اون روز که با اِمی حرف میزدم و با ذوق براش از جزئیات میگفتم یهو وسط خنده‌هامون جدی شد. یه لحظه جا خوردم! برگشت گفت میترسم و راستش نگرانم...گفتم از چی؟ گفت از اینکه اون تصویری که ازش برای خودت ساختی با خود واقعیش فرق داشته باشه و ناامید بشی، چون به هم نزدیک نیستین چیزی رو بهت نشون میده که خودش میخواد و ممکنه شبیه تصوراتت نباشه. میدونی که ما آدما بیشتر عاشق تصورات خودمون میشیم تا واقعیت طرف مقابل! اینو که گفت منم نطقم کور شد. چیزی برای جواب دادن نداشتم. راستش خودم هم ترسیدم اون لحظه، اما نه از اینکه شبیه تصوراتم نباشه! از اینکه یهو مجبور بشم تصوراتم رو رها کنم و آدمی که توی ذهنم ساخته بودم رو خراب کنم، از واقعیت ترسیدم، از اینکه اصلا توی واقعیت کسی شبیه به اون آدم پیدا نشه...حالا که یکم از مرزهای همیشگی خارج شدم میفهمم که چقدر شبیه تصوراتم نبود و دقیقا جایی که باید چشماشو باز میکرد و سمت درست قضیه رو میگرفت، نگرفت و کسی که فکر میکردم خدای منطق و تکیه‌گاه بودنه چجوری توی یه شرایط ساده ابلهانه رفتار کرد. و با این حال من هنوز نمیتونم رها کنم. وابسته شدم به رویایی که بیرون اومدن ازش سخت که نه، وحشتناکه! حالا خسته و غمگین و سرگردون‌تر از قبلم...