You need to enable JavaScript to use this application.

My Berryday

2 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

ستاره‌ای روشن، دوری از دوران‌م را به پایان می‌بُرد و صدای جنگ می‌آمد. در پس ذهن‌م روز مرگ و زندگی‌ را یکی کرده بودم، اما پنجه‌های آفتاب همچنان تندوتیز بر چشم‌های بیدارم نوک می‌زدند، نگاهی به او انداختم که چگونه هرروز خراسان می‌شود و مژده‌ی اجباری به سقف‌ها می‌دهد. دست آرزوها را گرفتم و در قلب‌م زمزمه شدند. سپس شعله‌ی رقصان شمعی سپید که بالای سر توت‌فرنگی‌ها پر می‌زد، با لالایی اعداد وارونه‌، در حصار انگشتان‌م به خواب رفت.

 

پ.ن: از ۱۸اُم؛ از اینکه هرسال در بامداد تولدم، ابرهای بهاری بر سر پرخاطره‌ترم می‌بارند خرسندم؛ اگر صاعقه‌ها تنها صاعقه باشند...

یاس‌های کویتی

2 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
یاس‌های کویتی

نوجوانی‌‌ام در حال غروب بود که یک درختچه‌ی سبز با برگ‌های پررنگ در باغچه‌ی خانه‌ی خاله وسطی، زیر سایه‌ی نخلِ شاهانی نشست. نخسین‌سالی که شکوفه‌هایش با ایستادگی خورشید در آسمان عطرافشانی کردند، خاله ف، مشتی پُر از گل‌‌های سپید در دستان‌م گذاشت. پس از آن نیم‌روز آتشین، هرگاه گام در خانه‌ی پدری می‌گذاشتم، مامان گل‌های یاسمن را زیر لحاف یا لای لباس‌هایم می‌گذاشت و من در طغیان افیون‌ آن‌ها، بال می‌گشودم و ذوقی جست‌و‌خیزکنان از قلب به چهره‌ام می‌دوید.

حالا آشیانه‌ام را چیده‌ام، بوی نوروز از دریچه‌ها آویزان شده و پرسان در جست‌و‌جوی سپیدی پرسه می‌زنم و به درهای خِرَک‌شده می‌رسم. گفته بودم آسمانی سرد با خاکی گرم می‌خواهم که درختان گرمسیر را با خود به آن‌جا ببرم؛ چه می‌دانستم یاس‌های رازقی از خورشید می‌رویند؟ چه دیوانه‌وار به راه افتادم...

در این‌حصار درندشت، باغبان شیفته‌ای نیست که سبد یا مثقالی شکوفه‌ی تازه‌ی یاس بفروشد؟

2

نغمه‌ی ایـراه

2 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
نغمه‌ی ایـراه

امروز حافظه‌ی جغرافیایی‌‌ام بیدار شده بود و در تنهایی، مدام زیر لب می‌خواندم: «تو زمزمه‌ی چنگ و عود منی...» و هزارباره به‌یاد آوردم که دوست‌داشتنی‌ترین ساز در تمام دنیاها برایم چنگ است، چنگ ایرانی، با راه و رسم ده‌انگشتی ایرانیان. همیشه شیفته‌ی سازهای نژید با نوای پروازدهنده‌ای بودم که نت‌هایشان با سر انگشت و زخمه آفریده می‌شوند. من از تب‌و‌تاب دست‌ها روی تارهای چنگْ و موج‌شان بر زه‌ِ دریایی رود، سرمست و شوریده می‌شوم.

عاشقانه و با لب‌های مصمم با خود پیمان می‌بندم که سرانجام روزی با زهانِ رود برقصم. سپس داستانی می‌سرایم از سرزمینی که در قلب‌ش نفس برآورده‌ام، تنیدگی نت‌ها را «ایراه» می‌نامم و از چشمان ایراهستان می‌نوازم؛ از خورشیدی که با جان و دل می‌تابد، کوه‌های رنگین و گنبدهای نمکین، درختان مغرور صمیمی، دریاچه‌های محسور در نی، اُوبادهای جوشان، قبیله‌ی برکه‌ها، دشت‌های استوار اسپند، پرواز پیچان درناها در غروب، باران‌های سهمگین چهل‌پسین، فیروزه‌های آویزان از بال کلاغ‌های سبز و از نغمه‌ی امواج برآهنج خلیج پارس در شب‌های زمستان.

 

پ.ن۱: ساز عود، از سویی رقص مواج آب را تداعی می‌کند و از سوی دیگر مانند پاره‌ای از تن برایم شِکرآور است، پس با نام دیگرش صدایش می‌کنم: «رود!»

پ.ن۲: این وعده‌ای است با خودم. پس از رود، انگشت به ظرافت بزرگ چنگ خواهم برد...

5

پیدا می‌شوم!

2 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

حال من خوب است، بال‌م نیز هم.

امروز شمس بلندبالا را محکم در آغوش‌ گرفتم و کلاه‌م از قد کوتاه موهایم پایین افتاد. پس از برداشتن گام‌های طولانی و قهقه‌ی واژه‌های مرکب، از پشت حلقه‌ی نی به کشیدگی چشم‌های پررنگ‌ش نگریستم و شعف‌آلود شدم. جدال ذرات یخِ طالبی‌بستنی در سقف دهان را با آفتاب داغ فرق سرم احساس کردم و در دل به بلندترین خیابان خاطره گفتم: «چشم دیوان کور! سرانجام از سایه‌ی پرتقال‌های عمارت کلاه‌فرنگی به سوی شهر چنارهای کهن‌سال گریختم.»

