۱. صداقت برای من جبر نبود. انتخاب بود. متأسفانه من خیلی خوب بلدم دروغ بگم. متأسفانه. و متأسفانه چند سالی خیلی خوب و طبیعی دروغ گفتن ناراحت و نگرانم نمی کرد و باعث عذاب وجدانم نمی شد. اما شاید ۵ ۶ سالی باشه که کاملا با میل و اراده خودم راست گفتن رو انتخاب کردم. در هر شرایطی... حتی توی بدترین موقعیت ها هم اگه ازم بپرسن ماجرا رو راستش رو می گم. حتی اگه به ضررم باشه. حتی اگه بابتش مجازات بشم. حاضرم بشم ! و شدم... اما باز هم انتخاب کردم که راست بگم. و این انتخاب بود. نه جبر...

 

۲. چرا؟ چون دروغ گفتن ازت آدمی می سازه که هیچ شباهتی به آدم نداره. می تونی هر کاری بکنی و بعد بگی نکردم. همیشه توی نگرانی زندگی می کنی. توی اضطراب... همیشه می ترسی. همیشه احساس می کنی که افرادی در تعقیبتن. روحت به چند قسمت تقسیم میشه. شخصیتت به جای یک نفر تبدیل میشه به چند نفر. چون وقتی می خواد باور پذیر دروغ بگه تبدیل میشه به دو تا شخصیت. که یکیشون واقعا ساعت ۴ عصر در کتابفروشی بوده و اون یکی که واقعا ساعت ۴ عصر توی ایستگاه اتوبوس بوده... بدترین ضرر دروغ گفتن این نیست که اعتماد بقیه بهت خراب میشه، نه... شاید حتی بقیه هیچوقت نفهمن. بدترین ضررش اینه که خودت دیگه نمی تونی به کسی اعتماد کنی... :) و هرچی آدم ها بیشتر و بیشتر دروغ هات رو باور کنن تو بیشتر و بیشتر نمی تونی دیگران رو باور کنی و از زندگیت متنفر می شی چون بیشتر می فهمی که خودت هم ممکنه مدت ها باشه فریب خورده باشی... :)

 

۳. من فکر می کنم دروغ گفتن از ضعف ناشی میشه. از ترس‌. و ترس می تونه روح آدم رو کثیف کنه. ترس از مجازات شدن... ترس از تحقیر شدن... هیچ اشکالی نداره که آدم بابت کاری که کرده تحقیر بشه :) این رو هم من تازگی ها فهمیدم. گاهی لازمه آدم تحقیر بشه تا دیگه به اون کار ادامه نده... مجازات نشدن آدم رو به کار های بدتر و بدتری وادار می کنه... دروغ گفتن باعث میشه که بعد از یه مدت دیگه خودت هم حتی خودت رو نفهمی. دیگه نفهمی چی راسته، چی دروغ. دیگه حتی خودت رو نشناسی...

 

۴. به هر حال نمی دونم چرا بعد از این ۵ ۶ سالی که خودم تو زندگی شخصی و البته اجتماعیم این همه تاکید داشتم روی راست گفتن و صداقت چرا حالا زندگیم رو این همه دروغ فرا گرفته... :) نمی دونم چرا... من تصمیم گرفتم به آدم ها اعتماد کنم. و هرکی هرچیزی می گه رو فرض بر راست بودنش می ذارم. شاید خیلی جاها منفعتم این بود که به همون آدم ها دروغ بگم. اما نگفتم... و نمی دونم چرا یه دفعه این همه بی صداقتی زندگیم رو در بر گرفت... و از سر و روی زندگیم چکه کرد و قطره قطره ریخت پایین.

 

۵. صداقت همیشه برام یه معیار تشریفاتی بود. چون فرض رو بر این گذاشته بودم که آدم ها همونطور که یه دونه دماغ دارن ، حتما راست هم می گن...

 

۶. هیچوقت مثل الان به اهمیت صداقت پی نبرده بودم. حتی توی مسخره ترین چیز ها هم آدم باید راست بگه. به خودش. به دیگران. به همه...

 

۷. احتمالا حرف های من رو نمی فهمید. و می گید چی می گه این نصف شبی؟ البته الان دیگه اذان صبح شده... ولی خب، مهم نیست. مهم اینه که خودم می فهمم چی می گم  :)

 

۸. من خیلی افراد رو تو زندگیم به خاطر صداقت بیش از حدی که روش اصرار داشتم از دست دادم. دوستام. حتی شغلم... ولی خب همچنان دوست دارم که همونطور باشم :). و اگه دوست ندارم حقیقتی رو در مورد خودم به دیگران بگم، پس باید اون حقیقت رو در مورد خودم عوض کنم... اگه چیزی هستم ، همون رو باید دقیقا بگم هستم. و اگه نمی خوام بگم پس باید دیگه نباشم...

 

۹. خدا واقعا کمک می کنه در مسیر راست گفتن  :) جدی می گم. اونقدر ها هم ترسناک نیست که قبلا ازش می ترسیدم. حتی گفتن چیز های سخت هم سخت نیست... مثلا یادمه یه بار ترم ۲ برای انتخاب واحد رفته بودم دانشگاه. یکی از همکلاسی های پسر دانشگاهمون بهم گفت من فهمیدم که امروز تولد شماست! و این هم هدیتون! برام یه روسری هدیه خریده بود! و این در حالی بود که من واقعا نمی دونم چرا و هیچوقت هم نفهمیدم. به هر حال رفتم خونه. روسریم رو نشون دادم. ازم پرسیدن کی بهت داده ؟ و من واقعا وسوسه شدم دروغ بگم. جون می ترسیدم و نمی دونستم چی ممکنه سرم بیاد. اما در نهایت با آرامش راستش رو گفتم. گفتم یکی از همکلاسی های پسرم به این اسم. نمی دونم چرا. با هم ارتباطی نداریم واقعا. و بعد دیدم که در کمال تعجب پدر و مادرم بهم گوش دادن و پذیرفتن  :) ! بله... واقعا معجزه...

 

۱۰. دلم برای دوست صمیمیم که به تازگی از دستش دادم تنگ شده. اما بهش نمی گم که برگرده. کنار من هیچ چیزی براش نیست  :) وقتش گرفته میشه و ذهنش به هم می ریزه... فکر کنم تا مدتی و شاید تا مدت ها زندگیم یه کمد انفرادی باشه بهتره. من چیزی ندارم که در یک ارتباط دوستانه و صمیمانه بذارن وسط. کماکان البته گاهی سعی می کنم برای دیگران کاری انجام بدم. اما سعی می کنم با شخصیت حرفه ایم باشه... و نه شخصیت فردیم.

 

۱۱. آدم های کاملا تصادفی تو زندگیم دارن به هم وصل می شن... نمی فهمم چرا. مثلا امشب داشتم کانال دختری که ۲ ساله دنبالش می کنم رو می خوندم. بعد دیدم از کانال یه دختری که همشهریمه و دانشگاهش رو می شناسم پیام فوروارد کرده و بعد توی کانال اون یه دختر دیگه ای رو که کلا خیلی تصادفی بود نسبت به این جمع رو پیدا کردم و بعد کاملا تصادفی دیدم یکی از پسر های بیان هم با اکانت تلگرامیش اونجا بود  و عکس ادیت می زد. 😐 یا مثلا توی وبلاگ آدمی که انتظارش رو نداشتم، اسم یه آدم دیگه که انتظار اون رو هم نداشتم رو دیدم... :)💔 و خب... عجیبه دیگه... احساس ماتریکس بودن بهم دست داد :)

 

۱۲. احساس می کنم از دانش و هوشی که دارم ، خیلی کم استفاده کردم تو زندگیم... حقیقتش اینه که از کنجکاوی کردن خوشم نمیاد. از آنالیز شخصیت گرفته تا چیز های دیگه ی دیگران. البته این رو هم خیلی خوب بلدم، اما انجامش نمی دم. چون احساس می کنم اینکه با آنالیز کردن و روش هایی که هست، چیز هایی رد از شخصیت دیگران استنتاج کنم که خودشون دوست نداشتن نشون بدن و من بدونم،  حتی اگه از اون اطلاعات استفاده نکنم هم کار غیر اخلاقی ایه. اما شاید اشتباه می کردم و باید این کار رو بکنم از این به بعد... من مدت زیادیه که سعی می کنم نبینم. آدم ها رو . توی خیابون. سعی می کنم راه ذهنم رو برای فکر کردن به یه سری چیز ها در مورد بقیه ببندم. سعی می کنم مسیر استدلال و قضاوتم رو طوری تغییر بدم که توی ذهنم هم حریم شخصی دیگران نقض نشه. اما این در تضاد با شغلیه که می تونم داشته باشم در آینده... 

 

۱۳. من بر خلاف شاید بعضی ها دوست ندارم بقیه برام شبیه یک کتاب باز باشن. دوست دارم شبیه یک کتاب بسته باشن و اگه به اندازه ی کافی بسته نباشن می ذارمش توی پاکت به جای اینکه سعی کنم ذهنشون رو بیشتر و بیشتر باز کنم... در عوض اگه رفتار آشکارشون بهم بگه که نیاز به کمک دارن به جای اینکه بخوام خودم کنکاش کنم توی فکرشون،  فقط دورادور راهنمایی می دم که خودشون به خودشون کمک کنن و نیاز نباشه که بهشون دست بزنم...

 

۱۴. احساس می کنم که شاید این کارم اشتباه باشه. شاید باید از تواناییم استفاده می کردم  :). شاید نیاز بود غیر از سر به زیر بودن و آروم بودن، از مقدار اندک هوشی که داشتم استفاده می کردم... شاید نیاز بود.... نمی دونم  :)

 

۱۵. نظر شما چیه؟

 

۱۶. تحلیل کردن شخصیت آدم ها و صریح کردن ابعاد مختلفش برای خودمون کار اخلاقی ایه؟ یا غیر اخلاقی؟ :)

 

( جدا از اینکه اصلا شاید تحلیلمون غلط باشه که احتمالش هم زیاده. شما فرض کنید که تحلیل درسته)

 

۱۷. شما دوست دارید بدونید که توی ذهن نزدیک ترین آدم های زندگیتون چی می گذره؟ چقدر؟ تا کجا؟  :) آیا استفاده از انواع روش های روانشناسی و غیره رو برای تحلیل کردن جزئیات نزدیک ترین های زندگیتون اخلاقی می دونید؟ و حتی اخلاقی هم نه... اصلا دوست دارید که انجامش بدید؟

 

۱۸. دوست دارید که عزیزترین های زندگیتون براتون شبیه یه کتاب باز باشن یا نه، یه کتاب بسته؟

 

۱۹. اگه بهتون بگن یه فلشی هست که حاوی همه ی فکر ها و احساسات اون آدمه ، آیا وصلش می کردید به لپ تاپ؟ یا می انداختیدش دور؟ و دوست داشتید مثل من با اون مقداری از افراد طرف باشید که خودشون دوست دارن نشون‌بدن؟ :)

 

۱۹. اگه یه نفر همه ی فکر ها و احساسات خودتون رو روی فلش تکثیر می کرد دوست داشتید به دست کسی برسه؟

 

۲۰. فکر می کنید اساسا مکنه انسان‌اونقدر قلب و عقل و باطنش پاک بشه که حتی کوچکترین تمایلات و احساسات و افکار و نظراتش هم قابل پخش شدن همگانی باشه؟