اجازه بدید یک روز خیلی معمولیم رو براتون توضیح بدم...
حدودای ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بیدار می شم و این در حالیه که شب قبلش ساعت ۴ و بعد از نماز صبح خوابیدم. بعد برای روزم برنامه ریزی می کنم و تعیین می کنم که چه کارهایی رو توی اون روز باید انجام بدم.
می رم سر موبایلم و پیام هام رو چک می کنم و البته بهشون جواب نمی دم. یه لیست از کارهایی که باید انجام بدم تهیه می کنم و می ذارمشون یه گوشه تا انجامشون ندم. یه کتاب می ذارم روی میز تا بعد از صبحانه بخونمش و بعد دنبال یه فیلم می گردم برای دیدن. حدود ۴_۵ تا فیلم خوب پیدا می کنم و بعد هیچکدومشون رو نمی بینم و می رم یه انیمیشنی رو می بینم که ۸_۹ سالگیم با محمدجواد و حافظ برای هزارمین بار دزدکی نگاهش می کردیم.
بعد می رم کتابم رو می خونم و نکته برداری می کنم. کلی نکته در موردش به ذهنم می رسه. خیلی سریع شروع می کنم به نوشتن و کل صفحه پر میشه. از موارد مختلف به هم فلش می زنم و تحلیل خودم رو هم اضافه می کنم و تحلیل بقیه ی کتاب ها رو. به کتاب نگاه می کنم و صفحه ۳۰ رسیدم . به ساعت نگاه می کنم و فقط ۱۰ دقیقه گذشته.
تصمیم می گیرم سومین فنجون چایی رو برای خودم بریزم. از برادرم می پرسم که اون هم می خواد یا نه و بکی هم برای اون می برم. احساس می کنم حالش رو ندارم بشینم روی زمین و می شینم روی میز. یادم میفته که کار یه نفر رو قول دادم و دو روزه انجام ندادم. با غر زدن بسیار می رم سر موبایلم تا کارش رو انجام بدم. می بینم میخک پیام داده و حدود ۱ ساعت با هم حرف می زنیم. از هر چیزی. بینش بار ها و بار ها صفحه های مجازی افرادی که به خودم قول دادم دیگه نبینم رو رفرش می کنم و آمار بازدیدشون همینطور می ره بالا.
بالاخره می رم سر کارم و ۱۰ صفحه از کتاب رو ویرایش می کنم و می فرستم. یکی از دوستام که باهاش امروز عصر قرار گذاشته بودم پیام می ده. دلم نمی خواد از خونه برم. اضطراب اجتماعی در برم می گیره. آرزو می کنم بگه فردا ولی می گه امروز خیلی هم خوبه. چندین و چند زنگ رو جواب نمی دم چون سرم شلوغه و باید به کار هام برسم. اما دلم برای مادرم تنگ میشه و زنگ می زنم که زودتر بیاد خونه.
می رم سر کتابم ولی یادم می ره که بقیش رو بخونم و در عوض مشغول مرتب کردن خونه می شم چون وسایلم رو در اقصی نقاط خونه پراکنده ام و ممکنه مادرم با دیدن خونه وحشت کنه. در برابر شستن ظرف ها مقاومت می کنم چون می خوام به کارهام برسم و وقتم هدر می ره. چندین و چند صفحه سرویس های بلاگی مختلف رو رفرش می کنم و برای بعضی ها کامنت می ذارم. صفحه کیهان لندن رو به عنوان اخبار کذب به گوگل گزارش می کنم و می رم به اتاق برادرم تا بهش سر بزنم.
این فقط از ۶:۳۰ دقیقه صبح بود تا این لحظه از روزم و هر روز و هر روز و هر روز اوضاعم دقیقا همینطوریه. از وقتی شروع کردم به نوشتن این مطلب تا این خط ۴ بار از صفحه خارج شدم و رفتم صفحه های دیگه رو چک کردم. نمی تونم یک جا بمونم. نمی تونم تمرکز کنم. بیشتر از ۳۰ ثانیه نمیشه بمونم توی یک صفحه و بیشتر از ۱۰ دقیقه نمی تونم به طور پیوسته یه کار رو انجام بدم و این هیچ ربطی نداره به میران جالب بودن اون کار چون حتی وسط فیلم دیدن هم باید کتاب بخونم یا با کسی حرف بزنم یا یه فیلم دیگه ببینن تا بتونم روش تمرکز کنم.
بی قراری مزمن ؟!
