You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: ム丂ノレ

زنبق ها

6 روز،6 ساعت پیش در ム丂ノレ
زنبق ها

"پاییزها مثل مرگ‌اند؛ هر درخت را به شیوه‌ای تا می‌کنند."

ـ هیس

 

پاییز بخیر عزیزم!

می دانی؟ الان همان فصلی است که محبوب ها به دیدار دلدار هایشان می‌روند چتر باز می‌کنند و زیر باران پا برهنه می‌دوند، دیگر زمانش حسابی رسیده شده، باید بیایی.

ولی سیل، مدتی فکر کردم: تو که آدرس مرا نمی‌دانی، چطور می‌خواهی پیدایم کنی؟

خوب، حالا مداد و کاغذی بردار. آدرسم را به تو می‌گویم؛ یادداشت کن:

ویرانه‌هایی دوردست، از بختی شکسته‌شده؛

کوچه‌ی رو به زوال رفته های واترقیده؛

پلاکِ لکه‌های جوهری اُم؛

طبقه‌ی به عصیان‌نشسته‌ها.

حالا می‌توانی پیدایم کنی.

زود باش.

دیر نکن.

خسته شده‌ام.

حوصله‌ام سر رفته، سیل.

بیا و این ضبطِ تکرارِ گذشته را از جلوی چشم‌هایم خفه کن و جایی ببر و گمش کن.

بعد، از کجا می‌دانی؟ شاید از شر نامه‌های من هم خلاص شدی.

مگر همین را نمی‌خواهی، قشنگم؟

می‌گویی گذر کنم؟

که بس کنم؟

که این‌قدر زیاده‌روی نکنم؟

که دارم افراط می‌کنم؟

سیل...

گفته بودم از تو متنفرم؟

خوب، ازت متنفرم، عزیزم.

از تو و همه‌ی این‌ها و آن‌ها.

سیل عزیزم، از این جهان هم متنفرم.

از زندگی متنفرم.

از زیستن متنفرم.

از بودن متنفرم.

سیل، چطور توانستی نباشی؟

من هم دیگر نمی‌خواهم مَجاز باشم.

می‌خواهم یکی از همان شخصیت‌های شرور و کلیشه‌ای باشم؛ همان‌هایی که لیموناد می‌خورند و نقشه‌ی نابودی جهان را می‌کشند، آن‌هایی که شرارت بیشتری پرورش می‌دهند و در کتاب‌هایشان می‌نویسند:

«جهان پوچ است. بیایید پوچ‌گرا شویم، چون شما هم پوچید.»

ولی از همین جمله‌ی آخر متنفرم.

من این‌طور تغییرش می‌دهم:

جهان پوچ است و این پوچی را توهم احساس خواهی کرد؛ از اعماق قلبت، این پوچی را احساس خواهی کرد.

چون این چیزی است که هر لحظه، با هر تپش، در تمام من جاری می‌شود.

پوچیِ نامتقارنِ سه‌رأسی،

کج‌ومعوجی است که هرجا بتواند نفوذ می‌کند، و هرجا نتواند، زخمش را می‌زند و سنگر می‌سازد.

کاری می‌کند از خودم، از جهان، از همه‌چیز، خسته شوم.

سیل.

سیل.

سیل.

سیل.

آسیل.

وضعیت آشفته است.

وضعیت درهم‌وبرهم است.

حس می‌کنم کشتی‌ام در برزخ گیر کرده.

از هر طرف، موج‌های زمان می‌خواهند مرا ببلعند؛ شاید هم بلعیده‌اند.

نمی‌دانم، آسیل.

نمی‌دانم.

چند ثانیه آن‌قدر خوشحالم که انگار جهان دوباره قابل تحمل است، و چند ثانیه بعد، آن‌قدر پریشانم که دیگر نمی‌دانم زیر این همه گوشت و خون و پی، واقعاً چه چیزی از من باقی مانده.

حالا انگار انتظار دارم چیز خاصی ببینم.

در حقیقت، آرزو می‌کنم آن شرورِ افسارگسیخته، فاسد و شیطان‌صفتی که سرنوشتم گفته هستم، نباشم.

که ذات پستی نداشته باشم.

که این من نباشم.

سیل؟

سیل!

 

اوه، اسیل...

1

می‌خواهم رهایت کنم.

