوست داشت، حتی اگر کثیف یا زشت باشند، البته به‌ نظر من بچه‌ها هرگز زشت نیستند! ثانیاً اگر درباره بزرگسال‌ها حرف نمی‌زنم به این دلیل است که آن‌ها علاوه‌ بر این‌ که منزجر کننده‌اند، شایسته دوست‌داشتن هم نیستند؛ تفاوتی که با بچه‌ها دارند این است که سیب را خورده‌اند، مزه آن را می‌دانند، با خوب و بد آشنا هستند و شبیه «خدایان» شده‌اند. همواره هم به خوردن آن ادامه می‌دهند؛ ولی بچه‌های کوچک مزه هیچ‌چیز را نچشیده‌اند و نسبت به هیچ کاری مقصر نیستند.