در ستایش آیین‌های گذار

نیلا عابدی 

به گمانم جوهره‌ی زندگی انسانی را می‌توان در اصل پویایی و سیلان جست‌وجو کرد. زندگی نه وضعیتی ایستا، بلکه فرایندی متحرک است که در آن، ساختارهای زیستی، روانی و اجتماعی انسان به‌طور مستمر دستخوش تغییر می‌شوند. درک این پویایی مستلزم پذیرش این واقعیت است که با گردش زمان و تحولات اجتماعی، نقش‌ها، مسئولیت‌ها و موقعیت‌های انسانی نیز تغییر می‌کنند. در این چارچوب، انسانی که خود را در مرکز این حرکت قرار دهد و بتواند با آن هم‌نوا شود، به احتمال زیاد ممکن است در بازه‌هایی از زندگی تجربه‌ای از به‌زیستی و انسجام روانی را تجربه کند. در مقابل، ترجیح ایستایی و مقاومت در برابر تغییر، می‌تواند به گسست روانی، سردرگمی هویتی و در موارد حاد، به آشفتگی‌های روان‌شناختی منجر شود. به بیان دیگر، ناتوانی در انطباق با تغییرات ساختاری زندگی، فرد را یا به حاشیه می‌راند یا در معرض چرخشی بی‌ثبات و فرساینده قرار می‌دهد. برای فهم و عبور از این تغییرات و حالات گذار، انسان ناگزیر است نخست آن‌ها را به‌صورت زیسته تجربه کند و سپس از خلال یک روند نمادین و ساخت‌یافته، از آن مرحله عبور کند. در جوامع سنتی، این وظیفه بر عهده‌ی اسطوره‌ها و آیین‌ها بود. اسطوره‌ها به‌عنوان نظام‌هایی معنابخش، مرزهای مراحل زندگی را مشخص می‌کردند و نقش‌های فردی و اجتماعی را به‌روشنی تعریف می‌نمودند.

آیین‌های گذار (از جمله آیین‌های تشرف دینی، بلوغ، ازدواج یا ورود به مسئولیت‌های اجتماعی) نمونه‌هایی از این سازوکارها هستند. کارکرد اصلی این آیین‌ها، برجسته‌سازی لحظه‌ی عبور از یک مرحله‌ی وجودی به مرحله‌ای دیگر است؛ فرایندی که می‌توان آن را با استعاره‌ی «پوست‌اندازی» توصیف کرد. در این آیین‌ها، فرد نه‌تنها نقش پیشین خود را کنار می‌گذارد، بلکه به‌طور نمادین نقش جدید و جایگاه اجتماعی تازه‌ی خود را می‌پذیرد.

یکی از کارکردهای بنیادین اسطوره، پیوند دادن فرد با کلّیتِ ساختار اجتماعی است. به قول جوزف کمبل:

«مضمون عمده‌ی آیین‌ها پیوند دادن فرد با ساختار ریخت‌شناسی بزرگتر از جسم مادی اوست» از این منظر، آیین‌های گذار مبتنی بر نگرشی اسطوره‌شناختی‌اند که نه‌تنها به بازشناسی نقش جدید فرد می‌پردازند، بلکه فرایند ترک نقش پیشین، پذیرش مسئولیت تازه و ورود به حوزه‌ای نو از تعهد اجتماعی را سامان می‌دهند. تفاوت بنیادین وضعیت انسانِ امروز با گذشته در این است که تجربه‌ی بدن‌مند و روان‌مندِ این آیین‌ها تضعیف یا حذف شده‌اند. بسیاری از آیین‌های امروزی به مراسمی صرفاً تشریفاتی، زیباشناختی و مصرفی تقلیل یافته‌اند؛ فرم‌هایی که بیش از آنکه حامل معنا باشند، تکرار ظواهراند. در نتیجه، بار عاطفی، روانی و بدنی عمیقی که آیین‌های سنتی (برای مثال آیین مردشدن یک پسر) به همراه داشتند، از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان معاصر حذف شده است. نکته‌ی اساسی در اینجا داوری ارزشی درباره‌ی گذشته یا حال نیست، بلکه تأکید بر یک نیاز روان‌شناختی و اجتماعی است: انسان برای درک تغییرات بنیادین زندگی، به گذرگاه‌های نمادین نیاز دارد؛ گذرگاه‌هایی که به روان امکان دهند بفهمد دوره‌ای به پایان رسیده و دوره‌ای دیگر آغاز شده است، خواه گذار از کودکی به بزرگسالی باشد یا از تجرد به تأهل. از این رو، این آیین‌ها صرفاً مناسبت‌هایی برای شادی یا گردهمایی نیستند، بلکه نقشی ضروری در سامان‌دهی هویت فردی و اجتماعی ایفا می‌کنند. بخش قابل‌توجهی از سردرگمی هویتی، ابهام در نقش‌های اجتماعی و ناتوانی در درک کارکرد فرد در جامعه‌ی معاصر را می‌توان ناشی از زوال اسطوره‌های پیشین و ناتوانی آیین‌های کنونی در تبیین نقش‌ها و مرزهای وجودی انسان دانست.

پ‌ن: در برخی سنت‌های هند (به‌ویژه در میان گروه‌هایی که به آیین‌های خاص پایبندند) افراد هنگام گذار از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله‌ای دیگر، نه‌تنها نام خود، بلکه گاه شیوه‌ی لباس پوشیدن خود را نیز تغییر می‌دهند. این دگرگونی‌ها بخشی از یک منطق آیینیِ مرحله‌مند است که هدف آن، برجسته‌سازی لحظه‌ی گذار و تثبیت هویت جدید فرد است!