باید فرار کنم.
از این قرار فرار کنم.
عزیزم، تو... تو مرا میترسانی.
نگاه کردنت مضطربم میکند.
شنیدنت قلبم را به تپش میاندازد.
اطرافت بودن دردمندم میکند.
من از تو میترسم.
خیلی، خیلی از تو میترسم.
دلم میخواهد به جای خیلی دوری از تو فرار کنم، دلم میخواهد جوری فراموشت کنم که انگار هرگز نبودی، دلم میخواهد نباشم.
اسیر دوستداشتنت، محکوم به باور کردنت، مشتاق لمس کردنت.
دلم میخواهد هیچکدام از اینها نباشم.
نمیدانی، اما گاهی آرزو میکنم حتی از صد مایلی سایهات هم گذر نکنم. کاش نمیخواندمت. چطور کار به اینجا رسید... چرا اینطور شد؟
چطور باید بفهممت؟
انگار تمام این عمر من محتاج اینم که بهتر بفهممت.
اگر آنقدر در آغوشت بگیرم که نتوانم از تو جدا شوم، اگر هر شب به وجودت پناه ببرم، اگر سایههایمان به هم گره بخورند... آیا بعد بهتر میفهممت؟
نمیدانم، شاید این منم که نمیتوانم بفهمم. احتمالاً باز مشکل از من است، احتمالاً نه، قطعاً همینطور است. چه کار کنم؟
مرا میبخشی؟ اما چرا از اولش جلویم را نگرفتی؟ چرا راهت با راه من یکی شد؟ چرا شعاعت موازی شعاع من بود؟
چرا... چرا...
میدانم نباید انتظار بیشتری داشت... چطور میتوان داشت؟
تو همیشه بیرحم بودی، بیدلیل مهربانی، بیش از حدی که باید توجه میکنی، زیادی دوستداشتنی هستی، کاری میکنی به تو فکر کنم، وابستهام میکنی، به بودن و داشتنت عادتم میدهی، رامم کردی...
بعد از معادلهمان خارج میشوی، متوجه میشوم یک متغیر بودی، یکی از همان ایکسهای مجهول و دستنیافتنی.
اشکالی ندارد اگر قرار نیست در آخر با هم به تساوی برسیم، یا یک مجموعه را با هم به اشتراک بگذاریم.
مادامی که بتوانم ببینمت، در اطرافم حست کنم، حتی اگر در آن طرف نامعادلهها باشی، خوشحال خواهم بود.
میپرسی واقعاً؟
خوب، این تو هستی.
تو.
تو دستم را نمیگیری، وقتی اشک میریزم نمیفهمی، هیچوقت قرار نیست مرا بشنوی، موهایم را نمیبافی، در آغوشم نمیگیری، برایم داستان نمیخوانی...
تو وقتی اشکهایم را می بینی برایم خشمگین میشوی، اگر راهم را گم کنم دنبالم میگردی، حتی وقتی دیوانهوار میخندم غم را در چشمهایم میبینی، مطمئن میشوی زمستانها شیرینی کافی دارم، وقتی دلواپسم با لبخندهای گرمت در آغوشم میگیری، ابلهبازیهایم را بیصدا تحمل میکنی.
شرمآورترین چیزهایم را به تو گفتم و تو... تو شانهات را برای تکیه دادن به من قرض دادی.
بله، تو دستپاچه ام میکنی، به خاطر تو کارهای خجالتآوری میکنم، خطوطی را مینویسم که حتی فکرش را هم نمیکردم.
یادت میآید آن روز عصر، با لبخندی برگشتی و گفتی که من همیشه مشکوکم؟ میدانی قلبم آنقدر تپید که درد گرفت؟
وقتی با شوخی میگفتی «یانگ، حلقهای ناتمامم؟».
آن روز چطور، وقتی میگفتی همهی کلماتی که با هم در میان گذاشتیم را واو به واو از حفظی؟ نمیدانی چقدر وحشت کردم .
آن روز که با دقت خیره شدی به چشمهایم و بعد خیلی جدی گفتی: «چشمهایت قهوهای سوخته اند.» آن روز دلم میخواست چشمهایم را از حدقه خارج کنم. چرا باید به آنها خیره میشدی؟ کاش به من نگاه میکردی.
دلم میخواهد کل دنیا را برایت فتح کنم، دلم میخواهد در دنیایی دور از دسترس تو زندگی کنم، امیدوارم ساعتها در آغوشم بگیری، امیدوارم هیچوقت دوباره نبینمت، آرزو میکنم دوستم داشتی، آرزو میکنم هرگز نمیشناختمت.
اطراف تو نفس کشیدن سخت است، اطراف تو ایستادن سخت است، اطراف تو مستقل بودن سخت است، اطراف تو به خودم توجه کردن سخت است، اطراف تو عاقل ماندن سخت است، اطراف تو آرام بودن سخت است، اطراف تو عاشق نشدن سخت است.
حالا من فقط نوارهای خاطراتمان را دارم، یک مبل خالی و ساعتهای متوالی خیره شدن به تصاویر گذرای تو.
کاش دست از سرمان بردارم.
کاش دست از سرم برداری.
کاش دست از سرت بردارم.
پ.ن: تو که آمدی، هرچه داشتم با خودت بردی. تو که معتاد بوسیدنم کردی... عزیزم، من از تو میترسم. از تو میترسم.
Qmarth 1 هفته پیش