1 هفته،2 روز پیش در ム丂ノレ

از کجا شروع کنم؟

از چه پیش و پسی حاضر شدم؟

نمی‌دانم، سیل.

نمی‌دانم.

می‌توانم قسم بخورم تا همین چند لحظه قبل، قبل از اینکه تصمیم بگیرم برایت بنویسم، داشتم ناخودآگاه چندین ساعت متوالی قربان‌صدقه‌ات می‌رفتم و چون تمامی نداشت، مجبور شدم برایت بنویسم، ولی حالا... حالا که می‌خواهم برایت بنویسم، صدایم خاموش شد... کلماتم قایم شدند. می‌دانی کجا رفتند؟

آن‌ها می‌توانند برایت توضیح دهند...

همه‌ی آنچه که من از احساس کردنش خسته، آشفته و ذوق‌زده شدم... آن‌ها را کنار هم بنشان و بعد می‌فهمی... امیدوارم بفهمی... تو می‌فهمی دیگر... آره...؟

دوست داشتم نامه‌ام به تو را با «سلام، صبح‌بخیر، عزیزم» شروع کنم،

ولی الان صبح نیست...

هنوز نیست.

اینجایی که من نشسته‌ام هنوز صبح نیست.

نیمه‌شب است، اما نوشتن «نیمه‌شبت بخیر، عزیزم» مثل «سلام، صبح‌بخیر، عزیزم» احساس عشقم برایت را به‌خوبی نشان نمی‌دهد، می‌دهد؟

«نیمه‌شبت بخیر، عزیزم» بیشتر شبیه یک بوسه‌ی سبک روی گونه است، از آن بوسه‌های خشک و بی‌صدا که آرزو می‌کنی بیشتر ادامه می‌داشتند، اما... اما «صبحت بخیر، عزیزم» همان بغل محکم و پرانرژی است که جفتمان نیازش داریم...

مخصوصاً در قمر سردی که تو آنجا باشی.

مخصوصاً در این روزهای سرد زمین که من درونش باشم...

بله، زمین دوباره سرد شده، پاییز رسیده‌نرسیده، آن سرمای چسبناک لابه‌لای انگشتانم رد بوسه‌هایش را حکاکی کرده، تمام روز سرمای خیسی کلماتم را محو می‌کند، احساساتم را مبهم‌تر کرده و من فقط خسته‌ترم... این‌طورم... حداقل در این‌ورِ آینه.

گاهی دوست دارم تصور کنم من آن‌ورِ آینه عاشق این سرماست و از تابستان‌های جواهرنشان متنفر است، ولی بعد می‌بینم آن‌وقت یک تراژدی خواهم شد، نه یک کلیشه‌ی درام‌برانگیز، اما شاید این هم خودش به نوعی پیشرفت باشد؟

تغییرها... تغییرها خوب‌اند، این چیزی است که تدی می‌گوید.

تدی کیست؟ یکی از همان خرس‌های محبوب.

تدی می‌گوید نباید این‌قدر از تغییر بترسم، تدی این را در حالی می‌گوید که برای بیش از یک دهه خودش بدون تغییر، همان که بوده باقی مانده.

نمی‌خواهم این را به تدی بگویم، اما هر بار چشم‌های کوچک تیله‌ای‌اش را می‌بینم، چنین فکر ناخواسته‌ای لابه‌لای شیارهای مغزم بالش‌بازی می‌کند... آن هم تنهایی! من را دعوت نمی‌کند!... چطور جرئت می‌کند؟

بعد، با این بی‌انصافیِ افکارم و صدای دوست‌داشتنی تدی و درخشش مات چشم‌هایش، من نصف مکالمه را از دست می‌دهم. مجبورم مدام سر تکان بدهم که «بله، تدی» و بعد، وقتی به خلوت خودم برگشتم، صداهای ضبط‌شده‌مان را دوباره و دوباره گوش کنم تا بفهمم زبان‌بسته چه می‌گفت. کار افتضاح و خسته‌کننده‌ای است، ولی... تدی صدایش خوب است، پس مشکلی نیست.

به لطف این ترغیب‌ها دارم کارهای جدیدِ قدیمی؟ را امتحان می‌کنم.

می‌دانی؟ پروژه‌ی کیک‌های فنجانی را منظورم است...

خوب، خبر خوبی دارم، دوباره امتحانش کردم، اما... به شیوه‌ای جدید، ولی... نه آن‌قدر جدید... می‌دانی، همان است که بود، فقط جای ظرف‌ها را عوض کردم و حالا بوم! می‌گویند عاشق طعم و بافتش شدند...

