You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: روزمرگی ها

اکثریت؟

1 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

انگار توی دنیا اهمیتی نداره تو حرف حق بزنی یا نه، وقتی اکثریت قبولش نداشته باشن در نهایت تو مقصر شناخته میشی. ولی آیا اگر اکثریت چیزی رو به هر دلیلی قبول نداشته باشن یا حاشا کنن دلیل خوبی میشه برای اینکه بهت ثابت شه حرفت حق نبوده؟! معلومه که نه. البته بستگی داره اکثریت رو چی تعریف کنیم. اکثریت واقعی یا اون اکثریتی که خودشون توی ذهنشون دارن...بعضیا هم به بهانه قضاوت نکردن خوب یاد گرفتن چجوری خودشون رو بکشن کنار و یه گوشه وایسن و بقیه رو بندازن به جون هم!

سرگردون

2 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

اون روز که با اِمی حرف میزدم و با ذوق براش از جزئیات میگفتم یهو وسط خنده‌هامون جدی شد. یه لحظه جا خوردم! برگشت گفت میترسم و راستش نگرانم...گفتم از چی؟ گفت از اینکه اون تصویری که ازش برای خودت ساختی با خود واقعیش فرق داشته باشه و ناامید بشی، چون به هم نزدیک نیستین چیزی رو بهت نشون میده که خودش میخواد و ممکنه شبیه تصوراتت نباشه. میدونی که ما آدما بیشتر عاشق تصورات خودمون میشیم تا واقعیت طرف مقابل! اینو که گفت منم نطقم کور شد. چیزی برای جواب دادن نداشتم. راستش خودم هم ترسیدم اون لحظه، اما نه از اینکه شبیه تصوراتم نباشه! از اینکه یهو مجبور بشم تصوراتم رو رها کنم و آدمی که توی ذهنم ساخته بودم رو خراب کنم، از واقعیت ترسیدم، از اینکه اصلا توی واقعیت کسی شبیه به اون آدم پیدا نشه...حالا که یکم از مرزهای همیشگی خارج شدم میفهمم که چقدر شبیه تصوراتم نبود و دقیقا جایی که باید چشماشو باز میکرد و سمت درست قضیه رو میگرفت، نگرفت و کسی که فکر میکردم خدای منطق و تکیه‌گاه بودنه چجوری توی یه شرایط ساده ابلهانه رفتار کرد. و با این حال من هنوز نمیتونم رها کنم. وابسته شدم به رویایی که بیرون اومدن ازش سخت که نه، وحشتناکه! حالا خسته و غمگین و سرگردون‌تر از قبلم...

3

طوفانی

5 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

شب فوق العاده‌ایست! تاریکی همه جا را پوشانده...صدای زوزه‌ی شدیدِ باد و بوران گوش شهر را کر کرده! باران گهگاهی پراکنده میبارد و خیلی زود قطع میشود؛ نور کم جانی توی کوچه از پنجره اتاقم سرک میکشد و همزمان صدای بهم خوردن درهای نیمه باز بر اثر غُرِش باد به گوش میرسد و صاعقه‌های آسمانی خودنمایی میکنند...من عاشق این صحنه‌های دلهُره‌آور و جذاب هستم! باید کمی با صدای طوفانی که گلاویز شاخه‌های درخت شده مراقبه کنم...انگار جان تازه‌ای دارد به جانم اضافه میشود...

تشویش

6 ماه پیش در روزمرگی ها

از قرار معلوم فردا هم از همان روزهایی‌ست که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم باید مقداری استرس با خودم حمل کنم برای چیزهایی که کنترلش دست من نیست! تنها راهی که برای مهار این پریشان‌حالی میدانم نفس‌کشیدن‌های عمیق به شیوه خودم است؛ تمام نورهای طلایی و یاسی‌ رنگِ شفابخش را با هر دَم توی وجودم ذخیره میکنم و همه سیاهی‌ها و انرژی منفی‌ درونم را با هر بازدَم خارج میکنم و به مرور تمامم پُر از آرامش میشود...تصور میکنم اکنون در همان فردا شبی هستم که همه کارهایم با موفقیت انجام شده و بعد از کمی نوشتن آماده شده‌ام تا چشمانم را ببندم و خودم را به سکوت بسپارم تا معجزه‌ی شب، غبار خستگی‌ِ روز را به آرامی محو کند...

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده