امسال هم مثل سالهای قبل روضه مادر برقرار بود ، هر روز صبح بیدار شدم و روضههای همون روز رو آماده کردم . ظهر تا عصر روضه به راه بود و شب هم هیئت .
دو روز اول خونه مادر بود و روزهای بعد خونه دوستانشون ..
______________
برای من ، مثل هرسال ! اوج اتصال دیشب بود . یعنی روضه علیاکبر جانِ اباعبدالله .
به خاله کوچیکه میگفتم بعضی روضهها خیلی احساسیه .. تصویر به تصویر و لحظه به لحظه و حتی نفس به نفس بسیار غمآلود و محزونه . روضه علی اکبر اینطوریه !
دیشب نشسته بودم تو روضه و روضهخون میخوند و میسوزوند
به شمایل اباعبدالله روی صفحه گوشیم نگاه میکردم و میگفتم : مثلا من اون دوندونهای خاکِ زیرِ زانوهای شما وقتی زانو کشان به سمت بدن پسرتون میرفتید !
مثلا من غبار خاکآلودِ نفَسِ یکی مونده به آخرِ شما وقتی گونه به گونه علیاکبرتون گذاشته بودید !
مثلا من اون لحظهی تلاقی انگشت سبابه شما با خونآبههای دهان مبارک علیاکبر !
مثلا من اون لرز صدای خانمجانم زینب اون ثانیهای که داشتن شما رو از حالت احتضار خارج میکردن !
چمیدونم
مثلا من چیزای کوچیکِ مربوط به شما که هیچکس تو مقاتل ذکر نکرده ..
و در نهایت ، اباعبداللهِ عزیز زینب ! من چیز زیادی اون دنیا برای ارائه به پروردگارتون ندارم جز اینکه بگم من دلم خیلی برای اون لحظه که رسیدید به علیاکبر سوخته ..
و شرمگینم از حیات امروزم
جان دلم ♡
___________________
امروز آخرین روز روضه مادر بود . میکروفون رو که گذاشتم زمین ، حس کردم هیچی از پاهام و حس نمیکنم از درد شدید .
بدنم کم آورده و جون ندارم . نفسام آروم شده و صدام گرفته ..
فقط در گوش مادر گفتم نمیتونم تا خونشون رانندگی کنم ! اومدمخونه مادربزرگ که نزدیکتر بود .
مادربزرگ که حالم و دید برام رو تخت خودش جا درست کرد ، یه کیسه نمک گرم کرد و خاله کوچیکه رو مجبور کرد برام غذا گرم کنه . شیوه محبت مادربزرگم غذا دادن به نوههاست :) هرچی ام بگی تازه غذا خوردم فایدهای نداره .
بعدم با خیال راحت نشست رو تخت کنارم و تو تلوزیون اتاقش غذا درست کردن یه خانواده که تو روستا زندگی میکنن رو تماشا کرد و چُرت زد ..
به مادر گفتم شب میمونم اینجا
حس خوبی دارم چون خیلی وقت بود اینجا شب نخوابیده بودم .
حال و هوای خوب خودش و داره ..
تَنزیل 1 هفته،3 روز پیش