گاهی اوقات دست E کوچولو رو میگیرم و با خودم اینور اونور میبرم، همیشه بالشتش توی بغلشه و هرجا که خسته شد همونجا میشینه!
بعضی وقتا به بچه هایی برمیخوریم که آسایش و زندگی آروم و راحتی دارن، واقعا باعث خوشحالیه، اینکه یه بچه عشق مورد نیازش رو دریافت میکنه باعث میشه بیشتر به این زندگی امیدوار بشم...
ولی E در اینجور مواقع محکم دستمو فشار میده، اخم میشینه روی صورتش، به قول معروف لبو میکنه (لب پایینشو میده جلو) و میگه پس من چی؟
برمیگرده و بهم نگاه میکنه و میپرسه: بنظرت من ارزشمندتر و لایقتر از اینا نبودم؟
منم همیشه بهش گفتم آره عزیزم... تو از تمام بچه هایی که دیدم سزاوارتر بودی!
کلی باهاش حرف زدم تا قانعش کنم نباید از همسن و سالای خودش متنفر باشه یا بهشون آسیب بزنه... اونا کسایی نیستن که عشقی که باید بهش ورزیده میشد رو دزدیدن!
همش تقصیر بزرگسالاست، باید از اونا متنفر باشه.
بازم میپرسه یعنی هیچوقت دلشون برام نسوخت؟
جوابشو میدونستم، ترجیح میدادم نگم "نه! ذره ای براشون مهم نبود و چه بسا که راضی هم بودن."، برای یه بچه درک چنین موضوعی خیلی سنگینه، در اینجور مواقع فقط سرشو ناز میکنم.
بهم میگه میشه تو تبدیل به یه بزرگسال عوضی نشی؟
بهش قول دادم، قول دادم بزرگسال خوبی باشم!