می‌دانم منِ ده‌ساله هیچ‌وقت باورش نخواهد شد با تنها تغییر کمیت و نوع ظرف، کیفیت نتیجه‌ی نهایی این‌قدر تغییر خواهد کرد. راستش را بخواهی، هنوز خودم هم باورم نمی‌شود. گاهی احساس می‌کنم باید تعداد بیشتری در یک‌بار بپزم، ولی خیلی سعی می‌کنم جلوی خودم را بگیرم که: دختر، تا این یکی کیک شیشه‌ای‌ات را نپختی، نرو سراغ بعدی.

و بله، اسمشان را گذاشتم «کیک شیشه‌ای» چون داخل شیشه‌های مربا می‌پزمشان. خیلی هوشمندانه است، نه؟ باید به من افتخار کنی.

خیلی هم خوشبو هستند، دلت می‌خواهد امتحانشان کنی؟

پس به زمین بیا، می‌آیی؟

نه، سیل... می‌دانم، ولی نه... دیگر نه.

چند بار... چند بار باید به ماه خیره بمانم و آرزو کنم که تو تصمیم بگیری راه رسیدن به من را طی کنی؟ که به من برسی؟

چرا این‌قدر دوری؟

چرا این فاصله بین ماست؟

چرا باید یک آرزو باشی، سیل؟

جایی از ذهنم کسی می‌خواند: «بزرگ‌تر آرزو کن، عزیزم»، اما چقدر باید بیشتر به امید سراب ارامش غرق در آغوش شن‌ها خودم را دفن کنم؟

البته من عاشق صحرا هستم، به شرط اینکه آن شن‌ماسه‌ها ست باشند.

چشایر می‌گوید: «مگر در تصوراتت، دختر!»

بله، تصوراتم نجاتم می‌دهند. در چنین روزهای شور و تلخی نجاتم می‌دهند. آن‌ها را درون کشویی ریخته‌ام و به ترتیب، در دسته‌هایی به نام «موردعلاقه»، «حیاتی»، «نیازت می‌شود» و «بهتر است داشته باشی» تقسیمشان کرده‌ام.

بعضی‌هایشان را هر شب نگاه می‌کنم، یواشکی مرورشان می‌کنم و حتی شاید پنج فصلِ ۱۲۹ قسمتی ادامه‌شان بدهم، آن‌قدر که احساس کنم بالاخره آرام گرفته‌ام. مثلاً:

تصور می‌کنم با ورزشکار مورد علاقه‌ام هم‌قدم می‌شوم، به کافه‌ای که همیشه آرزویش را دارم می‌رسم، کتابخانه‌ام مرا حبس کرده و گربه‌ای برای مشاوره گرفتن دارم.

تصور می‌کنم آهنگی که دوستش دارم برای من پخش شده، که طعم شیرینی‌ای که می‌خورم خوشمزه‌تر شده چون من امتحانش می‌کنم،

که از صدای ضربان قلبم خوشم می‌آید،

که روزی از این دشت عبور می‌کنم و به اقیانوس می‌رسم،

و بعد ساعت‌ها در جنگل‌های بارانی شرق گم می‌شوم،

و بعد فقط بخش‌های بیشتری از من خاموش می‌شوند، بایگانی می‌شوند، فراموششان می‌کنم، از دستم می‌روند.

می‌روند کنار همان کلمات.

می‌بینی، سیل؟

این منم که دارم ترکمان می‌کنم.

پس کی شود پیدایم کنی؟

دیگر خیلی گم شدم.

حتماً جایی از ترس مخفی شدم.

باید برگردی، سیل.

باید برگردی و از اول مرا بخوانی.

از اولِ اول.

می‌دانی؟

از همان‌جا که هرگز نبودم.

 

پ.ن: بعد باید صدایم بزنی،

باید دستم را بگیری،

باید نامه‌ای طولانی و غرق از بوسه برایم بنویسی.

آن وقت شاید...

شاید...

شاید وقتش برسد تا اتفاق بیفتم.

1

یک صفحه کروی

4 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

احساس می‌کنم می‌خواهی رهایم کنی.

ترکم نکن.

می‌خواهی فراموشم کنی.

ترکم نکن.

می‌دانی چه می‌شود اگر ترکم کنی؟

ترکم نکن.

آن وقت فقط من می‌مانم.

ترکم نکن.

من، بدون تو.

پس کی قرار است دیگر همه‌ی آن سؤال‌هایی را که مخاطبشان منم، بشنود؟

می‌بینی؟ کسی نیست.

چه کسی باز هم برایت نامه خواهد نوشت؟

چه کسی بدون تو از حجم آن همه سکوتِ همهمه‌آور خفه خواهد شد؟

می‌شنوی؟

شیرینیِ آرامشِ فراموشی دوست‌داشتنی است، اما چطور خرده‌شیشه‌های یادآوری‌های لحظه‌ای را تحمل می‌کنی؟

عزیزم، حالا که این همه سؤال پرسیدم، تو هم سؤالی بپرس.

تصور می‌کنم روزی پرسیده بودی:

چرا رنگ‌هایی را که عاشقانه دوستشان داری، اطرافت نداری؟

امروز می‌خواهم برایت بنویسم.

عزیزم، همه‌ی آن‌ها دورند.

خیلی، خیلی دور.

برای مدتی طولانی، در آن گذشته‌ای که همیشه به نظر می‌رسید در اعماق قلبم از آبی متنفرم.

از آبی و هر چیزی که به این طیف می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این مزه می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این وزن می‌رسید.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

 

آن موقع‌ها عاشق سبز بودم.

به‌شدت آرزو می‌کردم در چمنزاری سبز، تا همیشه دفن شوم.

عاشق تمام نت‌هایی بودم که در این رنگ خوابیده بودند؛

نشسته بودند،

منتظر بودند،

پنهان شده بودند.

 

اما سرنوشت چه بود؟

اصلاً چه شد؟

به کجا رفت؟

به کجا می‌رود؟

 

فقط من بودم و آبی.

 

صورتی دست‌نیافتنی بود،

بنفش رؤیایی،

و سبز...

سبز مقدس بود برایم.

 

حالا بدون آبی نمی‌توانم نفس بکشم.

بدون آبی نمی‌توانم بنویسم.

بدون آبی نمی‌توانم رؤیا ببینم.

بدون آبی نمی‌توانم عشق را بفهمم.

 

بدون آبی نمی‌توانم.

 

هر بار که چنین لحظه‌هایی می‌آیند، لحظه‌هایی که فقط منم و آبی، احساس می‌کنم خیانتکار وحشتناکی‌ام.

احساس می‌کنم دروغ بزرگی‌ام.

احساس می‌کنم زنده نیستم؛

که تنها یک توهمم.

 

و بعد، وقتی غرق چنین افکاری‌ام، فقط آبیِ لاجوردی‌ام آرامم می‌کند.

تصور سنگینیِ رنگ و تناژش زنده‌ام می‌کند.

انگار بالاخره فرار کرده باشم.

پاهای برهنه‌ی ذهنم، رهاشده، در چمنِ جوهرهای آبی خیس می‌شوند و سوزن‌سوزن شدنشان از شدت ذوق‌آور بودن، به همان اندازه زننده است.

غرق در رنگش دست‌وپا می‌زنم.

فکر می‌کنم دورتر رفته‌ام؟

فقط رنگ‌افشانی کرده‌ام.

 

تمام این مدت، بوی تندِ ترکیبات اسرارآمیزِ رنگدانه‌هایش روی پوستم نشسته و خشک شده بود.

بعد من می‌پرسیدم:

چرا این‌قدر وصله‌ی ناجوری برای بوم‌های سفیدم؟

حتی یک قاب هم نیست.

نه، حتی...

پس فقط ماندم.

انگار برای ماندنم تمنا می‌کند.

ولی تو چطور، سیل؟

تو چطور؟

و من؟

 

پ.ن:آن‌قدر پوستم را خاراندم،آن‌قدر خراشش دادم...

پس چرا هنوز آبیِ رویش نرفته؟

پس فقط من نمانده‌ام...

نه؟

سیل؟

0

یک برگ یاس بند دلم پاره می‌کند

4 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

اه سیل ...

این کنون یکی از همان کنون هایی است که دوست داشتم پیشم می بودی. ماه نشینی چقدر خوشمزه است ؟ ایا باید منم به فضا نورد شدن فکر کنم تا دوباره ببینمت؟

کاش حداقل یک استکان لیموناد داشتم و الان روی پشت بام نشسته بودم ، آنوقت درحالی که مست لبخند هلالی ماه بودم می توانستم بلند داد بزنم به سلامتی درختها.

شاید ان مابین هم تظاهر می کردم تورا کنارم حس می‌کنم.

من تغییر کردم؟ من سعی کردم. موفق بودم ؟ شکست نخوردم.

خداروشکر خداروشکر خداروشکر.

توانستم بعد مدتها صبحانه اب گوجه بخورم ، به طرز عجیبی خیلی دوستش دارم . اب گوجه یکی از ان چیزهایی است که تصور کردنش هم خوشحالم می‌کند.

هنوز هم گاهی حس میکنم جمجمه ام کوچکم شده اما دیگر ان ناراحت کننده را نسبت به جسم ام ندارم.

خیلی دلم می خواهد چند چیز بی ضرر را بشکنم ، این یکی حداقل تقصیر توست ، اگر نشانم نداده بودی چقدر ایینه شکستن لذت بخش است این وقت و بی وقتها که بی قراری می زند به بختم دلم هوس شکستن چیزها را نمی‌کرد ، نمی دانی چقدر سخت است از یک طرف فکر کردن به برهان های احساسات ورپریده شده و ان طرف هم دنبال معنی گشتن برای طغیان کردنهایشان ، تحلیل کردن صداهای پخش شده ، دریافت کردن حالات پنهان و نهان شده چهره های گذرا ، حفظ ظاهر کردنهای خودم و حالا ! جلوی دستم برای شکستن ها را گرفتن‌.

اه سیل.

تو نشانم دادی چقدر خیره شدن به تکه های شکسته لذت بخش است و از ان لذت بخش تر صدای شکستنش و ان حس رهایی بخش رها کردن.

حالا من باید مدام جلوی خودم را بگیرم که تنها استکان های باقی مانده سرویسمان راهم نشکنم.

بله سیل من دارم زیادی می نویسم ، خوشحالی؟ چون تو اصلا نمی نویسی . سیل ، باید ادرست را عوض کنی وگرنه نامه های من تپه ی سومی جلوی درخانه ات سبز میکنند ، البته ادرست را هم عوض کنی من بازهم برایت می نویسم تاثیر ندارد منتها فضای کافی برای پخش و رها کردن نامه هایم پیدا میکنی که این خودش امتیاز مثبت است.

نمی دانم ، شاید هم ماه فضای خالی زیاد دارد پس احتمالا نگران این چیزها نیستی.

ولی من خیلی نگران می شوم سیل ، نه فقط برای تمام ان احتمالات نا مطمئن و شک های واگیردار بلکه برای تو هم.

می دانی ؟

دیروز امد و گفت که نمی شود یکهو از همان ابتدا تماما باشی . خسته می شوند ، دلزده می شوند ، عادت میکنند ، تکراری می شوی ، حوصله سر بر و تو ذوق زننده‌.

من دوست ندارم تو ذوق بزنم ، ذوق قشنگ است ، من بیرونش را می خواهم بزنم ، اما ...

نمی توانم سعی کنم که کم کم همه ام باشم ... آخر مگر نقشه دیجیتالم که باید منتظر انتن او و داده های خودم بمانم تا بارگیرمان کامل و لود شویم ؟!؟؟؟!؟!.

این حال بهم زن است سیل!

خسته کننده ترین حالتی که می توانم فکرش را کنم.

من دوست ارن از همان اول همه ام باشم .

برای غریبه ها یک غریبه کامل و برای عوضی ها یک عوضی تمام.

ترکیبی هایش را هم دوست دارم ترکیبی جوابشان کنم.

اگر کسی را حس کنم دوست دارم می خواهم به دوست داشتنش ادامه بدهم و اگر متنفرم به تنفرم .

من یک قدیسه نیستم سیل دلیلی هم ندارد بقیه بفهمند به چه ایه و تفسیری به ترک دیوار لبخند می زنم .

بله بله کسی را که دوست داری باید روشن کنی ، کسی را هم که متنفری باید در مرداب اعمالش غرقش کنی .

یکسری چیزها هست که نمی شود فقط برای خودت نگهش داری می دانم ، اما لازم نیست انقدرها زودهم عجله کنی .

