ناراحتم.

شربت تلخ شد.

شام افتضاح از اب درامد.

از همه بیشتر به خاطر قول هایی که بی اهمیت تر از سکانس تکراری سریال همیشگی رد شدند ناراحتم.

از منی که چشمهایی که مستأصل بودند را دید و توانایی برای انجام هیچکاری نداشت.

از صدایی که می گفت لطفا هیچکاری نکن و این تلخ تر بود .

جایی از ذهنم اینطور پژواک شد که چون تو هیچ کاری نکردی ابنطور شد و چرا هنوز هیچکاری نمی‌کنی.

جایی دیگر کسی از من می پرسید تا کی می خواهی زنده بمانی.

قسمتی هم ان وسط نشسته بود و لبهای خمیده اغشته به قهوه اش را مزه مزه میکرد ، با نگاه خیره هلالی اش از من می پرسید هیچ می فهمی چقدر دلم می خواهد بمیرم ولی چون تو شایستگی اش را جمع نکردی نمی توانم؟

دلم می خواهد بدنم را بشکافم تا به جایی دور از دستش فرار کنم ، کسی چه می داند شاید اینطور شد و همه چی ناگهان بود شد‌.

از خودم می پرسم مگر همه مشکلات بشر به خاطر طمع نیست ؟ 

طمع به بیشتر داشتن.

بیشتر خواستن ، حس کردن ، دیدن ، لمس کردن ، بوییدن ، در اغوش گرفتن ، چشیدن ، بیشتر شدن ، وسیع تر شدن ، تا انتها بودن . برای اینها و بیشتر و بیشتر .

طمع.

پس نمی شود جلویش را گرفت؟

چطور؟

مثلا با چیزی دیگر نخواست؟

که دیگر دنبال چیزهای بیشتر و بیشتر نبود؟

به همان چیزهایی که دارم قانع بودن و قدرش را داشتن.

ولی مگر تلاش برای نگهداشتن ان چیزی که داری خودش طمع نیست؟

می گویند قبل از سیر شدن باید دست کشید ، خوردن تا حد سیری و فراتر از ان تنها برای حس کردن ان پر شدن رضایت بخش از درون چیزی طمع بزانگیز است پس باید از این سیری دست کشید. چون فقط همان طمع عزیز است که بیشتر و بیشتر می خواهدت تا بیشتر و بیشتر پیش بروی.

حالا دست از غذا کشیدی و با چین های سفره بازی میکنی که ناگهان فرد مقابلت صندلی اش را عقب کشیده و بعد از بلعیدن میزه به سمت تو قدم بر میدارد .

بعد از لمس کوتاهی از گرما در نوک انگشتانت متوجه می شوی دیگر دست نداری ، و تا می خواهی بپرسی چرا دیگر چیزی به نام تو جز چند تکه استخوان و توده ای لزج نمانده .

ناراحت کننده ترین بخش ماجرا آنجاست که ان نگاه پر از ناامیدی شخص را می بینی که غمزده نگاهت می‌کند ؛ چرا کافی نبودی ؟

چرا این تو بودی؟ چرا؟ چرا باید تو می بودی؟ به خاطر تو!! 

و بعد محبور می شوی با همان توده استخوانی ات بشنوی که اهسته انگشتهای خودش را می جود. لیما می گفت درد از شدت خونریزی یک موهبت است ولی مرگ از درد شکنجه است ، کنجکاوم این حس بی هوشی که گاها درون مغزم نبض می زند از بی حسی بدست امده از خونریزی های قلبم است یا صرفا نوعی واکنش دفاعی به درد پی در پی که بی وقفه می بوستم؟

تمام روز منتظر لحظه ای می نشینم که این تصورات پوشالی ام را جایی حبس کنم تا بلکه در طول خواب همهمه هایشان را نشنوم.

اما از بس حماقت امیز ام که حتی در این لحظه ام گیج عمل میکنم ، بیشتر شان فراموش می شوند و باز شب برایم قصه می خوانند.

البته من مقصرم. من مشکلی بودم که از لای شکافی که با تیغ کوچک جراحی بریده شده بود جفت پا بیرون پرید تا اثبات کنم عوضی بودن یعنی چه.

