یکی از دوستان با واسطه بهم رسونده که فلانی(که من باشم) نیاز به عشق و محبت داره! راستش خواستم در همین تریبون که البته نمی بینه بگم که نه... من نیاز به عشق و محبت ندارم. من نیاز به نفرت دارم :) ! به ابراز نفرت اساسی!

قلب هایی که عشق ورزیدن رو خیلی خوب بلدن، نفرت ورزیدن رو هم خیلی خوب بلدن! تا حدی که یک امشبی از فرط تنفر داشتن از بعضی آدم ها مسیر ابرازش رو نمی دونم :)

راستش آدم گاهی باید به ندای درونش اعتماد کنه. ندای درون من چندیه که بهم می گه سکوت کن. حرف نزن. ننویس. فاصله بگیر. و هربار که سعی کردم نقضش کنم کلمات رو آنچنان با نفرت و خشم پشت سر هم ردیف کردم که خودم هم متحیر شدم از شدت این همه خشمی که داشتم :)

حقیقت اینه که احساس می کنم سال ها مورد سوء استفاده قرار گرفتم. از آدم های زیادی متنفرم. بیشتر از حد و ظرفیت و توانم بخشیدم. بیشتر از چیزی که لازم بوده گذشت کردم. سال هاست سکوت کردم. ملایم و مهربون و بخشنده ... خسته شدم :) دیگه نمی تونم. حالم از آدم های زیادی به هم می خوره. دارم سعی می کنم کار نادرستی نکنم. حرف نادرستی بهشون نزنم و حتی دعای نادرستی در حقشون نکنم... :) واقعا دارم سعی می کنم. 

وای خدای من.باورم نمیشه :) از وقتی یادم میاد بقیه به عنوان انواع و اقسام ابزار ها ازم استفاده کردن. پادری. دستمال کاغذی. کاغذ چرک نویس. کاغذ دیواری. پاشنه کش کفش... بعد از اینکه تمیزشون می کنم رهام می کنن زیر دست و پا و من برای اینکه پاهاشون زخم نشه سعی می کنم بهترین پادری دنیا باشم :) وای خدای من... باورم نمیشه :)

چرا تا زمان اعتراض هست اعتراض نمی کنم؟ چرا همیشه بعدش یادم میفته که یه شیشه پاک کن نیمه تموم ارزون قیمت بودم براشون؟ :) چرا من صدام در نمیاد؟ چرا منِ لعنتی صدام در نمیاد؟ چرا نمی تونم حقم رو بگیرم :) چرا همین الان هم مطمئنم باهاشون مهربون برخورد می کنم؟

من واقعا ازشون متنفرم. از خودم متنفرم. از همه ی سال های بعد از ۱۵ سالگیم متنفرم... از سال های راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهم متنفرم. از سال های فارغ التحصیلیم متنفرم. من از آدم های خیلی زیادی متنفرم  :) از اولین افرادی که بهم زخم زدن و رهام کردن متنفرم. از بقیه ای که به ترتیب دستشون رو تا آرنج کردن تو زخم هام و گفتن می خوایم درمانت کنیم اما تو زخم های من دنبال نداشته های خودشون می گشتن متنفرم. از آدم هایی که به جای پول درمان زخم هام ازم سوء استفاده کردن متنفرم. از آدم هایی که یه زمانی بهشون می گفتم دوست متنفرم. من ازشون متنفرم. و گریه. و گریه ی خیلی خیلی زیاد :)

از آدم هایی که زندگی خودشون خوبه و با سنگدلی سنگ ریزه می ریزن تو کفش بقیه متنفرم. از آدم هایی که نمی فهمن متنفرم. از آدم هایی که از پشت، از جلو ، جلوی چشم خودت، جلوی چشم خودت بهت خنجر می زنن متنفرم. از آدم های بیمار متنفرم‌. از آدم هایی که با احساسات و اعتماد دیگران مثل جوراب رفتار می کنن و می پوشن و وقتی بو می گیره پرت می کنن گوشه ی اتاق متنفرم. از آدم هایی که اسم ترحمشون رو می ذارن دلسوزی متنفرم. 

به اندازه ی همه ی سال های مهربون بودنم متنفرم. متأسفانه بی شرافتی برخی آدم ها تا اونجایی امتداد پیدا می کنه که حتی نمی مونن که نفرتت رو بهشون ابراز کنی! :) اونقدر دور می شن که صدای گریه هاتم آرامششون رو به هم نزنه. ولی من مطمئنم که می زنه. من مطمئنم که به هم می زنه :) یه روزی دور تر از امروز‌. شاید سال ها بعد. شاید حتی روزی که من دیگه نباشم :) اما مطمئنم که وقوعش حتمیه. من ایمان دارم به عدالت خدا. من مطمئنم که هیچکس نمی تونه تا همیشه فرار کنه از نتیجه ی اعمالش :)

وای واقعا باورم نمیشه :) با اینکه در سومین دهه زندگیم به سر می برم ولی هضم یه سری رفتار ها واقعا برام سخته. بعضی ها تو چشمت نگاه می کنن و چیزی که مال توعه رو می دزدن! به بعضی ها می گی فلان کار اذیتم می کنه و می گن می دونم! و انجام می دم تا اذیت بشی :) تو چشمت نگاه می کنن و بهت دروغ می گن... نمی تونم باور کنم. من تو خانواده ای بزرگ نشدم که این چیز ها عادی باشه :) آره من زیادی صادقم. شاید چون مادرم هیچوقت بهم دروغ نگفت :) من با سخت ترین شرایط ها می سازم. شاید چون مادرم زنی بود که هیچوقت از سر زندگیش نرفت تو هر شرایطی :) آره من همیشه اعتماد می کنم. من همیشه سعی می کنم به بقیه کمک کنم. آره :)... من اینطور آدمی ام. تو چطور آدمی هستی؟ هوم؟! :)

من همیشه رفتار های مکرر غلط دیگران رو به خاطر شرایط سخت زندگیشون می بخشیدم. اما دیگه این کار رو نمی کنم :) لااقل وقتی بار ها و بار ها تکرارش کردن. بله می دونم که همه ی ما گذشته سختی داشتیم، اما دلیل نمیشه که به دیگران بدی کنیم :)

یادمه یه بار سال ها پیش وقتی هنوز مدرسه نمی رفتم یه کار بدی کردم. وقتی ازم پرسیدن چرا ، گفتم چون فلان اتفاق برام افتاده! مادرم بهم توضیح داد که حتی اگه اتفاقات بدی تو زندگیم افتاده حق ندارم با بقیه بد رفتار کنم. اونموقع داستان حضرت محمد(ص) رو برام تعریف کرد که پدر و مادرشون رو در کودکی از دست دادن و زندگی سختی داشتن اما بهترین و خوش اخلاق ترین خلق خدا شدن :) در حالی که یکی با شرایط ایشون می تونست راهزن بشه و بعد بگه خب من پدر و مادرم رو بچگی از دست دادم :)

من در رفتار باهاشون حتی گذشته ی زخم هایی که خودشون بهم زده بودن رو هم لحاظ نکردم :) چه برسه تلافی رفتار بقیه ی آدم ها. ولی اون ها تاوان همه ی گذشتشون رو از من گرفتن :)

 

من مطمئنم که زمین گرده  :)

من مطمئنم که گذشت زمان همه ی اون حرف هایی که نخواستن از من بشنون رو بهشون می زنه...

من مطمئنم که یه روز حال من رو می فهمن.

 

 

شاید   یه    روز     که    هیشکی    حالشون   رو     نفهمه  :).......

 

 

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

 

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد..... :)

 

پانوشته: ولی خب این نفرت ها که می گم رو هیچوقت نمی ورزم :) نمی گم. رفتارشون نمی کنم. حتی با خدا هم حرفی در موردشون نمی زنم :) اگه من هم بخوام مثل اون ها اهل تلافی کردن و تقاص گرفتن و سوزوندن خشک و تر باشم پس چه فرقی می کنم؟ :) دنیا همین الانش هم پر از ظلم و بدی هست... می دونم و دیدم که دریای خشم و کینه و نفرت ساحل نداره :) نمی خوام توی این دریای بی پایان غرق بشم. کینه داشتن اول خود آدم رو نابود می کنه :) باید یه جا این دومینوی لعنتی آزار رو شکست... اگه منم بخوام ضرر بزنم بهشون این بدی ها در جهان تکثیر میشه :) بذار فقط بمونه توی قلب خودم و فقط خودم رو از درون بسوزونه.... :) به هر حال یک روز می میریم و خاکستر زودتر به چرخه محیط زیست بر می گرده تا آدمِ مرده ی نسوخته. مگه نه؟ :)

 

بگذار در سکوت فراموشمان کنند

این سینه را تحمل سنگ مزار نیست... :)