مادرجون میگه آدما دو دسته ان:
بعضیا شبیه به آبکش هستن... درد، رنج، غم، دلخوری، ناراحتی و هرچیز منفی دیگه ای رو از خودشون عبور میدن! چیزی رو توی دلشون نگه نمیدارن. میگفت بهترین نوع آدما همینان، زندگی خیلی راحت تری هم دارن، چیزیو خیلی سخت نمیگیرن و...
بعضی دیگه شبیه به کاسه میمونن! همه چیز رو میریزن داخل خودشون. هی کمکم انقدر پر میشن تا بالاخره یجایی سرریز میکنن... در واقع منفجر میشن.
تحملشون تموم میشه و بعد بوم!
همیشه میگفت تو یک کاسه ی خیلی خیلی بزرگی، واقعا نگرانم از اینکه یه روزی لبریز بشی... سعی کن مثل من آبکش باشی! رها کن و آزاد باش.
نمیدونم چرا یهو این حرف رو زد... اینو تقریبا هشت سال پیش بهم گفته بود و هنوز یک کلمه اش رو هم یادم نرفته!
-استکان خالی از چای لیموترش
پ ن: از حرف زدن با تنها کسی که همیشه لذت میبرم مادرجونه... وقتی حالم بده قطعا میتونی خونه ی مادرجون و درحال چای خوردن پیدام کنی!
مامان میگه چایی هاش تلخه ولی خب من خیلی دوستشون دارم، نمیدونم شاید چون خودشو خیلی دوست دارم؟
پ ن۲: مادرجون عاشق خاطره تعریف کردنه، و صد البته عاشق به قول خودش ننهآقا (مادربزرگ پدری) شه. احتمالا گاهی اوقات بعضی خاطرات بدرد بخورش رو تعریف کنم :))