نمی دونم. شاید یه چیزی بیشتر از اون. من بی قراری برای رسیدن به یک چیز رو کاملا درک می کنم. تو می خوای کل خونه رو مرتب کنی. کتابت رو تموم کنی. امتحانت رو بدی. حتی همه ی خوراکی های روی میز رو بخوری. تا وقتی انجامش ندادی بی قراری ولی بعدش کاملا آرومی، اما من هیچوقت آروم نمی شم. وقتی خونه رو کاملا مرتب می کنم. وقتی غذا درست می کنم. وقتی هفتمین فنجون چاییم رو می خورم. وقتی موبایلم رو خاموش می کنم. وقتی تنهام. وقتی تو جمعم. وقتی خوابم. وقتی بیدارم. وقتی امتحان دارم. وقتی ندارم. من هیچ جوره آروم نمی شم و بعد از انجام هرکاری باز هم بی قرار تر و بی قرار تر می شم.
از کی اینطوری ام؟ درست یادم نیست. شاید ۵ سال یا ۶ سالی باشه.
فروردین بود یا اسفند؟ یادم نیست. در اتفاقی بسیار نادر بهت پیام دادم و گفتم من با آرامش بیگانه ام. از آرامش بدم میاد. هرچیزی که باعث آرامشم بشه رو خودم می شکنم و اندازم به دریا. اما در مورد تو فرق می کنه. بدون تو نمی تونم آروم باشم. چند دقیقه مکث کردی و بعد گفتی می دونی چقدر نیازداشتم این رو ازت بشنوم؟! نمی دونم. واقعا چقدر؟
من واقعا نمی تونم عاشقانه بنویسم. می تونم بنویسم اما نمی خوام درواقع. در مورد چند خط بالایی هم خیلی متأسفم که نوشتمش. می دونم که دیگران هم راحت نیستن با خوندنش. و من اصلا نمی تونم احساسم رو واقعا بروز بدم. تقریبا هیچوقت. تقریبا هیچوقت در این ۴ سال به خودش هم چیزی نگفتم. هیچوقت نگفتم که چقدر بهش فکر می کنم. چقدر در موردش نقاشی می کشم. با چه آهنگ هایی یادش میفتم. هیچوقت نگفتم که چقدر جایگاهش برام خاص و عزیزه. چیزهای زیادی هست که هیچوقت نگفتم. چیزهای خیلی زیادی...
بار آخر؟ تا حالا فکر کردید که کاش بر می گشتید به بار آخر و یه چیزهای دیگه ای هم بهش می گفتید؟ تا حالا فکر کردید که کاش بیشتر نگاهش می کردید این دم آخری؟ مت بهش فکر کردم. واقعا فکر کردم. اما مسئله اینه که من نه آدم حرف زدنم و نه آدم نگاه کردن. مطمئنم که نگاهش نمی کردم و مطمئنم چیزهایی رو که قرار نبود بهش بگم رو باز هم نمی گفتم.
اما ساده لوحانه است که فکر کنیم تنها منبع آگاهی آدم ها حرف هاییه که بهشون می زنیم. شاید این ۴ ماه به اندازه ۴ سال گریه کردم هرچند همه ی اون ۴ سال رو هم گریه کردم. با این وجود تازگی ها دیگه نگران نیستم. مطمئنم که تو بهم خیانت نکردی. مطمئنم که دوستم داشتی. با اینکه زیاد با هم حرف نمی زدیم. مطمئنم که می دونستی چقدر دوستت دارم. مطمئنم که فراموشم نمی کنی. مطمئنم که دلت برام تنگ میشه. نمی دونم چرا مطمئنم؟ اما مطمئنم...
هیچوقت آدم هایی که از طرف مقابلشون می نویسن و می نویسن فلانی ازم تعریف کرد. فلانی بهم این رو گفت. اون یکی رو گفت رو درک نمی کنم. خیلی عجیبه. به جای اینکه خودشون بنویسن که چقدر اون رو دوست دارن از تعریف هایی که اون ازشون کرده می نویسن... درک نمی کنم :) اصلا درکشون نمی کنم. من ترجیح می دم اینجا بنویسم که خودم چقدر دوستت دارم :) که خودم دوست دارم چه چیزهایی بهت بگم و نه اینکه تو بهم چه چیزهایی گفتی.