بله بله یادم امد.

ان .... شخص....بیا صدایش کنیم سبز عینکی. بله .سبز من ؟...سبز او!

سبز او میگفت.‌سبز ابی من.

میگفت اینکه دلیلی برای این همه درد پیدا نمیکند ارامش بخش تر است ، حداقل اینطور می شود تا خودش برای خودش دلسوزی کند.

حداقل اینطور می شود تمام ان توده را روی خودش تصور نکند.

حداقل اینطور.

ولی ..... سبز نمی داند چقدر طاقت فرساست بی دلیل درد متحمل شدن ، باعث می شود عادت کنی به حمل کردنش . و این عادت کردن آزاردهنده است ، نمی شود هرطور دوست داشت خودت را سرزنش کنی ان حس ترحم دوست نداشتنی مزاحم می شود.

و این شکنجه دردناک تر است.

شاید چون من ناقصم ، برای همین حتی نمی توانم همه انچه که می خواهم را بیان کنم. نمی شود ذره ای از انچه حس میکنم را منتقل کنم ، دیگر نمی فهمم اصلا چه بودم؟

شاید چون من ناقصم.

سیرا میگفت من از درد کشیدن متنفرم و از اینکه مردم از من ناراحت عصبانی یا متنفر باشند هم متنفرم چون بعدش می دانم که درد میکشم اما مهم نیست چقدر ناراحت یا متنفر باشم قرار نیست کسی متوجه شود .

دلم می خواست سیرا بود تا میگفتم سیرا سیرا سیرا اگر می شد حاضر بودم تمام عمرم باهم زندگی کنیم ، نه درجهان من ، در جهان تو ، دران اخر الزمان پر از بیماری . اینطوری اکر هم می مردم برای تو صرفا یک اتفاق تکراری بود.

ولی سیرا هم پشت همان سنگهای کاغذی است.

جملات زیادی این وسط گم شدند ، من دنبال چه بودم؟

اه .

در چنین زمانهایی من واقعا نمی فهمم باید چه میکردم ؟ چه باید می شد؟چه چیزی را رد کردم؟چه چیزی کم بود؟

دلم می خواهد چند کلمه نه چندان زیبا غیر ادبی به ادامه من وصله کنم تا بلکه حس خسته کننده درد اوری که روی مغز و سینه ام فشار می اورد توصیف شود...می شود؟

من فقط می خواهم باهم باشیم.خوشحال باشیم،درکنارهم ارام بگیریم.

باید چطور انجامش می‌دادم /بدهم؟

اصلا مگر من نفرین تو نیستم پس چرا گذاشتی که همچنان باشم ؟

تا انطور با چشمهای اغشته از عسل ات نگاهم کنی؟

تا در غم و خشم غروب نگاهت از خودم بیشتر متنفر باشم؟

که در نگاه کویر مواج اشان گم شوم؟ یا تنفر و دستپاچگی هلال شکلاتی شان را درمانده تماشا کنم؟

کاش ......

کاش اینقدر این من نبودم ...

چقدر تکرارش میکنی؟

چقدر تکرارش کنم؟

فکر میکنی هیچوقت تغییر نمی کنم؟

هر روز بخش بیشتری از من را فراموش می‌کنم... 

چرا من بودم؟

...شدم؟

نه نه ....من مقصرم ، چرا فکر میکنی من عوضی بی دست و پایی ام که مشکلاتی که از من جوهر گرفتند رد کنم؟

من فقط نمی دانم چطور پاک شوم ، به انحلال برسم .

من ناقص ، افکار پر از کمبود و جملات نا تمام. درچاچوبی محدود به تن‌... تاکجا؟تاکی؟

از همان ابتدا نباید عاشق شیشه های شکسته می شدم .

از همان ابتدا نباید ارزو چیزهای شیرین میکردم .

نباید ...

باید یک نت می بودم ، یک نت کوتاه و لرزان و محو.

نتی که قبل از شنیدنش به خاموشی می رفت.

متاسفم.

متأسفم.

متأسفم.

 

 

پ.ن: می روی اما بدان ای فراموشی

با غم سردی که می‌شناسم هم اغوشی