می دانم چه کارت کنم نازنین. چه بیهوده فکر کردی بریدی و گسستی و رفتی و دور شدی و تمام. تو کوچکی دنیا را نشناخته ای، دست کمش گرفته ای، کوه به کوه نمیرسد ولی آخ از آن روز که به دستم برسی ، کارت بیافتد ، بارت به بارگاهم بخورد 

می دانم چطور بچزانمت.

اشک را جایگزین خواب شبت می کنم و انتظار را کوک ساعت صبحت.

سرگردانی های کفش پاره کن را در تمام روشنایی روزت پخش می کنم و دلتنگی‌های دربدر کننده را به غروبهایت الهام می کنم.

نمی گذارم خسته شوی و تسبیح پاره کنی البته......

هرازگاهی، دم دمای صبح که چشمت گرم می شود، مثل بارقه امید توی رویایت می درخشم با قدی بلندتر از همیشه و چشمهایی شراب خورده و چهره ای برافروخته. با لبهایی عور که در طراوت شنا کرده اند.

گاه گاهی دم غروب مثل نسیم ، عطرم را به شامه ات می پاشم 

برای اینکه کفشهای بیشتری در جستجوی من پاره کنی، نشانی‌های عجیب از خودم می فرستم

وقتی ناگهان سایه ام را در پس دیواری، درختی دریچه ای پیدا کنی...

آن وقت است که دارم برایت....

اول از همه از تو می پرسم که 

آن همه نفرت چرا ورزیدی و آن همه تهمت چرا پرداختی

آن همه جفا چرا کردی؟ 

با من کردی آن ماجرا که کردی یا با روح خودت 

آن وقت به تو می فهمانم که هر چه از من شنیدی از خدا شنیدی 

و هر چه به من گفتی با خدا گفتی

ولی در هر صورت وای به حالت.....