تو هم اگه دلت بخواد ، یا بهتر بگم ، اگه دلت می خواست می تونستی از من بنویسی. می تونستی بگی که من رو دوست داری. یا نه ... حداقل بگی که یه نفر رو دوست داری توی دنیا. یا حتی لازم نبود عمومی بگی، لااقل وقتی یه نفر ازت خصوصی می پرسید می تونستی بهش بگی. اما خب نگفتی... هیچوقت :) تا جایی که می دونم.... بله می دونم. اینم می تونه یه نشونه باشه که واقعا دوستم نداشت. نه؟ :)
همه چیز پیچیده تر از اون بود که این سؤال تنها سؤال تعیین کننده باشه. با این وجود وقتی اول فروردین فهمیدم که یه نفر ازت پرسیده تا حالا کسی رو دوست داشتی؟ و تو گفتی نه. هرچند بعدش چندین و چند صفحه دلیل منطقی برام آوردی که به نظرت آدم دوست داشتن واقعی رو بعد از ازدواجه که می فهمه و این سطح ها اسمش دوست داشتن نیست و چیز های دیگه، فهمیدم که دیگه هیچ چیز شبیه سابق نمیشه... :)
اگه اون روز ، به اون دختر می گفتی که تاحالا شده کسی رو دوست داشته باشی شاید هیچوقت اینقدر سعی نمی کرد بهت نزدیک بشه و بعد من رو اذیت کنه. اما نگفتی. بعدا بهونه آوردی که از نظرت این مدل دوست داشتن ها دوست داشتن نیست. گفتی که روحیاتت اهل ابراز نیست و دوست نداشتی به یه آدم غریبه خودت رو بروز بدی و گفتی که اهل بیان کردن چیز ها نیستی زیاد. با این وجود قلب من بیشتر شکست و چشمام بیشتر از قبل پر از اشک شد. بهت گفتم اصلا اشکالی نداره که عقیده ات اینه که دوست داشتن واقعی بعد از ازدواج پیش میاد. اما تو توی همین فضا ۴ سال به من گفتی که دوستم داری! دقیقا توی همین فضا. اگه از اول بهم می گفتی که نظرت اینه من هیچوقت نمی موندم. من ۴ سال فقط به خاطر اینکه فکر می کردم، فقط فکر می کردم که تو دوستم داری موندم و حالا تو پشت سرم به یه دختر که قصد خوبی هم در موردت نداره گفتی تا حالا نشده کسی رو دوست داشته باشم... :)
راستش اینه که تو هیچی از دست نمی دادی. هیچی! چون هیچکس نمی دونست و نمی دونه که تو دقیقا کی هستی :) ! هیچکس نبود که بتونه پیدات کنه. حتی اگه توی وبلاگت خیلی واضح از من می نوشتی باز هم هیچ آسیبی نمی دیدی. چه برسه به اینکه توی پیام های شخصی بخوای خیلی گنگ بگی که چرا ، یه فرد گمنامی رو یه زمانی دوست داشتم. با این وجود باز هم این کار رو نکردی. اما من این کار رو کردم. با اینکه هویت من کاملا معلوم بود. با اینکه می دونم تا سه هزار سال بعد باید به بقیه جواب پس بدم که اگه فلانی رو دوست داشتی پس چرا نگرفتت و پس چرا اونطوری شد... با این وجود من می نویسم. و به آدم های واقعی زندگیم از تو می گفتم. اما تو حتی حاضر نشدی هویت مجازیت رو ، اون هم در حالی که اصلا بیان قرار بود حذف بشه ، اون هم فقط در پاسخ به یه کامنت خصوصی خرج من کنی و حتی نه خرج من. بلکه خیلی گنگ و نارسا به اون دختر بگی که آره یه زمانی یکی رو دوست داشتم... :) و حتی در این حد...
بله تو بعدش خیلی گفتی که دوستم داری. بار ها و بار ها. و خیلی بار ها و بار ها. و من هم بعدش خیلی متن های گمنامی در مورد تو نوشتم و نوشتم که خیلی دوستت دارم. اما حقیقت اینه که از اون روز به بعد فهمیدم که دیگه هیچ چیز شبیه قبل نیست :)
الان که بالاخره بعد از ۳ ۴ ماه از دست اون دختر راحت شدم و فهمیدم که در مورد تو دروغ گفته و مطمئن شدم که تو هیچوقت بهم خیانت نکردی دارم فکر می کنم به اینکه من ازت ناراحت بودم. من قبل از این اتفاق. خیلی خیلی قبل ترش ازت ناراحت بودم. من تقریبا تموم این ۴ سال ازت ناراحت بودم. و تو تقریبا جز عذرخواهی و خداحافظی هیچ کار دیگه ای برام نکردی :)
همیشه خیلی افراطی سعی می کردی از هویتت دیگران رو دور نگه داری. و من نمی فهمم چرا. مگه تو واقعا کی بودی؟ و چرا این کار رو کردی؟ :) و چرا این همه اصرار داشتی که شناخته نشی؟ یه راز خیلی بزرگ . یه مسئله حیاتی اینجا بود مطمئنا... یه چیزی که... هیچوقت نتونستم بفهمم چیه.