اَ گَلَـه واگِشتِه؛ هرگاه تب را کنار می‌زدم و با رخی خاکستری از بستر گرمادیده جدا می‌شدم، مامان این جمله را با دیگران زمزمه می‌کرد. ساکنان کوه‌های رنگین شرجی، آدمی که نفس‌های زندگی باز در گلویش راه می‌رود را این‌گونه به واژه می‌کِشند: «گم‌شده‌ای که پیدا شده‌است.» من دارم پیدا می‌شوم. روزی، خودِ روشن‌م به یک‌باره فروریخت و ناپدید شد، اما پیدا می‌شوم...

 

پ.ن: هنوز زمانی گیر نیاورده‌ام که به اطلال بروم. نمی‌دانم خرده‌‌شیشه‌ها را جمع کرده‌اند یا نه، اگر مرا برده‌ باشند چه؟ بیش از زمان، سَری نترس می‌خواهم...

3

از نو

2 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

آماده‌ام بگویم: «درود!» :)

درود بر نویسنده که نمی‌دانم چرا حس گاز زدن پن‌کیک با مربای شاه‌توت را برایم تداعی می‌کند.

من، آسمانی ساکن در «دالون» بیان بودم. پس از باز شدن پیچش بند انگشتانم و الک کردن و آوردن مجری‌ کوچک واژه‌‌های قدیمی به اینجا، با سری خسته و گرمازده تصمیم گرفتم درِ دالان را ببندم، روی قالی درون پنج‌دری بنشینم و اگر میوه‌های تابستان و مولکول‌های تیزشان اجازه بدهند، شیرینی خنک‌شان را هورت بکشم.

حرف‌های پراکنده‌ی فراوانی در گوشه‌ی لپ‌م دارم که امیدوارم در این خانه بمانند.

6

راز لیسیانتوس‌های رُز‌آلود

2 ماه،4 هفته پیش در پرسه در رویا

دیشب مانند تمام شب‌ها چارگوشه‌ی دریچه‌های کوتاه و بلند را کشیده بودم و ماهِ ایستاده در جنوب، نور خود را روی قالی می‌غلتاند و با ارابه‌ی پروین به غرب می‌کشاند. نشسته بر زمینی که خیز برداشته بود، به اندام مواج مهتاب در آب گلدان می‌نگریستم و می‌اندیشیدم که چرا چنین شتابان است. شاید گم شده بود، گم‌‌گشته‌ها پا تند می‌کنند. چشم‌هایم با چشیدن عطر دم‌دمی لیسیانتوس‌های سپیدی که در پنجره گذاشته بودم، سرد و گرم می‌شد. بوی رز می‌دادند، رزهای گرمادیده. نمی‌دانم کدام نیای من میان گیاهان شنا می‌کرده که این چنین از بو به ریشه‌هایشان می‌رسم و روی زبانه‌ی آتش خورشید سر می‌خورم. خواب، تندتند در سرم کلاغ‌پر می‌رفت و شانه‌هایم می‌پرید، قلبم می‌ایستاد، سرم پرتاب می‌شد و کسی محکم بر در پلکم می‌کوبید. نمی‌دانم، شاید چشم‌هایم گم شده بودند. نسیم اردیبهشت، گله‌گله افیون مهتاب‌آلود گلبرگ‌های کم‌چین را به روی سرم می‌ریخت و صدای زیر فرو رفتن گرده‌های صورتی میان ابروهایم، نت‌های لالایی را به انگشتانم یادآوری می‌کرد. گرده‌ها روی مژه‌هایم تلنبار شدند و چشم‌های سنگینم را به رویا بردند. خواب می‌دیدم شب است. شب بود و داشتم در شمال آسمان به دنبال هلال ماهی می‌گشتم که در رویای پیشنم، برایم درخشید. جلوی در دالان خانه‌ی جنوب ایستاده بودم. تاریک بود و دشتی از گل‌های رز، زمین را تا دامنه‌ی کوه نوک‌تیزی از زاگرسْ سپید کرده بود. با خود گفتم: «رز نیستند؟» اما بودند، رزهایی هم‌قد و قواره‌ی لیسیانتوس‌ها. در کنارشان سوسن بنفشی به چشمم خورد که لبه‌‌ی برگ‌هایش سیاه بودند، یک لیلیوم بزرگ و تنها که به سوی در، سر کج کرده بود. باقی گل‌های روشن از کنار آن تا شمال روییده و راهی ساخته بودند که در پایانش ماهی برایم چشمک زده بود. با خود می‌اندیشیدم که این تافته‌ی جدا بافته اینجا چه می‌خواهد؟ شاید گم شده بود. چه ساده‌لوحانه گمان می‌کردم اهالی رویا گم می‌شوند؛ هرچقدر می‌خواهند تاریک و بی‌فروغ باشند، همیشه جلوی پایشان روشن است. شاید آن سوسن نوک‌تیز، هشدارآلود روییده بود که به ساق پایم بگوید: «اینجا نمان، رزهای سپید چراغ راهت هستند.»

آن شب‌هایی که خواب‌های سپید در سرم پرسه می‌زدند، ماهْ هلالی و تکیده نبود. زبان برچیده بودم، چون روشنایی ناامیدانه‌ی صبح بر روشنی رویاهایم سایه می‌انداخت. حالا راه رازآلود رزها را جسته‌ام و میان نور فانوس‌شان گام برمی‌دارم، عطر خنک‌شان را مزه می‌کنم و گه‌گاهی خارهای تیز را از پایم بیرون می‌کشم؛ چرا که یک مرده نمی‌تواند از فردای زنده شدن، ناگهان بال بگشاید و پر بزند.

نیش بلند مارهای کوتوله

3 ماه،1 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

بستنی بوفالو

3 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده