ازم پرسید چرا تمام عکس هایی که میگیری نصفه است و ما نصف دیگه ات رو توی هیچکدوم از عکسا نداریم؟
تا قبل از اون کلا از خودم عکسی نمیگرفتم... ایده ی گرفتن عکس های نصفه رو از بچه های بیان گرفتم (چی بودی تو واقعا بیان...)
اولین بار درمورد چهره ی خودم در دانشگاه صحبت کردم، به استاد روانشناسیمون جلوی همهی بچه ها گفتم: تا حالا چیزی درمورد انسان های دوچهره شنیدین؟ با تعجب گفت نه اولین باره همچین چیزی رو میشنوم!
گفتم: به آدمی که نصف صورتش یه شکله و نصف دیگه اش یه شکل دیگه میگن ادمای دوچهره، اگه چهره رو از وسط تقسیمش کنی یه سمت فرشته است و دیگری هیولا (از لحاظ زشتی یا زیبایی منظورم نیست میخوام تفاوتش رو بگم)
مامان ۱۹ سال تمام اصرار شدید به عمل کردن نصفه ی هیولا داشت، حتی کار خودشو با وجود مخالفت هام انجام داد، من بودم و دستگاه های آنالیز دکتر و صندلی سفید مطبش!
دکتر گفت خطرناکه، عمل باید با نهایت ظرافت انجام بشه و احتمال اینکه یک چشمت رو از دست بدی هم خیلی زیاده...
عمرا در این مورد ریسک میکردم!
مامان دست بردار نبود، میگفت اگه اینکارو کنی و یک چهره واحد بشی تبدیل به ورژن زیباتری از خودت میشی، تمام حرفش هم این بود دانشگاه جای مزخرفیه بقیه تا جایی که بتونن بهت آسیب میزنن و مسخره ات میکنن و ممکنه چیزی بهت بپرونن، نمیخوام آسیب ببینی!
متاسفانه همه هم باهاش موافق بودن...
بهش گفتم من هر دو سمت رو خیلی دوست دارم، اگه بهش دست بزنم برای همیشه خودم رو گم میکنم، هربار که توی آینه به خودم نگاه میکنم یادم میاد کی هستم، چی هستم، کجاها بودم و قراره که به کجا برم!
راستشو بخوای الان که به تقریب یک سالِ دانشجو ام، یک بار هم چنین اتفاقی برام نیفتاده، کسی حتی بهش اشاره هم نکرده، حتی بدترین آدماش هم فقط رد شدن و رفتن!
البته گاهی اوقات هم پیش میاد بعضیا با دست بهت اشاره و از واژه ی عجیب و غریب استفاده میکنن، به هر حال بین میلیون ها آدم یه بیشعور هم پیدا میشه (ده سالی یبار این وضع پیش میاد)
اینو نوشتم که فقط بگم دیدگاهی که بقیه ازت دارن درواقع دیدگاهیه که خودت به خودت داری، انقدر من برای خودم عادی ام که گاهی اوقات یادم میره سمت چپم هیولا بود یا راستیه؟ فرشته کدوم وری بود؟ و بازتابش این بود که هیچوقت کسی از اطرافیانم براش عجیب نبود، کاملا رندوم و عادی برخورد کردن حتی در همون نگاه اول.
اگر من لحظه ای به این فکر میکردم که "شاید حق با مامانه" احتمالا هر روز مورد آزار و اذیت لفظی و کلامی قرار میگرفتم :)
هیچوقت ذره ای تردید نکردم، مادرجون هم همیشه میگفت خیلی خوبه که خودتو پذیرفتی!
حتی متفاوت بودن هم عادیه، مثل همه ی چیزای دیگه!
اگر خودت خودتو قبول داشته باشی بقیه هم دقیقا همینکارو میکنن!
پ ن: درمورد عکسای نصفه... حس میکنم با دیدن اون یکی قسمت دیگه چیزی برای پنهان کردن ندارم:)
و البته ریسک اینکه کسی برش داره هم کمتره... حداقل میتونم کتمان کنم نه من نیستم، اونجوری دیگه نمیتونم XD
پ ن۲: یکی دیگه از اصرار هاش این بود که تو فرق میکنی، هیچکس از متفاوت ها خوشش نمیاد، نگرانم از اینکه شاید تا ابد تنها بمونی... بنظرم در این یه مورد بتونم بهش حق بدم.
پ ن۳: امروز داشتم فیلم the ugly رو میدیدم... پیشنهادش میکنم یا نه؟ اگه وقت اضافه داری ببین.
نتیجه گیریش این بود که هیچوقت به حرف بقیه گوش نده!
پ ن۴: احتمالا در آینده بیشتر درمورد این موضوع بنویسم، این یکی دیگه واقعا طولانی شد :)