You need to enable JavaScript to use this application.

صبحانه با کلاغ‌ها

2 هفته،4 روز پیش

برای صبحونه، رفته بودم نون بربری بگیرم. ساعت ۶:۴۰ بود و نون اولین تنور بهم رسید. وقتی که می‌خواستم کارت بانکی‌م‌و بدم تا دوتا نون‌کنجدی و یه نایلون رو حساب کنه، همین که دستم‌و داشتم می‌آوردم بالا درد عجیبی پایین کتفم پیچید. یه لحظه بی‌حرکت وایستادم. حین مقاومت برای اینکه از درد فریاد نکشم، با حرکت اسلوموشن کارت رو دادم و رمز رو هم گفتم.

ساعت ۷:۲۰ بود، ما زیرانداز رو‌ روی چمن‌ها و در سایه‌ی درخت انداختیم و منتظر شدیم تا بچه‌ها هم از راه برسن. زهرا خیاروگوجه‌ها رو خرد کرد. من هم که درد امانم رو بریده بود، دو لقمه نون‌پنیر با گوجه و خیار خوردم تا بتونم بعدش قرص بخورم‌.

سکوت بوستان با صدای جمعیتی از پسرهای کودک و نوجوونی که پرچم‌های رنگ‌به‌رنگ دستشون بود، شکسته شد. شیخی که بقیه بهش می‌گفتن «حاج‌آقا»، داشت سر یکی از پسربچه‌ها داد می‌زد. چوب بلند و ضخیمی داشت که بیشتر شبیه به عصای ابراهیم بود. حاج‌آقا با عصبانیت عصای ابراهیم رو بلند کرد و محکم کوبید به پای پسرکی که فاصله‌‌اش رو به‌درستی با پسر جلویی حفظ نکرده بود. بعدش هم سر جوونکی که ریش‌ حجیم و آشفته‌ای داشت، غر می‌زد که چرا نمی‌تونی اینا رو به صف کنی‌.

همینطور که داشتم تلاش می‌کردم قرص رو بدون خوردن آب بدم پایین (متاسفانه آب نداشتیم)، جوونک هم به کمک حاج‌آقا، تونست بچه‌ها رو به‌ترتیب قد به صف کنه. تلخی قرص توی گلوم مونده بود که حاج‌آقا دستور حرکت داد و به جوونک گفت: «اگه کسی فاصله‌ش‌و رعایت نکرد، حکمِ چوب داری.» جوونک داد زد: «الله اکبر. الله اکبر. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» پسربچه‌ها همینطور که داشتن پرچم‌هاشون‌و تکون می‌دادن، شعارها رو تکرار می‌کردن. جوونک دوباره داد زد: «مرگ‌ بر منافق. مرگ بر وطن‌فروش خائن.» هربار که صدای نکره‌ی جوونک و پسربچه‌ها می‌اومد، احساس می‌کردم درد زیر کتفم داره بیشتر و بیشتر می‌شه. من و زهرا با نگاهی که داشت می‌پرسید «حالا باید چیکار کرد؟» به همدیگه زل زده بودیم. داشتم تخیل می‌کردم یکی بدو بدو می‌ره سمت حاج‌آقا، عصای ابراهیم رو ازش می‌گیره و همون رو فرو می‌کنه توی دهنش. که صدای شعارها افکارم‌و بهم زد: «مرگ بر انگلیس‌. مرگ بر فرانسه.» با زهرا راجع به آینده‌ی اون پسربچه‌ها حرف می‌زدیم. این‌که چطوری از این سن چنین چیزهایی رو توی سرشون فرو می‌کنن‌. جوونک داد زد: «مرگ بر ایتالیا. مرگ بر اسپانیا.» صدای جیغِ یکی از پسربچه‌ها اومد: «حاج‌آقا اسپانیا که خوبه.» جوونک داد زد: «مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.» و پسربچه‌ها هم به پاسخ، شعارها رو تکرار کردن.

چیزی نمونده بود جامون رو تغییر بدیم، که دیدیم صدای شعارها دور و دورتر شد. بچه‌ها هم بالاخره از راه رسیدن. سفره رو پهن کردیم. هرازگاهی صدای کلاغ‌ها از دور به گوش می‌رسید. قرص هم گویا داشت اثر می‌کرد و درد پشتم قابل تحمل شده بود. جای دوستان خالی، صبحونه خیلی چسبید. بعدش هم بخاطر درد پشتم، دراز کشیدم. دیدنِ آسمون و درخت‌ها وقتی دراز کشیدی، همیشه برام لذت‌بخش بوده؛ انگار که یه پنجره‌ی جدید رو به جهانه.

1

تبر ششم: تبر شوالیه

2 هفته،6 روز پیش

اخیراً میل عجیبی پیدا کردم به رفتن سراغ گیم یا شطرنج. و اگه بخوام با خودم صادق باشم، این اصلاً نشونه‌ی خوبی نیست. معمولاً وقت‌هایی که حالم خوب نیست و اتفاقاتی داره در سطح ناخودآگاهم می‌افته و ازشون خبر ندارم، این میل سراغم میاد.

این‌طور وقت‌ها کلاً دوتا راه بیشتر ندارم. یا باید با رفتن سمت چیزهایی مثل شطرنج ــ‌که دوپامین انفجاری به آدم می‌دن‌ــ روی این حال سرپوش بذارم و نادیده‌ش بگیرم؛ یا کمرم رو سفت ببندم، بیل و کلنگ رو بردارم و برم سراغ کندوکاو؛ خاک رو کنار بزنم و ببینم این بار پایین‌تر از این لایه‌ها به چه چیزی می‌رسم. البته دور از انتظار نیست که باز تهِ این حفاری، برسم به یکی از همون حفره‌های عمیقی که فکر می‌کردم قبلاً پرشون کردم. و باز به این نتیجه برسم که این حفره‌ها پرشدنی نیستن.

پاییز که میاد همه‌چی رو تغییر می‌ده. رسیدن پاییز قبل از هر چیزی، یادآور اون اضطراب جدایی‌ای هست که توی کودکی، از مدرسه شروع می‌شد. هر سال ما رو از چهاردیواریِ امنِ خونه، وارد یه جنگلِ بزرگ می‌کردن و ما در معرض انواع و اقسام ناامنی‌ها قرار می‌گرفتیم. این یکی از عمیق‌ترین حفره‌هاست که همیشه حواسم بهش هست.

این‌و بذاریم کنار، پاییز من‌و یاد گذشته می‌ندازه. انگار پاییز یه بستر چسبناک بوده برای جذب تمامی لحظات تلخ گذشته. و این اتفاق هم بخاطر خاصیتِ خاطره‌انگیزیِ عجیبش پیش میاد. تا قبل پاییز، هوا گرم و آفتابیه و رنگِ سبز همه‌جا رو گرفته. ولی پاییز که میاد خیلی سریع جای اونا رو با سرما، هوای ابری و رنگِ زرد و نارنجی عوض می‌کنه. انگار که توی یه استکان، آب جوش ریخته باشی و یهو خالیش کنی و آب سرد بریزی داخلش؛ صدای ترک خوردنش میاد و استکان می‌شکنه.

خلاصه که فکر می‌کنم بهتره آدم با حفره‌های عمیق وجودش آشنا باشه. بعضی وقت‌ها هم اصلاً لازم نیست پرشون کنیم؛ همین که بفهمیم کِی داریم به سمتشون می‌ریم، ممکنه کمک کنه تا توشون سقوط نکنیم. گیم و شطرنج هم می‌تونه بمونه برای بعد! خودم تبر ششم یعنی تبرِ شوالیه رو برمی‌دارم و می‌رم تا کنده‌هام‌و تبدیل به هیزم کنم.

0

روزهای خوش قدیم

1 ماه پیش

وقتی توی زندگی‌ یه چیز ارزشمند رو به دست میاری که قبلاً تجربه‌ی ازدست‌دادنش رو‌ داشتی، با چنگ‌ودندون برای حفاظت ازش تلاش می‌کنی‌. و مدام نگران این هستی که نکنه دوباره از دستش بدی.

همیشه از یک برهه‌ی کوتاه نوجوونیم، به عنوان «روزهای خوش قدیم» یاد می‌کردم. وقت‌هایی که حالم خوب نبود یا دلم تجربه‌ی یه اتفاق خوب و شگفت‌انگیز می‌خواست، مدام خاطرات اون روزها از ذهنم عبور می‌کرد. اون روزها، روزهایی بود که پُر بودن از ماجراجویی، سفر و دوستی. مثلا با داداش‌بزرگه و داداش‌کوچیکه یهویی تصمیم می‌گرفتیم که فردا صبحونه‌مون رو توی طبیعت بخوریم. و فردا صبح وقتی هنوز آسمون تاریک بود، موتورهامون‌و از خونه در میاوردیم؛ پیاده می‌بردیم‌شون تا سر کوچه و بعد روشن‌شون می‌کردیم تا همسایه‌ها رو‌ از خواب بیدار نکنیم. کمی بعد هم طلوع آفتاب رو از روی کوه تماشا می‌کردیم، در حالی که داشتیم صبحونه می‌خوردیم.