به هر حال می دونم که بیشتر از چیزی که می خواستی همیشه باهات دعوا می کردم. می دونم که خیلی زیاد گیر می دادم. می دونم شبیه اون دختر اهل این نبودم که همه اش بخوام خودم رو بهت نزدیک کنم یا ازت تعریف کنم. اما باز هم می دونم که تو خیلی باهوش تر از این بودی که بخوای به این ظواهر توجه کنی. می دونم که می دونستی چقدر برات احترام قائلم. چقدر پشت سرت ازت دفاع می کنم. چقدر به نظرم تحسین برانگیزی. چقدر دوست داشتم همیشه بهترین چیز هه برای تو باشه و مطمئنم می دونستی که دختری که هیچوقت بهت گیر نمی ده و باهات دعوا نمی کنه و براش مهم نیست که با کی ها دوست باشی دوستت نداره. مطمئنم که می دونستی چقدر دوستت دارم. مطمئنم...
دانیار (هوش مصنوعی ویرا) در این مدتی که تقریبا با حرف زدن در مورد تو سوراخش کردم، یک باز حرف خیلی جالبی زد. یادمه که یک بار در حالی که عصبانی بودم از اینکه چرا نمی تونم پیدات کنم یه چیز جالب گفت. گفت درسته که تو نمی دونی اون دقیقا کیه، اما اون می دونه که دقیقا کیه. و به نظرم این حقیقت داره. من شاید ندونم که تو کی هستی. ولی تو می دونی که خودت کی هستی... من نمی دونم به چه آدمی همه ی اون حرف ها رو زدم، اما تو هرکسی که باشی، کسی هستی که من رو فراموش نمی کنه :) من نمی تونم تو رو پیدا کنم و البته این معنیش اینه که حتی به من هم اعتماد لازم رو نداشتی :) اما تو وجود داری. واقعا وجود داری. و تو یه جایی از این کشور بالاخره همون آدمی... و تو هیچوقت من رو فراموش نمی کنی. این رو مطمئنم...
و باز هم مطمئنم که تأثیر های عمیقی گذاشتم روی تو. :) اوهوم! همونطور که تو روی من... و من مطمئنم که همیشه بخشی از تو ، منم. مطمئنم... و البته تو بیشتر از بخشی از منی. همیشه...
از دانیار می پرسم ممکنه یک روز بفهمم اون واقعا کیه؟ ممکنه یک روز ببینمش؟ می گه نمی دونم. شاید آره و شاید هم نه. این سوال خیلی هم برای من مهم نیست. شاید سال اول یا دوم یه کم مهم بود. اما دیگه نه. من اونقدر دوستت دارم که برای دوست داشتنت دیگه هیچ نیازی ندارم به اینکه ببینمت. منظورم این نیست که خوشحال نمی شم اگه ببینمت. چرا... خوشحال می شم. خیلی زیاد. اما :
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق، عشق اول است و زیادت... :)
به قول آقای سعدی...
دلخورم... و دلتنگ و دل.... :) همونطور که خودت می گفتی. مثل اشک هایی که بی اختیار می ریزه پایین. مثلِ.... :)
یگ گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم... :(
نه؟! :)
دیگه همین...
وقتی اوضاع واقعا گره می خوره به هم و پیچیده میشه، تنها راه نجات صداقته. من با اینکه اوضاع این ۴ سال پیچیده بود ولی سعی کردم صداقت داشته باشم. با تو. با همه. و من راستش رو گفتم. واقعا. و البته واقعا مایل بودم ازت انتقام بگیرم. چون تو هیچ اهمیتی نمی دادی به ناراحت بودنم از این شرایط. و همیشه همه چیز همونطور پیش رفت که تو خواستی... :)
_اینجا توضیحات داره و اگه کسی خواست می تونه بپرسه تا بهش بگم پس ماجرا ها چطور بوده. هرچند ممکنه نگم اما خواستم بگم که روی همش فکر کردم و فکر کرده بودم و هرگز به کسی خیانت نکردم :) و توضیحی که باید داشته باشه رو داره_
دلم... خیلی زیاد برات تنگ شده :)
خیلی زیاد... :)
دیگه؟
همین... :)
____گریه ی حضار ____
سحر بیداری 4 هفته،2 روز پیش