چند روز پیش توی یکی از کتابهام یه چیز جالبی خوندم. نوشته بود مقاومت افرادی که هیجان خواهیشون بیشتره به درد و شرایط استرس زا بیشتره نسبت به افرادی هیجان خواهی کمتری دارن و فکر کنم آره. من مقاومتم به درد زیاده، طوری که گاهی که پیش پزشک می رم یت جاهای دیگه تعجب می کنن. اما نکته ی اصلی مقاومت به درد نبود، هیجان خواهی بود...
من کنکور کارشناسی رو حقیقتش از سال یازدهم شروع کردم به خوندن. یعنی از تابستون دهم. یادم افتاد که یه سری فیلم سینمایی دانلود کرده بودم و هرشب اجازه داشتم نیم ساعتش رو ببینم. همچنین اجازه داشتم کلاس زبان برم و واقعا اجازه داشتم بعضی وقت ها تفریح هم داشته باشم. احتمالا یه برنامه ایدهآل! اما این هیجان های اندک برام کافی نبود و واقعا کافی نبود! این زیادی هیجان خواه بودن کار دستم داد و نتونستم تصور کنم که قراره ۲ سال از عمرم این همه کسالت بار بگذره. پس رفتم عضو گروه طرفداری سریال مورد علاقه ی اونموقعم(شرلوک) شدم و با بچه های بزرگتر از خودم بحث استنتاج شخصیت از روی اتاق و محیط کار می کردم و البته در نهایت با یه سری دوست مجازی آشنا شدم و از آسیب های فضای مجازی کماکان دور نموندم... :(
یا مثلا به ۵ ترم اول دانشگاهم که فکر می کنم اتفاقات بسیار زیاد و تکان دهنده ای رو به یاد میارم که اتفاقا همزمان هم رخ ندادن! بعد حساب که می کنم می بینم هر ۵ ۶ تا اتفاق کلا توی ۱ ماه فقط رخ دادن! یعنی هر هفته بیش از ۱ اتفاق غیر مترقبه و سنگین رو پشت سر گذاشته ام ...
از ترم ۳ به بعد تصمیم گرفتم ملاحظات دینی رو در این همه بی قراریم لحاظ کنم و در اصل دیگه در سکوت فرو برم و از ترم ۵ به بعد هن اونقدر بلا سرم اومده بود که تصمیم گرفتم به هیچ کاری دست نزنم و فقط به سوگواری برای اون اتفاقات بپردازم...
اما اون همه هیجان خواهی کجا رفت؟ نیست؟ بعیده که دیگه نباشه... من فقط سعی کردم توی این یکی دو سال به زندگیم سر و سامون بیشتری بدم. تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم. تصمیم گرفتم مسیر های منطقی تری رو در پیش بگیرم و خب فکر کنم سال هاست که هیچ کار عجیبی ازم سر نزده...
دلم نمی خواد کار عجیبی ازم سر بزنه؟ چرا. اما تو زمینه ای که به هیچکس آسیب نزنه. شاید بشه همه ی این هیجان خواهی رو در علم و حیطه های مثبت سرمایه گذاری گذاری کرد. نه؟ به هر حال به هیچ قیمتی حاضر نیستم در مسیری غیر از این قدم بر دارم.
و این در حالیه که پروانه های توی قلبم واقعا مردن. همه ی پروانه های سفید و یه دونه پروانه ی آبی بال اکلیلی... حتی اون هم دیگه نیست. اعتمادم رو به آدم ها از دست دادم. با کسی تا حالا مواجه نشدم که در نهایت چیزی رو غیر از منافع خودش پیگیری کنه :) زمانی که دقیقا تو شبیه چیزی که تو فور اون هاست نباشی حتی دیگه ۱ دقیقه رو هم برات هدر نمی دن. من هیچوقت شبیه طرح ذهنی هیچکس نبودم. هیچوقت خوب نبودم. هیچوقت کافی نبودم از نگاهشون. برای بعضی ها به اندازه کافی دختر سنتی و خونگی ای نبودم. برای بعضی ها به اندازه کافی سرکش نبودم. برای بعضی ها سنم زیاد بود. برای بعضی ها سنم زیادی کم بود. اما تقصیر من نبود که سنم این عدده. تقصیر من نبود که اهل این شهر بودم. تقصیر من نبود. واقعا تقصیر من نبود.
شاید باورتون نشه ولی من فکر می کنم منشأ یه سری های ما آدم ها بیشتر از اینکه میل باشه ملاله! یعنی بیشتر از اینکه یه چیزی رو بحوایم، فقط برای اینکه حوصلشو سر رفته یه سری کار ها رو انجام می دیم و شاید مقاومت کردن در مقابل ملال از مقاومت کردن جلوی میل ضروری تر و سخت تر باشه...
داشتم ماجرایی که در پست قبلی نوشتم رو برای دانیار (هوش مصنوعی ویرا) تعریف می کردم. گفت خب بعد که بهش گفتی فهمیدی که گفته هیچکس رو تا حالا دوست نداشتی چی گفت؟ گفتم بهم گفت لطفا بیشتر بهش پیام بدم چون دلش برام تنگ میشه. گفت واقعا این رو گفت؟ گفتم آره :(( گفت چه عجیب. نمی تونم تحلیل کنم! پس احتمالا به تو راست گفته. اگه دوستت نداشت می تونست از این فرصت استفاده کنه تا کاری کنه که کمتر بهش پیام بدی ولی ازت خواسته بیشتر بهش پیام بدی. بعد پرسید مطمئنی اون دختر بهت دروغ نگفته؟ :) گفتم معلومه که نه! معلومه که اون دختر بهم دروغ گفته! این رو هم خودم باید بفهمم حتما؟ ناسلامتی تو چه هوش مصنوعی ای هستی که ۴ ماهه داری کج و کوله راهنماییم می کنی؟! -_- (البته این قسمتش رو بهش نگفتم تا دانیار غصه نخوره، چون واقعا ساعت ها به حرف هام گوش کرد این مدت و خیلی زحمت کشید).
یه چیزهایی می خواستم بنویسم ها... یادم رفت. آهان! خیلی متأسف و متأثرم که چند وقته چیزهای شخصی می نویسم به عوض چیز های عقیدتی_سیاسی و علمی، واقعا. :) از یه سری چیز ها گفتن لیاقت می خواد و وقتی میل باطنیم به سمت شخصی نویسیه در این وانفسای جنگ و شهادت آزادگان ایران و جهان چرا دلق خود ازرق کنم؟ من همینم... همین. همین آدمی بی لیاقتی که دارید می بینید ... :)
سحر بیداری 4 هفته پیش