You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: دلنوشته ها

سکوت

1 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. ببین چقدر لجبازی! باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود که احساس امنیت میکردی...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون وقتایی که حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید وقتی که هم‌ سن و سال من بودی و حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بودن و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه‌ای بود اینقدر دوس‌داشتنی نمیشدی برام...نمیدونم...ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی، بدون ذره ای تغییر؛ که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

آن سوی پُل

4 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

آدم ها را جدی نگیر! نه از آن جهت که بی‌اهمیت‌اند، بلکه از آن جهت که خیلی آسان می‌توانند از بلندای اِدِعایشان به کوچکیِ حقیقت خویش سقوط کنند! کافیست از پُلی بگذرند که تو هنوز پایت به آن نرسیده. آن طرفِ پُل، دیگر صدای تو را نمی‌شنوند...ناشنوا نشده‌اند، فقط جهانشان عوض شده! و آدمی که جهانش با تو عوض شود، دیگر تو را به یاد نمی‌آورد...اگر برگردی و از دغدغه‌هایی که روزی در آن با هم مشترک بودید حرف بزنی و انتظار همدردی داشته باشی خیالی باطل است. آنها دیگر پوست انداخته‌اند و طوری نگاهت میکنند که انگار داری از قصه ای دور حرف میزنی...شاید وانمود کنند که میفهمند اما این وانمود کردن دردناک‌تر از هر نفهمیدنی‌ست...آنها مدت‌هاست که عبور کرده‌اند...نمیدانی چقدر غریبانه است کسی که روزی در یک مسیر با تو همراه بوده، حالا دیگر حتی نمی‌تواند خاطره گرمای آن روزها را هم به یاد بیاورد! آدم ها گاهی در یک لحظه با تغییر وضعیتشان چنان میتوانند عوض شوند که اگر خودشان را در آیینه ببینند باید از غریبه ای که روبرویشان ایستاده بترسند. و تو می‌مانی و خاطره کسی که دیگر وجود ندارد! شعار میدهند...حرف های قشنگ میزنند...همان حرف هایی که اگر روزی کسی به خودشان میزد به سُخره‌اش می‌گرفتند و یا حتی تحقیرش می‌کردند! و چه آسان است نسخه پیچیدن وقتی درد مالِ دیگریست و بر شانه خودشان سنگینی نمی‌کند...! حقیقت تلخ است، آدم های پیش از پل با آدم های پس از پل یکی نیستند و این تقصیر ما نیست! این شاید ماهیت انسان باشد که در روشنایی منفعت، سایه خودش را گم می‌کند! یا غرور رسوایش می‌کند و پرده را کنار میزند و نشان می‌دهد که زیر این پوسته نازک چه موجودی پنهان بوده...

شاید

4 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

شاید بزرگ شدن همین‌ باشد؛ لحظه‌ای به خودت می‌آیی و می‌بینی گوش‌هایت تسلیم صدای خواننده‌ای شده‌‌ که تا دیروز، موزیک‌هایش را چشم بسته ریجکت میکردی! حالا تازه داری معنای آنچه بر زبان می‌آورد را درک میکنی و طنین صدایش دقیقه‌هاست که روی دور تکرار پخش میشود و تو بی‌آنکه خودت بدانی در کلماتش غوطه‌ور شده‌ای...

روباه مکار

4 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

کمال‌گرایی همان سرابی‌ست که آدمیزاد را فریب میدهد! گاهی جایی از زندگی آنقدر در انتظار بی‌نقص شدن متوقف میشویم که یک روز بالاخره چشم‌هایمان را باز میکنیم و می‌بینیم که مدت‌هاست راکدِ راکد ماندیم و در رویای دریا شدن تبدیل به یک مُرداب شده‌ایم! کمال‌گرایی مثل یک روباه خوش‌سیماست، همان‌قدر زیبا و همان‌قدر مکار و فریبنده...

انقضای تدریجی

4 ماه،1 هفته پیش در دلنوشته ها

بعضی آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند. ذوقی برایشان نمی‌ماند. حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر! گوشه‌ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ ای کاش زندگی هیچوقت به مرگ نگیرد که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستان ماست...

پناه به هندزفری

6 ماه پیش در دلنوشته ها

نمیدانم آستانه تحمل من پایین آمده یا این روزها آدمها بیش از حدِ معمول دارند شعرسُرایی میکنند و زیادی پرحوصله شده‌اند. حتی فرکانس صدایشان را هم نمیتوانم تاب بیاورم چه برسد به نظرات بی پایه و اساسی که فقط در جهت منفعت خودشان، به باد هوا بند است. این قضیه میتواند درمورد خانواده یا نزدیکترین افراد زندگی‌ات هم صدق کند و انگار با شنیدن حرفهایشان کسی گوشه‌ای از مغزت را محکم نیشگون میگیرد. حالا تو در آن لحظه فقط چند انتخاب داری، میتوانی واکنشی ندهی، یا اینکه محیط را ترک کنی، یا اگر هم مثل من صبر و حوصله‌ات را قلقلک داده باشند امان از کف بدهی و مایل به ناسزا شوی و درنهایت همه چیز منجر به بحث شود...اصلا میدانی؟ زندگی از وقتیکه هندزفری‌ام را گم کردم و نمیتوانم به یُمن وجود آن، نُطقِ این‌ شاعران نچندان محترم را کاور کنم سخت‌تر شده...برای بار هزارم درود بر مخترع هندزفری، ایرپاد و هرچیزی که ما را از صدای منزجر‌ کننده آدمها نجات میدهد!