خاطره‌ی اون روزها مدام توی شرایط مختلف برام تداعی می‌شن و انگار هربار حسرت تجربه‌ی دوباره‌‌شون‌ رو در من بیدار می‌کنن. ولی حالا به‌نظر میاد چیزی تغییر کرده. احساس می‌کنم خاطرات جدیدی ساخته‌م که دارن جای اون خاطرات قدیمی رو پر میکنن.

دیروز داشتم به زهرا می‌گفتم فکر می‌کنم ممکنه این روزها، همون روزهای خوب زندگیم باشن که سال‌ها بعد با عنوان «روزهای خوش قدیم» ازشون یاد کنم. که این قضیه منو نگران می‌کنه. زهرا پرسید نگران چی؟ گفتم نگرانم که چنین روزهایی رو بعداً نتونم تجربه کنم و حسرتِ داشتن‌شون رو‌ بخورم...

 

پی‌نوشت: پیش‌تر-منتشرشده در کانالم.

0

این قسمت: طوطو به مسافرت می‌ره!

1 ماه،3 هفته پیش

تازه می‌فهمم چرا می‌گن تا قبل از بچه‌دار شدن همه‌ی سفرهاتون‌و برید! هفته‌ی بعد می‌خوایم یه سفر کوتاه بریم، و از الان بزرگ‌ترین چالش ما #طوطو_خانم ـه! 

بار آخر که مسافرت رفتیم، ۳ ماهش بود و تازه اومده بود خونه‌ی ما. شنیدین می‌گن آدم‌ها رو باید توی مسافرت بشناسید؟ برای طوطو هم صدق می‌کنه. اون سفر باعث شد خیلی بیشتر با رفتارهای این پرنده‌ی دوست‌داشتنی آشنا بشم. وقتی صبح زود بیدار می‌شد، مثل خودمون خوابالو بود و می‌چسبید بهمون و روی یه‌پا می‌خوابید! اون موقع تازه یاد گرفته بود پرواز کنه، خیلی ذوق می‌کردیم از اینکه می‌پرید و روی سر تک‌تک‌مون می‌نشست؛ می‌خواست با همه آشنا بشه. یه شب هم هوا سرد بود و گذاشته بودیمش جلوی بخاری برقی. گرمازده شده بود و تا کلی وقت بال‌هاش‌و نیمه باز گرفته بود. خدا رحم کرد چیزیش نشد...

تا دیروز نمی‌دونستیم تصمیم‌مون برای طوطو چیه؛ می‌خوایم ببریمش سفر یا نه؟ بعد دیدیم طوطو توی خونه‌مون همیشه رهاست؛ اگه جای دیگه‌ای باشه ممکنه خیلی اذیت بشه. و گذشته از همه‌چی، کافیه ما فقط چند ساعت این فسقلی رو نبینیم تا دلمون براش تنگ بشه، چطور می‌تونیم چند روز دوریش‌و تحمل کنیم؟ 

قرار شد طوطو باهامون بیاد. ولی سفر بردنش هم پر از چالشه. مهم‌ترینش هم ۷ ساعتیه که توی اتوبوسیم و طوطو قراره توی کوله‌ی حملش بمونه!

 

که همین چالش‌ها باعث می‌شن آدم به این نتیجه برسه که: نمی‌خوای بی‌خیال سفر بشی؟ 

ولی فکر می‌کنم بهتره تلاش کنیم کمتر به چالش‌های سفر فکر کنیم؛ نباید چالش‌ها رو اون‌قدری بزرگ کنیم تا تبدیل به بار روانی بشه. هرچی نباشه سفر کلی نقطه‌ی مثبت هم داره. مثلا قراره امروز برای طوطو جلیقه‌ی پرواز بخرم و اگه همه‌چی خوب پیش بره، طوطو هفته‌ی بعد می‌تونه ساحل و دریا رو ببینه🥹

پی‌نوشت: این پست ابتدا در کانال تلگرامم‌ منتشر شده.

2

خلقِ ارزش

3 ماه،3 هفته پیش

اخیرا خیلی فکرم درگیر اینه کسایی که به نوشتن عِرق دارن رو چطوری می‌شه دور هم جمع کرد. احساس می‌کنم افراد زیادی هستن که دارن می‌نویسن؛ توی وبلاگ و توی تلگرام. خیلی‌ها با نوشتن دارن «ارزش» ایجاد می‌کنن.