امروز کیک پرتقالی مهمانم بود ، نمی دانی چقدر عاشق پچ پچ های نرم و خنده های حبابی اش هستم ، وای! وای از عطر پرتقالی اش ، حتی حالاهم با دوباره تکرار کردنش خوشحالم ، با کیک پرتقالی راجع به خیلی چیزها بحث کردیم سیل ، یکی از انها همین بود ، می دانی چه کار کرد؟ خلال های بادامش را یکی یکی جلویم به صف کشید ، بعدهم انداختشان به روغن گفت ببین من همه شان را دوست دارم ، گفتم خوب نشانشان بده ، نجاتشان بده ! رودئوس نباش!

چند تا را خیلی زود برداشت و خام ماندند بعضی هارا هم دیر برداشت و سوختند ان وسط چندتایی به موقع برداشته شدند و برشته و سرخ شدند.

گفتم خوب این یعنی چی؟ گفت ببین دسته اول متوجه عشقم نشدند گازشان بگیری خام اند ، دسته دوم سوختند گازشان بگیری تلخی ماندگاری حس می شود .

دسته سوم اما هم تو از جویدنش لذت می بری هم خودش از طعمش.

گفتم یعنی چه

گفت یعنی خوب ببین گوش کن و درست به حست وفادار بمان زمانش که رسید می فهمی بعد خلال های بادم قلبت برشته و رسیده می شود.

من هم میگویم اگر فکر کردی دارم نخود تفت می دهم برای خودم و فکر آنجا هایش را نکردم همینکه کیک پرتقال گفت را برایت تکرار میکنم.

همین دیگه.

پ.ن: احساس میکنم از بس ذهنم بوی دریا گرفته لای مغزم دانه های شن گیر کردند.

بعد.پ.ن:به نظرت چقدر طول میکشد تا یک کلاغ تصمیم بگیرد دوستم شود ؟احتمالا اول باید از اتاقم بیرون رفته باشم نه؟ پای پنجره گردو به دست نشستن فایده ندارد...؟

و.بعد.پ.ن: سعی میکنم با سنجاقک سبز کوچک اتاقم دوست باشم منتها هم من از او می ترسم هم او ازمن.

از او می ترسم چون اگر لمسش کنم احتمالا اسیب می بیند ، اوهم از من می ترسد چون اجازه لمس نمی دهد

اما چرخش های دورانی اش خیلی قشنگ است سیل ، همچنین بازتاب نور از زیر بالهای شیشه ای منبت کاری شده اش ، حیف که نمی توانم برایش توضیح دهم چقدر خیره کننده است.از رنگ سبزش گرفته تا حاشیه گرد بالهایش.

0

چای نعنا و پونه یا دمنوش اویشن و بابونه؟

4 ماه،4 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

فکر میکنم که بهتر است سرم را ببرم بندازم دور . خدا را چه دیدی شاید راه باز شد برای ان لوبیای بخت برگشته تا بلکه قد برافراشته به اغوش ابرها برسد . شاید هم فلکه مومی شدم از جوهری قرمز برای پستچیانی که بدون تمبر نامه پست می‌کنند تا دست یاری برسانم ، می توانم همینطوری بی مقصد در زمان شناور باشم اینطوری سریع تر هم پیدایم میکنند تا نامه ها را مهر کنم.

شاید هم فقط مردم ، ان طرف دیگر زنده شدم .

ان وقت می روم خودم را می اندازم توی چای شهد ، ماسک چشم قرمزی هم مال من است ، دیگر مشکلی نخواهد بود ، چای سیب می خورم و منتظر می نیشنم تا ...کسی شهد بخواهد.یا در.

حالا حساب کن چندبار به نقطه ها زدم؟

 

0

به خاطر این بغض

6 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم.

زمین گرد است اما اسمان چطور؟

دلم می خواهد یکبارهم که شده از یکی از ان ستونهای پر شگفتی اش بالا بدوم ، آیا بعد به طرز زیبایی به اغوشش سقوط خواهم کرد؟

 

و بعد از یک بوسه هزاران دلیل پی درپی هست برای نفس کشیدن 

و بعد از هزارن بوسه متمادی ، تنها یک دلیل.

کمی غم ، کمی خستگی ،کمی درد ،کمی سرگشتگی ، کمی تکرار و البته مقدار زیادی لالایی در پس زمینه از ترکیبات اصلی این نامه اند.

الان احساس افسوس میکنی یا توهم حوصله ات سر رفته؟

بیا کمی کجش کنیم ،احتمالا این هم از تاثیرات جاذبه است ، اگر هم نه فنجان مان مقصر بوده ، چند ترک دوست داشتنی اینجا و آنجا از رد بوسه هایمان مانده ، برای همین حالا اینقدر سر به سطوح شده.

وگرنه چرا؟

چرا سیل؟

چرا ...

از ذوق باهم بودنمان در یک جمع لبخندی کشیده زدم و سرتکان دادم که اری عزیزم؟ بیشتر بگو

و بعد مثل همیشه او به جای من فهمید و ناراحت شد و دلش شکست و برایم آغوشی شد و پر پر زد که آسیب نبینم .

.............

من ناراحتم سیل.

برای تمام ان لحظاتی که پیشش نبودم .

و تمام لحظاتی که پیشش هستم و بی فایده ام.

درست مثل گذشته.

من هنوز تغییری نکردم.

حوصله دربار بازی ها را هم ندارم.

اگر لیاقت تمام عشقی که برایمان بود درحد همان چند جمله و نگاه و زمین و ملک و خانه و پول و آن فقر کثافت است ، باشد .

چشمان تهی هیچوقت سیراب نمی شوند.

نه حتی با عشق که بگذریم از اینکه اصلا در محدوده دیدشان نیست و نقطه کورشان محسوب می شود

نه با خاک خوش بوی رس نه با شن های طلایی روان نه با لبخند 

نه با آنچه که خودشان دوست دارند....چه تحفه ای بود آن؟

ثروت و مال و دارایی و اندوخته زمینی ؟ نه بهانه است ، این جمله ایهام دارد که .....

 

در حقیقت از همان ابتدا این گند در آمدهء فقر بود.

فقری که در قلب لانه کرده ، ذهن را درهم پیچانده و در قالب مخلوطی یکدست و شیری رنگ با ته مایه گلبهی به خورد روح داده و به دهانِ چشمها چپانده تا تهی نگهشان دارد ....

تهی تا هرآنچه که هست ، بلکه جای بیشتری حس شود برای نبودن و نیازی به پرکردن که این ترفند فقر است برای کنترل کردن.

 

در این وسط ، ادن ، زیبای من ، بیهوده لگدمال می شود.

و برای من خشمگین می ماند.

آسیل ، می دانی ؟

گاهی از خودم می پرسم 

ایا لیاقتش را دارم؟

این روزها قلبم زیادی بلند می تپد ، درون قفسه ام ، در مغزم ، در صدایم .

و من شک می‌کنم که چطور ممکن است هنوز به این تپیدن ها عادت ندارم؟

سیل ، آیا من از همان ابتدا اینجا بودم؟

نه...؟

چرا اینجا هستم؟

تا کی هستم؟

و ایا سزاورش هستم؟

شاید من هم ...

ایا من هم درد دیگری بر زخمش نیستم ؟

برای همین سیل ، من به چیزی بیشتر از نفوذ نیاز دارم.

بیشتر از انحلال.

شاید چیزی مانند درد ، قدرت ، کمی از این کمی از آن...

بله ، یک پاک کن.

یک پاک کن همه کاره یا چند پاک کن اختصاصی و احتمالا کیفی برای حملشان.

سرم خیلی شلوغ خواهد شد.

قدم های زیادی باید طی شود.

اما غصه نخور ، من بازهم به تو فکر خواهم کرد.

همانطور که به عقربه های ساعت عشق می ورزم، تورا هم حتی با گذشت و گذشتنت دوست خواهم داشت.

پس تو حداقل ، لطفا ، مرا باکسی تشبیه نکن.

پ.ن: با کمی پایکوبی خرگوش وارانه در انتها باید بنویسم روزگار سه روز است عزیزم ، دیروز ، امروز ، فردا . پس نگران نباش.

من هنوز هم فردا هایم را دوست داشتنی می بینم هرچند خسته کننده و تکراری ...

یا خاکستری. 

0

زیر کریستال های سبز

6 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم می خواهم کمی با تو خبیث باشم ، مثلا  در یک شب بارانی وقتی به اندازه کافی برای گزیدن وسوسه امیز به نظر رسیدی،ان وقت ترغیب ات میکنم تا کمی بیشتر چای بنوشی

بلکه متوجه انحلال نگاهت در مردمک چشمانم نشوی.

