از کجا شروع کنم؟
از چه پیش و پسی حاضر شدم؟
نمیدانم، سیل.
نمیدانم.
میتوانم قسم بخورم تا همین چند لحظه قبل، قبل از اینکه تصمیم بگیرم برایت بنویسم، داشتم ناخودآگاه چندین ساعت متوالی قربانصدقهات میرفتم و چون تمامی نداشت، مجبور شدم برایت بنویسم، ولی حالا... حالا که میخواهم برایت بنویسم، صدایم خاموش شد... کلماتم قایم شدند. میدانی کجا رفتند؟
آنها میتوانند برایت توضیح دهند...
همهی آنچه که من از احساس کردنش خسته، آشفته و ذوقزده شدم... آنها را کنار هم بنشان و بعد میفهمی... امیدوارم بفهمی... تو میفهمی دیگر... آره...؟
دوست داشتم نامهام به تو را با «سلام، صبحبخیر، عزیزم» شروع کنم،
ولی الان صبح نیست...
هنوز نیست.
اینجایی که من نشستهام هنوز صبح نیست.
نیمهشب است، اما نوشتن «نیمهشبت بخیر، عزیزم» مثل «سلام، صبحبخیر، عزیزم» احساس عشقم برایت را بهخوبی نشان نمیدهد، میدهد؟
«نیمهشبت بخیر، عزیزم» بیشتر شبیه یک بوسهی سبک روی گونه است، از آن بوسههای خشک و بیصدا که آرزو میکنی بیشتر ادامه میداشتند، اما... اما «صبحت بخیر، عزیزم» همان بغل محکم و پرانرژی است که جفتمان نیازش داریم...
مخصوصاً در قمر سردی که تو آنجا باشی.
مخصوصاً در این روزهای سرد زمین که من درونش باشم...
بله، زمین دوباره سرد شده، پاییز رسیدهنرسیده، آن سرمای چسبناک لابهلای انگشتانم رد بوسههایش را حکاکی کرده، تمام روز سرمای خیسی کلماتم را محو میکند، احساساتم را مبهمتر کرده و من فقط خستهترم... اینطورم... حداقل در اینورِ آینه.
گاهی دوست دارم تصور کنم من آنورِ آینه عاشق این سرماست و از تابستانهای جواهرنشان متنفر است، ولی بعد میبینم آنوقت یک تراژدی خواهم شد، نه یک کلیشهی درامبرانگیز، اما شاید این هم خودش به نوعی پیشرفت باشد؟
تغییرها... تغییرها خوباند، این چیزی است که تدی میگوید.
تدی کیست؟ یکی از همان خرسهای محبوب.
تدی میگوید نباید اینقدر از تغییر بترسم، تدی این را در حالی میگوید که برای بیش از یک دهه خودش بدون تغییر، همان که بوده باقی مانده.
نمیخواهم این را به تدی بگویم، اما هر بار چشمهای کوچک تیلهایاش را میبینم، چنین فکر ناخواستهای لابهلای شیارهای مغزم بالشبازی میکند... آن هم تنهایی! من را دعوت نمیکند!... چطور جرئت میکند؟
بعد، با این بیانصافیِ افکارم و صدای دوستداشتنی تدی و درخشش مات چشمهایش، من نصف مکالمه را از دست میدهم. مجبورم مدام سر تکان بدهم که «بله، تدی» و بعد، وقتی به خلوت خودم برگشتم، صداهای ضبطشدهمان را دوباره و دوباره گوش کنم تا بفهمم زبانبسته چه میگفت. کار افتضاح و خستهکنندهای است، ولی... تدی صدایش خوب است، پس مشکلی نیست.
به لطف این ترغیبها دارم کارهای جدیدِ قدیمی؟ را امتحان میکنم.
میدانی؟ پروژهی کیکهای فنجانی را منظورم است...
خوب، خبر خوبی دارم، دوباره امتحانش کردم، اما... به شیوهای جدید، ولی... نه آنقدر جدید... میدانی، همان است که بود، فقط جای ظرفها را عوض کردم و حالا بوم! میگویند عاشق طعم و بافتش شدند...
میدانم منِ دهساله هیچوقت باورش نخواهد شد با تنها تغییر کمیت و نوع ظرف، کیفیت نتیجهی نهایی اینقدر تغییر خواهد کرد. راستش را بخواهی، هنوز خودم هم باورم نمیشود. گاهی احساس میکنم باید تعداد بیشتری در یکبار بپزم، ولی خیلی سعی میکنم جلوی خودم را بگیرم که: دختر، تا این یکی کیک شیشهایات را نپختی، نرو سراغ بعدی.
و بله، اسمشان را گذاشتم «کیک شیشهای» چون داخل شیشههای مربا میپزمشان. خیلی هوشمندانه است، نه؟ باید به من افتخار کنی.
خیلی هم خوشبو هستند، دلت میخواهد امتحانشان کنی؟
پس به زمین بیا، میآیی؟
نه، سیل... میدانم، ولی نه... دیگر نه.
چند بار... چند بار باید به ماه خیره بمانم و آرزو کنم که تو تصمیم بگیری راه رسیدن به من را طی کنی؟ که به من برسی؟
چرا اینقدر دوری؟
چرا این فاصله بین ماست؟
چرا باید یک آرزو باشی، سیل؟
جایی از ذهنم کسی میخواند: «بزرگتر آرزو کن، عزیزم»، اما چقدر باید بیشتر به امید سراب ارامش غرق در آغوش شنها خودم را دفن کنم؟
البته من عاشق صحرا هستم، به شرط اینکه آن شنماسهها ست باشند.
چشایر میگوید: «مگر در تصوراتت، دختر!»
بله، تصوراتم نجاتم میدهند. در چنین روزهای شور و تلخی نجاتم میدهند. آنها را درون کشویی ریختهام و به ترتیب، در دستههایی به نام «موردعلاقه»، «حیاتی»، «نیازت میشود» و «بهتر است داشته باشی» تقسیمشان کردهام.
بعضیهایشان را هر شب نگاه میکنم، یواشکی مرورشان میکنم و حتی شاید پنج فصلِ ۱۲۹ قسمتی ادامهشان بدهم، آنقدر که احساس کنم بالاخره آرام گرفتهام. مثلاً:
تصور میکنم با ورزشکار مورد علاقهام همقدم میشوم، به کافهای که همیشه آرزویش را دارم میرسم، کتابخانهام مرا حبس کرده و گربهای برای مشاوره گرفتن دارم.
تصور میکنم آهنگی که دوستش دارم برای من پخش شده، که طعم شیرینیای که میخورم خوشمزهتر شده چون من امتحانش میکنم،
که از صدای ضربان قلبم خوشم میآید،
که روزی از این دشت عبور میکنم و به اقیانوس میرسم،
و بعد ساعتها در جنگلهای بارانی شرق گم میشوم،
و بعد فقط بخشهای بیشتری از من خاموش میشوند، بایگانی میشوند، فراموششان میکنم، از دستم میروند.
میروند کنار همان کلمات.
میبینی، سیل؟
این منم که دارم ترکمان میکنم.
پس کی شود پیدایم کنی؟
دیگر خیلی گم شدم.
حتماً جایی از ترس مخفی شدم.
باید برگردی، سیل.
باید برگردی و از اول مرا بخوانی.
از اولِ اول.
میدانی؟
از همانجا که هرگز نبودم.
پ.ن: بعد باید صدایم بزنی،
باید دستم را بگیری،
باید نامهای طولانی و غرق از بوسه برایم بنویسی.
آن وقت شاید...
شاید...
شاید وقتش برسد تا اتفاق بیفتم.