بعضیا فکر می‌کنن فقط در صورتی که کسی از یه موضوع تخصصی بنویسه یعنی ارزش ایجاد کرده. در حالی که من کاملا برعکسش فکر می‌کنم. وقتی من یه نوشته از روزمرگی‌‌های شخصی رو می‌خونم، کمِ کمش اون نوشته تونسته ۲-۳ دقیقه از وقتِ فراغت من رو پر کنه. شاید کم به نظر بیاد، ولی این‌و در نظر بگیرید که ممکنه فردی در طول روز، تنها ۱ ساعت وقت آزاد برای رسیدگی به علایق خودش داشته باشه. توی این حالت، ۲ دقیقه از ۶۰ دقیقه، مقدارِ قابل توجهیه. گذشته از این، من می‌تونم از اون نوشته، احساسِ خوبی بگیرم که تا دقیقه‌ها یا ساعت‌ها در من باقی بمونه. شاید هفته‌ها یا سال‌ها بعد، اتفاقی بیفته که باعث بشه به یادِ اون نوشته بیفتم. پس یه نوشته‌ی به‌ظاهر کم‌اهمیت و روزمره، تونسته تبدیل بشه به تجربه‌ی زیسته‌ی من، چیزی که ازش خاطره دارم.

حالا نه فقط در وبلاگ و تلگرام، بلکه حتا توی توییتر و اینستاگرام هم ارزش خلق می‌شه، اما من از این دو شبکه‌ی اجتماعی فراری‌ام. چرا از توییتر و اینستاگرام فراری‌ام؟ چون اصولا نوعِ ارزشی که در این دو سرویس ایجاد می‌شه بسیار «آنی»ـه. من هیچ‌وقت نمی‌تونم احساسِ خوبِ عمیقی که از خوندنِ یه نوشته‌ی چند پاراگرافی تجربه می‌کنم رو از یه توییت بگیرم. ولی ممکنه از توییت‌ها، به تعدادِ زیادی احساسِ خوبِ آنی رو تجربه کنم. یعنی توییتی که ده ثانیه‌ای می‌خونمش، بهم یه حس خوب تزریق می‌کنه. ولی اون حسِ خوب اون‌قدری زیاد و عمیق نیست که برام کافی باشه. سریع می‌رم سراغ توییت بعد، دوباره یه تزریقِ آنیِ دوپامین! و توییت بعد، و توییت بعدی. اینستاگرام هم قضیه‌ش همینه کاملا، هی اسکرول، اسکرول، اسکرول. که ممکنه آخرش حتا احساس کلافگی یا سرگیجه به آدم دست بده. 

ناگفته نمونه، قطعا کسانی وجود دارن که توی این دو شبکه‌ی اجتماعی، محتوای عمیقی تولید می‌کنن که صرفا به آدما دوپامین تزریق نمی‌کنه؛ اما تعدادشون کمه، چون شبکه‌های اجتماعی اصولا بر پایه‌ی تزریقِ دوپامین و لذتِ آنی کار می‌کنن و به همین دلیله که مخاطبِ زیادی جذب کرده‌ن.

با این توضیحات برگردم به ابتدای پست. کسانی که با نوشتن «ارزش» ایجاد می‌کنن، برام مهمن. و کسانی هم که دنبالِ چیزی فراتر از تزریقِ دوپامین می‌گردن، برام ارزشمندن. به این فکرم که یه کانالی هم توی تلگرام ایجاد کنم مثلا به اسمِ «مجله‌ی وگزیست»، و نوشته‌های خوبی که در تلگرام می‌خونم رو اونجا به اشتراک بذارم. تنها مشکلی که این روزا دارم، اینه که مشغله‌هام زیاد شدن و دچار محدودیتِ زمانی شدم! باید ببینم چطور پیش می‌ره...

در نهایت، اگه دوست داشتین کانال تلگرامم‌و دنبال کنید، هر زمان که مجله‌ی وگزیست رو راه بندازم حتما اونجا خبر می‌دم: t.me/HollyNevis

5

پل

4 ماه پیش

اگه فردا پل خراب بود، می‌شینیم یه‌کم به رودخونه نگاه می‌کنیم. 

عجله‌ای نداریم...

(دور‌ آتش با هالی)

4

ماه‌و ببین

4 ماه پیش

همیشه که لازم نیست حرف بزنیم. آدم گاهی کلماتش‌و جایی جا می‌ذاره. ماه‌و ببین امشب چقدر قشنگه...

6

نمی‌دونیم چقدر قوی هستیم

4 ماه،1 هفته پیش

آذوقه‌ی کمی برامون مونده. همینجا اطراق می‌کنیم. اشکالی نداره اگه خیلی خسته شده باشید. باید نفسی تازه کنیم و دوباره ادامه بدیم. ما هنوز نمی‌دونیم چقدر قوی هستیم...

(از نوشته‌های کانالم با هشتگ: دور آتش با هالی)

0

تمامی حقوق برای هالی هیمنه محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده