زنبق ها

"پاییزها مثل مرگ‌اند؛ هر درخت را به شیوه‌ای تا می‌کنند."

ـ هیس

 

پاییز بخیر عزیزم!

می دانی؟ الان همان فصلی است که محبوب ها به دیدار دلدار هایشان می‌روند چتر باز می‌کنند و زیر باران پا برهنه می‌دوند، دیگر زمانش حسابی رسیده شده، باید بیایی.

ولی سیل، مدتی فکر کردم: تو که آدرس مرا نمی‌دانی، چطور می‌خواهی پیدایم کنی؟

خوب، حالا مداد و کاغذی بردار. آدرسم را به تو می‌گویم؛ یادداشت کن:

ویرانه‌هایی دوردست، از بختی شکسته‌شده؛

کوچه‌ی رو به زوال رفته های واترقیده؛

پلاکِ لکه‌های جوهری اُم؛

طبقه‌ی به عصیان‌نشسته‌ها.

حالا می‌توانی پیدایم کنی.

زود باش.

دیر نکن.

خسته شده‌ام.

حوصله‌ام سر رفته، سیل.

بیا و این ضبطِ تکرارِ گذشته را از جلوی چشم‌هایم خفه کن و جایی ببر و گمش کن.

بعد، از کجا می‌دانی؟ شاید از شر نامه‌های من هم خلاص شدی.

مگر همین را نمی‌خواهی، قشنگم؟

می‌گویی گذر کنم؟

که بس کنم؟

که این‌قدر زیاده‌روی نکنم؟

که دارم افراط می‌کنم؟

سیل...

گفته بودم از تو متنفرم؟

خوب، ازت متنفرم، عزیزم.

از تو و همه‌ی این‌ها و آن‌ها.

سیل عزیزم، از این جهان هم متنفرم.

از زندگی متنفرم.

از زیستن متنفرم.

از بودن متنفرم.

سیل، چطور توانستی نباشی؟

من هم دیگر نمی‌خواهم مَجاز باشم.

می‌خواهم یکی از همان شخصیت‌های شرور و کلیشه‌ای باشم؛ همان‌هایی که لیموناد می‌خورند و نقشه‌ی نابودی جهان را می‌کشند، آن‌هایی که شرارت بیشتری پرورش می‌دهند و در کتاب‌هایشان می‌نویسند:

«جهان پوچ است. بیایید پوچ‌گرا شویم، چون شما هم پوچید.»

ولی از همین جمله‌ی آخر متنفرم.

من این‌طور تغییرش می‌دهم:

جهان پوچ است و این پوچی را توهم احساس خواهی کرد؛ از اعماق قلبت، این پوچی را احساس خواهی کرد.

چون این چیزی است که هر لحظه، با هر تپش، در تمام من جاری می‌شود.

پوچیِ نامتقارنِ سه‌رأسی،

کج‌ومعوجی است که هرجا بتواند نفوذ می‌کند، و هرجا نتواند، زخمش را می‌زند و سنگر می‌سازد.

کاری می‌کند از خودم، از جهان، از همه‌چیز، خسته شوم.

سیل.

سیل.

سیل.

سیل.

آسیل.

وضعیت آشفته است.

وضعیت درهم‌وبرهم است.

حس می‌کنم کشتی‌ام در برزخ گیر کرده.

از هر طرف، موج‌های زمان می‌خواهند مرا ببلعند؛ شاید هم بلعیده‌اند.

نمی‌دانم، آسیل.

نمی‌دانم.

چند ثانیه آن‌قدر خوشحالم که انگار جهان دوباره قابل تحمل است، و چند ثانیه بعد، آن‌قدر پریشانم که دیگر نمی‌دانم زیر این همه گوشت و خون و پی، واقعاً چه چیزی از من باقی مانده.

حالا انگار انتظار دارم چیز خاصی ببینم.

در حقیقت، آرزو می‌کنم آن شرورِ افسارگسیخته، فاسد و شیطان‌صفتی که سرنوشتم گفته هستم، نباشم.

که ذات پستی نداشته باشم.

که این من نباشم.

سیل؟

سیل!

 

اوه، اسیل...