جایی در کوچه پس کوچه های ذهنم مترسکی هست؛

هروقت می خواهمش

برایم اواز می خواند

از گندم زار

از دشت

از مزرعه گل های افتابگردان

از ذرت ها

از پرتگاهی که درونش سقوط کردم

از تکه های شکسته ای که زیر سنگهای شالیز مخفی کردم.

برایم میخواند.

به همان جذابیت قلقل ابشارهای گیلان

برایم می خواند.

اینطور تمام ترسمان را باهم تقسیم میکنیم.

کاملا مساوی

در حد اعتدال 

به اندازه وسع توان شانه هایمان.

پ.ن: بعدا توضیح میدم، بعدا...