چند کلامی در رابطه با فیلم صامت Sunrise: A Song of Two Humans (1927)

نیلا عابدی

مدتی است که با پریناز تصمیم گرفته بودیم به دیدن فیلم‌های برنده‌ی جایزه‌‌ی اسکار از ابتدا تاکنون بپردازیم. لیستی آماده کرده و امروز کار را شروع کردیم. در لیست‌مان چندتایی فیلم صامت وجود دارد و فیلم مذکور نیز از جمله آنان می‌باشد. خالی از لطف نیست که پیش از انعقاد سخن در رابطه با فیلم، چندی از تجربه دیدن فیلم صامت بگویم. برای نسل من و هم‌سن‌وسالانم، فیلم صامت می‌بایستی خسته‌کننده، بی‌محتوا یا در مواردی کودکانه به نظر برسد. راستش اسکرول کردن مداوم، صبحانه را با سوشال مدیا خوردن، با محتواهای خلاصه‌شده‌ی ریلزهای ۳۰ ثانیه‌ای سروکله زدن و در آخر میان محتواهای تکه‌تکه به خواب رفتن، توانایی شخص من را برای دیدن فیلم‌های بلند مصوت نیز تعدیل کرده، چه رسد به یک فیلم صامت سیاه‌وسفید، به دور از جلوه‌های ویژه بی‌نقص و مونتاژهای استثنایی.

اما تجربه دیدن این فیلم، تجربه جالبی بود. به زعم من، دیدن فیلم صامت به این دلیل که می‌بایست شش‌دانگ حواس خود را به تصویر منعطف کنیم و نمی‌توانیم برویم، سر بچرخانیم، گوشی‌مان را چک کنیم و همزمان با شنیدن دیالوگ‌ها متوجه قضیه شویم، باعث می‌شود ساعاتی را متمرکزتر باشیم.

خوب، برویم سراغ فیلم.

 

از گناه تا رستگاری؛ یک استحاله.

 

«زندگی دقیقاً یک جوره: بعضی وقتا خوب، بعضی وقتا شیرین

بعضی وقتا...

زمان تعطیلات!»

 

خط زمانی داستان چشمگیر عمل می‌کند. حوادث و بالا و پایین‌ها ریتمی خاصی به فیلم تزریق کرده‌اند و پایان همان است که می‌بایست باشد. در صحنه ابتدایی فیلم با ایستگاه قطار مواجه می‌شویم؛ رفتن یا شاید بازگشتن، جهان مدرن، سر و صدا، لوکوموتیو. بعد به زندگی‌ها می‌پردازد؛ به رفت‌وآمدِ آدم‌ها، به مسافران، کشتی‌ها، آدم‌های در خیابان؛ آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها. زن‌ها و مردها، مردها و زن‌ها. دو جنس.

هنگامه داستان از آنجایی آغاز می‌شود که با زن شهری مواجه می‌شویم؛ زنی که از شهر به مرخصی آمده و این بار بیش از آنچه که می‌بایست مانده، لابد کاری دارد. زن شهری که فیلم به ما معرفی می‌کند زنی‌ست مستقل و مقتدر، با موهای کوتاه مشکی و سیگاری بر لب. به تصویر کشیدن زنان مستقل با موهای کوتاه پدیده تقریباً رایجی است، اینجا هم نمود پیدا می‌کند. زن شهری ما اقتداری مردانه دارد. مرد روستایی داستان را به چنگ درآورده و مغزش را تسخیر می‌کند. لحظه‌ای گویا اراده و هویتش را به چنگ می‌گیرد، چون خمیرمایه‌ای می‌فشارد و زن‌کشی را در گوشش زمزمه کرده و ابلیس‌وار او را دوباره شکل می‌دهد. زن شهری موکوتاه نماد تمام لذت‌های فریبنده و رویاهای بزرگ شهر است.

و مرد بلهوس، با آن نگاه‌های به شک آغشته، روستایی‌ست که مرعوب جاذبه‌های شهر شده، اما در اعماق وجودش دل در گرو زمین کشاورزی/زن خود دارد. تقابل این دو تن، در عین اینکه تقابل دو جنس و نماینده خیانت انسانی‌ست، نشان‌دهنده تقابل روستا و شهر، خیانت روستایی به مسقط‌الرأس خود و در شکل کلان‌تر، تقابل سنت و مدرنیته است.

و اما زن دیگر. زنی‌ست روستایی با موهای بلند که به قاعده، به واسطه روستایی بودن و البته زن بودن، می‌بایستی اندکی ساده‌لوح، احمق و ناتوان به تصویر کشیده شود. موهای بلند زن نماد سنت است؛ درخشان و طلایی، پر طول و دراز. در صحنه‌ای از فیلم، زن روستایی و شوهرش وارد آرایشگاهی می‌شوند و آرایشگر تلاش می‌کند که تغییری در موهای زن ایجاد کند، اما زن این اجازه را به وی نمی‌دهد. این همان جایی است که سنت در برابر مدرنیته مقاومت می‌کند، که هویت روستایی دست رد به سینه‌ی هویتِ تحمیلیِ شهری می‌زند.

در این فیلم نیز، چون اکثریت قریب به اتفاق دیگر فیلم‌ها، زنان مستقل و مقتدر، زنانه بدطینت و زنانی که خود را وقف زندگی و شوهرانشان کرده و نُطق نمی‌کشند، زنانی‌اند بس نیک‌صفت و درستکار. چه بگویم، سینما است و کلیشه و بازی‌های خودش!

فیلم به رغم اینکه بر مبنای اخلاق‌مداری کلیشه‌وار زمانه‌اش پیش می‌رود، اما در جایگاه خود بدیع روایت می‌کند.

خیانت از جمله روایت‌های پرتکرار در تاریخ است. از ایشتارِ گیلگمش و بی‌وفایی‌هایش به معشوقانش گرفته تا زئوس، پرنس چارلز، کندی، کلینتون و خیانت‌های دنیای هالیوود امروزی، این روایت بارها و بارها تکرار شده است. همان‌طور که هر رابطه‌ای رنگ و شکل خود را دارد، خیانت مربوط به آن نیز فرمی خاص را داراست. به همین ترتیب، این فیلم نیز فرم خاص خود را ارائه می‌کند اما بالعکس؛ از یک رابطه فروپاشیده‌شده یا از خیانت به سمت رابطه و انسجام حرکت می‌کند. نکته حائز اهمیت در این فیلم اما از نظر من، نحوه به تصویر کشیدن خیانت است. خیانت نقطه پایان، نمایش داده نشده، بلکه شاید تلنگری یا نوایی‌ست که زوج را به سمت و سوی بازنگری و احیای رابطه می‌کشاند. پیام اخلاقی فیلم به گمانم این است که رمزِ استمرارِ یک رابطه در بی‌نقص بودن بلندمدت و ادامه‌دار آن نهفته نیست، بلکه در تلاش برای درست کردن شرایط و بازگشتن، حتی پس از فروپاشی و اختلال است.

یکی از یگانه صداهای موجود در فیلم، صدای زنگ، به تعبیر من ناقوس کلیساست که از ابتدای فیلم هر از چندگاهی به صدا در می‌آید. این صدا ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که زوج جوان روستایی، که حالا از گرداب‌ها بیرون خزیده و یکدیگر را بازشناخته‌اند، وارد کلیسایی در شهر می‌شوند. به زعم من، اینجا نقطه اوج فیلم است. مراسم ازدواجی در کلیسا در حال برگزاری است. زن و مرد جوان به تماشای مراسم می‌نشینند. کشیش مراسم به مردی که در حال برگزاری مراسم ازدواجش است می‌گوید: «زن بلوند زیبایی داری...» و پس از چند جمله دیگر می‌گوید: «با دوست داشتنش، از او در مقابل چیزهایی که قرار است به او آسیب بزنند محافظت کن.»

زن و مرد جوان روستایی تماشا می‌کنند و می‌شنوند. مرد جوان روستایی که در ابتدای فیلم بنا بود زنش را در دریا غرق کند، پس از بخشیده شدن توسط او، بر روی صندلی کلیسا کنار دستش نشسته و با شنیدن این جمله در آغوش او می‌گرید. زن او نیز زنی‌ست بلوند و به غایت زیبا. در این نقطه ازدواج احیا می‌شود. ناقوس‌ها تا چند سکانس بعد، دیگر به صدا در نمی‌آیند. رستگاری اتفاق افتاده است.

پس از این اتفاق، ما در سراسر فیلم نشانه‌های این رستگاری را شاهدیم. از صورت مرد خیانتکار که پیرایش می‌شود تا جهانی که نگاه تازه‌ای به این زوج پیدا می‌کند. فیلم پیش می‌رود. زن و مرد در آغوش یکدیگر با لذت‌های دنیا مواجه می‌شوند و در انتها قصد بازگشت به خانه خود را دارند. گویی قرینه اتفاق می‌افتد، اما قرینه‌ای که روایت را دستخوش تغییر کرده؛ قرینه‌ای که یک طرف مثبت و طرف دیگر منفی‌ست. همان‌طور که اواسط فیلم قایق بود و مشکلات زوج و تمایل مرد برای کشتن زن، در سکانس‌های رو به انتها نیز بازهم قایق است؛ منتها قایق به همراه زوجی باثبات و شاد و تمایل مرد برای محافظت از زن.

ناقوس‌ها دوباره به صدا در می‌آیند. طوفان می‌وزد. قایق غرق می‌شود. مرد نجات پیدا می‌کند، اما خبری از زن نیست. باز هم با آن نوع قرینه‌ای که بالا صحبتش را کردم مواجه می‌شویم. زن پیدا می‌شود؛ شناور بر روی آن نی‌هایی که در سکانس‌های ابتدایی مرد بنا بود پس از غرق کردنِ زنش در دریا، به واسطه آنها نجات پیدا کند. این مسئله دربردارنده یک پیام فلسفی بزرگ است. کارایی وسایل رسیدن به هدف مطابق با هدف یا نیت تعیین می‌گردد. آن چیزی که ابزار شر است، با تفاوت نیت می‌تواند باعث نجات آدمی یا معشوق آدمی شود.

فیلمِ طلوع: آواز دو انسان، روایتی از خیانت، عشق، تجدد، سنت، شر، خیر و آواز دو انسان بود؛ همان‌طور که در ابتدای فیلم نوشته شده بود:

«این آهنگ یک مرد و همسرشه، که همیشه و هر کجا می‌خونند و شما ممکنه اونو هر جایی و در هر زمانی بشنوید؛ هر کجا که طلوع خورشید با آشوب و هیاهوی شهر به هم پیوند خورده یا در زیر آسمان باز یک مزرعه. زندگی دقیقاً یک جوره؛ بعضی وقتا خوب، بعضی وقتا شیرین.

بعضی وقتا...

زمان تعطیلات.»