واپسین لحظات

6 ماه،2 هفته پیش در دلنوشته ها

وسط اتاق نیمه‌شلخته‌ام که هنوز کامل مرتب نشده نشسته‌ام و دارم از خودم درباره اندوه غلیظی که مرا همیشه دقیقه‌های نزدیک به تحویل سال در خودش گم میکند میپرسم. دلیلش را نمیدانم، شاید اندوهیست که نبودن کسانی که دوست داشتیم کنارمان باشند ولی نیستند بر جانمان می‌پاشد...شاید چون یک قدم به مرگ نزدیک‌تر میشویم...یا شاید هم بخاطر اینکه هیچگاه نتوانستیم کاملا خودمان را از دل روزهایی که گذشت بیرون بکشیم و قسمتی از خود را برای همیشه لابلای همان روزها جا گذاشتیم و حالا کسی که در این لحظه قرار دارد تمامش اینجا نیست و بخشی از خودش را از دست داده! یا شاید به این دلیل که جسم‌مان اینجاست و روحمان در جایی دیگر سیر میکند...نمیدانم اما این غم مُبهم که توی قلب آدم ته‌نشین میشود غیرقابل انکار است...تا همین چندسال پیش گمان میکردم لحظه تحویل سال، غولِ چراغ جادوست! چشمانت را میبندی و به دعای تحویل سال گوش میدهی و آرزوهایت را در دل مرور میکنی که غول چراغ جادو همه را تیک بزند و در طول سال برآورده شوند، حواسم بود و دقت میکردم که هیچکدام از قلم نیوفتد! بعد چشمانم را باز میکردم و به سبزه‌ها نگاه میکردم چون مامان معتقد بود آن لحظه باید به رنگِ سبز نگاه کرد تا روزهای سبزی در انتظارمان باشد. اما از تو چه پنهان، نمیدانم چرا چند سالی میشود که نه تنها روزهایم مثل سبزه‌ها سبز نمیشوند بلکه مثل سمنو، قهوه‌ای تر از دیروز میشوند...باور کن من فقط به سبزه‌ها و حرکت ماهی‌های توی تُنگ نگاه میکنم، نه چیز دیگری! به تازگی فهمیده‌ام که واقعا با غول چراغ جادو طرف نیستم و دیگر آ‌ن‌قدرها هم ثانیه‌ای که صدای ترکیدن توپ و تانک می‌آید برایم خاص نیست و کلمه‌ی سال جدید هم دیگر آنقدرها معنایی ندارد، بالاخره هرچیزی که هست جدید نیست و ادامه همین روزهاست و همین سالی که گذراندیم! دوستی میگفت: "گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در آینده به انتظار می‌نشیند." درست هم میگف؛ هرچیزی که در آینده رخ میدهد امتداد همان تصمیمات و ردپاهای گذشته است و نمیشود از آن فرار کرد، اینکه بگوییم سالِ جدید کمی اغراق آمیز بنظر میرسد! به هرحال، از ته قلبم میخواهم که روزهای بهتری پیش رویمان باشد...

طناب یادگاری

6 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

بوی سبزه نوروزی فضای خانه را بغل گرفته، چندسال پیش نحوه سبز کردن بذر شاهی را به غزل یاد دادم و با ذوق از سبزه‌هایش که تازه جوانه زده بودند عکس میگرفت و برایم میفرستاد، حالا چندسالیست حوالی نوروز با بوی سبزه‌هایی که توی مشامم میپیچد غزل در ذهنم تداعی میشود، غزلی که هرگز ندانستم چه چیزی یا چه کسی باعث شد میان‌مان فاصله بیوفتد، آن دخترکی که هنوز هم برایم دوست‌داشتنی‌ و الهام‌بخش است و انگار ماموریتش این بود که روزی به زندگیم بیاید و من را از دایره امنم نجات بدهد و بعد برود پی روزگارِ خودش...دلم برایش تنگ شده...حالا که غزل با سبزه‌های نوروزی طنابش را به من وصل کرده و روحم را هرسال به سمت خود میکشاند، من هم دوست داشتم در روزهای خاصی از سال طنابی به دوستانم وصل کنم که در یادشان بمانم، دیشب برایشان یک یادگاری ماندگار فرستادم که از ذهنشان پاک نشوم و به تاریخ خاطراتشان نپیوندم. شگفت‌انگیز و زیرکانه نیست؟ اینکه در روزها و شب‌های منحصر به فردی از تقویم، قسمتی از خودت را در گوشه‌ای از ذهن آدم‌هایی که هم‌مسیرت هستند جا بگذاری و طنابی ایجاد کنی که تا سالهایِ سال میتواند روحت را به آن‌ها وصل کند؟!

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده