۱. من یک چپی هستم. یک اخیرا چپ شده. البته نه به معنای چپ تجدد خواهِ سمت چپ مجلسِ پاریس نشین در انقلاب کبیر ۱۸۷۹ فرانسه؛ که در اصل من یک "با خود اخیرا چپ افتاده" هستم. من یک چپ کرده ی چپه شده هستم.
۲. خوابهایم چند ماهی است که چپ شده اند و چپ و راست تبدیل می شوند به کابوس. مهم نیست چطور شروع می شوند. مهم این است که پایانشان به کابوس تبدیل می شود. من یک روی دنده ی چپ افتاده هستم. یک چپ نشینِ حاشیه ی خیابان های راستِ جنوبی. من یقه ی خودم را گرفته ام این بار. سخت. با دست چپ و البته بعد با دست راست...
۳. آرمان های ذهنی ام چپ کرده است. تصوراتم. اداراکاتم. احساسات و هیجانات و حتی موهومات و وهمیاتم هم چپ کرده است. خوش به حال کسی که در وهم خودش لااقل راست باشد. اما من در وهم خودم هم چپ شده ام. زمین زیر پایم چپ شده است. میز رو به رویم. کتاب هایم. لپ تاپم. قهوه های روی میز ، در سالن مطالعه. فرش ها. کفش ها. نقش ها. نقش های روی کاشی های میدان نقش جهان که من را یاد روحانیتِ تو می انداخت در عین آبی بودنت، همه چپ کرده اند. همه.
۴. می روم مسجد و مسجد روی سرم چپ می کند. می روم میدان نقش جهان. گذر چهارباغ. حتی می روم پاساژ های مدرن. می روم دانشگاه. گاه گاهی هم حوزه. همه چپ می کنند روی سرم. آجر به آجر. کاشی به کاشی. تیر آهن به تیرآهن می افتند رویم. اما سرم درد نمی گیرد. دستم. پایم. نه... . تیر آهن های چند تنی می افتند رویم و هیچ کجایم نمی شکند و درد نمی گیرد. اما نیمکره چپ مغزم هم نه، اما سمت چپ قفسه سینه ام... اما سمت چپ قفسه سینه ام، اما سمت چپ قفسه سینه ام به سادگی درد می گیرد. به سادگی. تیر می کشد. تیرِ آهن؟ شاید... نمی دانم چه سری است که اگر یک جای آدم ضعیف باشد ، درد می زند به همانجایش. حالا مسجد با تمام نمازگزارانش چپ می کند روی سرم و من فقط قلبم درد می گیرد. و من فقط...
۵. این اولین بار نیست. اولین بار نیست که قلبم تیر می کشد. اولین بار نیست که تیر آهنی خودش را فرو می کند به قلبم و از آن سمت دیگرش یحتمل می زند بیرون. اما این بار فرق می کند. این بار مثل بار های قبلی نیست. در بار های قبلی دیگرانی مقصر بودند و این بار خودم. خودِ خودم... این بار یقه، یقه ی خودم است. این بار دست ، دست خودم . این بار فرق می کند...
۶. این بار انگار خدا می خواست همه ی ناخالصی های این بیست و اَندی سالم را به رویم بیاورد. انگار می خواست بگوید که چقدر دستم خالی است. چقدر دلم. چقدر دلم خالی است. این بار پی برده ام به کیسه های خالی خودم. به کشو های خالی. به چمدان های خالی. این بار به جای اینکه با او چپ بیفتم بر خلاف این ۴ سال گذشته، با خودم چپ افتاده ام. خودم را مقصر می دانم. خودم را گناهکار. خودم را مظنون. خودم را نا خالص...
۷. انگار این ماجرا یک پرونده اعمالی بود برای خودش. این ماجرا پرونده اعمال تمام بیست و اَندی سالم بود. این ماجرا نتیجه بود. قیامت بود. رَستا خیز بود. جالب اینکه پرونده اش هم دقیقا در ۱ فرودین ۱۴۰۵ به من عرضه شد و همان لحظه ای که یکی دو تا جمله از پرونده را خواندم فهمیدم که کارم تمام است. همان لحظه اول ، با همان نقل قول هایی که به دستم رساندند فهمیدم که فندک گرفته شده زیر تمام مزارع دنیا و آخرتم. تمام گندم ها، تمام جو ها، تمام درخت های گردو، تمام مترسک ها،تمام تراکتور ها. حتی تمام کلاغ ها و پروانه های باغم سوخت. خانه ام سوخت. آبادی ام سوخت. چاهم سوخت. قناتم سوخت. خورشید پس زمینه نقاشی منظره ام سوخت. ابر ها سوختند و از سوختن همه ی این ها باران گرفت. یک باران خاکستری. یک باران اسیدی. یک بارانی چند ماه شبانه روز ادامه پیدا کرد. به هر حال ماجرا این بود.
۸. اگر باران اسیدی قطع می شد آتش دوباره جرقه می زد و اگر آتش می خوابید، اسید های دودی کار ناتمام آتش را در خراب کردن از سر می گرفتند...
۹. خدای بزرگ من. پس یک میلیونیوم جهنمت در روز رستاخیز اینطور سوزناک است. نه؟
۱۰. خدای من... خدای من.... خدای من.....
۱۱. تحمل این عذاب ، که چون تو عزیزِ مهربانی را آزرده ام، میلیارد ها بار از آتش گرفتن تمام زندگی ام بر من سخت تر است...
۱۲. همین چند ماه پیش بود که به او گفتم نمی دانم چطور و از کجا ، دوست داشتنش به همه جای زندگی ام رخنه کرده است.
۱۳. همان چند ماه بعد بود که فهمیدم نفت سیاه فتنه پراکنی های راست یا دروغ یک نفر به هرجای زندگی ام که دوست داشتن او رخنه کرده بود رخنه کرد. هیچ جای درخت زندگی ام سالم نماند. حتی ریز ترین آوند ها، حتی دور ترین سلول های گیاهی و حتی بالا ترین برگ هایم هم سیاه شد. زرد شد. ریخت روی زمین... و سوخت. به همین سادگی... همه جایش. همه جا...
۱۴. عادت ندارم سوم شخص خطابت کنم. عادت ندارم به "تو" ، بگویم "او" و برای دیگرانی تعریف کنم که حالا چه شد و چه نشد. عادت ندارم... اما از وقتی که می بینم فرد سومی راه و بی راه مخاطب قرارت می دهد دیگر نمی توانم مثل سابق، بی واسطه با تو حرف بزنم. دیگر مایلم اگر هم خطابی هست با "شما" باشد، نه با "تو" ... احساس سر بار بودن می کنم. احساس اضافگی. احساس می کنم که ۴ سال مزاحم بوده ام. مزاحم را اصلا چه به خطاب؟ مزاحم را اصلا چه به دلتنگی؟ چه به حسادت؟ مزاحم را اصلا چه به ......
۱۵. نظریات انگیزش و هیجان را که می خوانم ، می فهمم که طبق هیچکدامشان نمی توانی فراموشم کرده باشی. اما در عشق، حتی علم هم دیگر مهم نیست. عشق یعنی همه ی این ها نباید رخ می داد اگر واقعا فراموش نشده بودم. عشق یعنی ...
۱۶. گفتم که... چپ افتاده ام. با خودم. با اشتباهاتم. خانم میم راست گفت دست آخر که گفت گناهکار. نباید آدم خودش را رنگ بزند. هیچ رنگی. راست گفت که گفت گناهکار. راست گفت.
۱۷. یک موقع تو فکر می کنی یک کاری غلط است. یک موقعی یقین داری که یک کاری غلط است. یک موقعی شک داری. یک موقعی فکر می کنی که یک کاری خوب است. حال من دقیقا این حال است که پاکت نامه ی اعمالم را باز کرده ام و سیاهی از آن پخش شده در تمام فضا. یعنی دیده ام که همه ی کارهایم غلط بوده. همه اش. آن کاری که فکر می کردم غلط است، غلط بود. آن کاری که یقین داشتم غلط است هم غلط بود. آن کاری که یقین داشتم درست است هم غلط بود. خدایا. غلط اندر غلط...
۱۸. خدایا توبه می کنیم از همه ی کارهایی که فکر می کردیم خوب است، اما باطناً بد بود...
۱۹. خدایا...
۲۰. از میان همه ی چیز هایی که چپ شده است روی سرم، حسینیه ی وسط میدان هنوز راست است. هنوز در حسینیه راهم می دهند. اگر خادم متولی چشم بصیرت نداشته باشد که فکر می کند مثل بقیه ام. یک آدم عادی. اگر هم مثل آن پیرمرد سید خادم توی چایخانه چشم بصیرت داشته باشد، باطنم آنقدر سیاه است که اشتباهم می گیرد با یکی از پارچه های سیاه عزا. چایی می دهد و ردم می کند از در که بروم داخل.
۲۱. در محرم، سیاه بودن و گناهکار بودن عیب نیست. حسن است. از سیاه باشی برگ برنده داری. سیاه باشی راحت تر راهن می دهند داخل. مثل پرچم های سیاه...
۲۲. رویم سیاه بود و لباسم سیاه شد
مدیون توست یک دهه یک رنگی ام حسین...
۲۳. یا حسین.
۲۴. یا حسین....
۲۵. یا حُسینِ شَهید(ع)......
۲۶. ای عهده دار مردم بی دست و پا حسین
۲۷. ای با غریب های جهان آشنا حسین
ای با غریب های جهان آشنا حسین......
سحر بیداری 1 هفته،3 روز پیش