برگه های جنگل ابی تمام شده ، آن باغچه سبز هم دیگر کوچکم شده اما در آخرین لحظات این سحر هنوز هم کمی از عطر جادو مانده ، پس برایت لیستشان میکنم با خط کشی هایی منظم برای جلوگیری از تداخل ارتعاشات امواج شان:

تصورم این بود همیشه که جایی در نیمه شب ، مابین ویرانه های تازه ساخت حفاظ کشیده شده دوباره دری پیدا می شود با ان راه پله ی معکوس بدون نرده.

پس از اعماق قلبم امیدوار بودم من هم دستگیره اش را بکوبم ، بعد بایستم تا ببینم چقدر قرار است سرمای انتظارش را تحمل کنم.

در زندگی بعدی امیدوارم ساکن یک برج باشم ، از ان برج های اجری قدیمی مخروطی با هزارن پله پیچ در پیچ و یک پنحره بزرگ در بالاترین و تنها اتاقش برای دیدن هرچه بهتر قرص ماه کامل  .

انوقت به هنگام هرکسالت و بی توانی تنها کافی ست تا یک سقوط کوتاه به اسمان با یک قدم را مهمان کنم.

با عشق یا فراتر از ان که عشق فقط انجا که نصفه شبی خواهرم را بیدار کردم که برایم ویالون بزن و او با اغوش لبخند و دو استکان لیموناد برایم golden brown می زد.

شاید از اثرات لیموناد باشد اما فکر میکنم اگر اوضاع به همین شکل بماند سال بعد نحوه چطور در امان ماندن از گزش زامبی ها را بخوانم.

بنابراین ارزو میکنم هرچه زودتر با تمامی کمال البته به فضا برگردم ، چه در ان اعماق یا در قعر اسمان .

که در این زمین فعلی اکثریت فراموش کردند شیرین ترین بخش شیرینی تقسیمش با دیگری است.

کسی چه می داند شاید در انجا اصلا یک اغوش گیلاس داشتم .

.

.

پ.ن: به امید اینکه سال بعد در این هنگام یک اغوش سفید باشم در دستان خالق رحمان برای استفاده که این خود رستگاری است. برای همه مان ، هم من ، هم انسانها ، هم فضایی ها ، هم زامبی ها ،هم شیرینی ها. و شاید نهنگها هم و ....آبی ها...قطعا!

 

 

 

 

 

0

لانه ای ما بین لاله های نقره ای واژگون شده

10 ماه پیش در ム丂ノレ

سیل ...دوست خیره کننده من.

می دانم این روزها زیاد برایت می نویسم ...تقریبا جنگل ابی دیگر برگه سفیدی ندارد که رویش اسمت را ننوشته باشم . تقریبا جوهر های ابی ام به اتمام رسیدند. تقریبا ......تقریبا دیگر خیلی به بزرگ سال بودن عادت کردم.

انقدر که وقتی نیاز باشد مانع گریه هایم باشم، انقدر که وقتی حسی ناراحت کننده دارم آگاهانه فراموشش کنم ، انقدر که از انتظار داشتن ها و باید بی نقص بودن ها متنفر نباشم .

می خواهم بنویسم من تلاش کردم سیل .....برای همه انها....ولی راستش به این جمله باور ندارم، شاید من زیادی از نزدیک خیره شده بودم؟

پس....بیا و ان روزی که تصمیم گرفتی اینجا باشی بر بالای بلند ترین درختان کنار هم بنشینیم، همانطور که رقص بازیگوشانه نسیم شبانه را دنبال می کنیم و در نور ماه غرق می شویم، بیا و به من بگو ، کمی محکم تکانم بده و بگو....بگو ،بگوحداقل تو مثل همه اینها و انها نیستی ، ثابت کن که تو ، فقط تو هستی و من ،فقط من.

فکر میکنم ان شب بدون کابوس و پریشانی  شاید هم با دلی پر از رویا خواهم خوابید. ان وقت صبحش را با ارزوی رفتن بیدار نخواهم شد...{البته این راهم در نظر بگیر این فقط یک احتمال است شاید انقدر هیجان زده شوم که باز تکانشی عمل کنم} 

پ.ن: ممنون...که دیشب امدی و از گمشدن در رویا نجاتم دادی . کاش میشد بیشتر نگاهت می کردم ، مثل همیشه شادی کوچک من خیلی بیش از حد برایم محو بودی .

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده