You need to enable JavaScript to use this application.

سیرترشی با اندوه‌پلو

4 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

باران نم‌نمک روی موهایم می‌نشست. تنهایی در فضای گسترده و اندک‌مه‌آلودی ایستاده بودم، به گمانم دور و بر ارگ کریم‌خان بود. آفتاب تازه، ابرهای سپید‌خاکستری را پس زده و طلوع کرده بود. دستم را در غرب آسمان برای لمس رنگین‌کمانی چرخاندم، اما پیش از جوریدن‌اش با حس نفس‌های کسی روی پیشانی‌ام بیدار شدم.

یک چشمی نورا را می‌بینم که سرش را به دست‌‌اش تکیه داده است: «از وقتی خوابیدی کلا داری حرف می‌زنی.» باز هم؟ دو انگشت اشاره‌اش را در صورتم فرو می‌برد و می‌گوید: «لپات کو؟» پاسخ می‌دهم: «توی دوسالگی جا موندن.» و قهقهه سر می‌دهیم. مامان می‌گفت تنها یک بینی و جفتی چشم برایم باقی مانده است. احساس کم‌شدن ندارم، با این همه آب‌رفتگی، چرا انقدر سنگین‌ام؟ مژه‌هایم از پُروزنی، چشم‌هایم را به خوابی مدام وادار می‌کنند. پاهایم تکان نمی‌خورند و به زمین چسبیده‌اند. این سنگینی، از روی هم ریختن واژه‌های کرخت در درون‌ام است که سلوم سردم را پر کرده‌اند و میلی به ظهور ندارند. واژه‌هایی که در عالم رویا، از روزنه‌ی خواب گریخته و بر سر زبان، لباس تاریک وردهای گنگ را تن می‌کنند. شاید هرکدام در جست‌و‌جوی رنگین‌کمان خود باشند. می‌ترسم لب به رویشان باز کنم و به سینه و گلویم یورش بیاورند، نفس‌های قسطی‌ام را از میان شقه کنند و سرم سنگین‌تر شود. تحمل نفس‌های بریده و چشمان خیس را ندارم. قدیم‌ترها با خوردن خیارشور، دمپایی فرضی بر سر غم‌ها می‌کوبیدم. حالا که اندوه‌مرده شده‌ام، بلعیدن هیچ‌کدام از خمره‌های ترشی درون سرداب، دلم را آرام نمی‌کند. واج‌هایی که به پشت چشمانم می‌کوبند را مانند هسته‌ی چاقاله‌ی زردآلو قورت می‌دهم و می‌گویم: «می‌خوام سیر‌ترشی بندازم.» پیش از سال نو می‌خواستم درستش کنم، اما نشد که بشود، دبه‌ای سیر‌ترشی که پس از تولد سی‌سالگی‌ تُفتَک‌اش را بزنم. آن‌وقت سیرهای نرم و سیاه، دست بر دوش واژه‌های اندوهگین می‌گذارند و با خون دل من قورت‌شان می‌دهند و سیرهای دو مزه، پرده‌ی هردوگوش‌ام را کنار می‌زنند تا رنگین‌کمانی زاده شود.

نمی‌گذرم

4 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

گودال عود

4 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

عطش تئاتر

4 ماه،2 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب

_ مگه نگفتم از سمت چپ بهشون حمله کنید؟

_ بله قربان؛ اما نگفتید چپ ما یا چپ اون‌ها!

_ جَک نارِن

 

از فرق سر تا استخوان‌های قوزک پایم دلتنگ رفتن به تئاتر، سوراخ کردن تیوال از جست‌و‌جو و هماهنگی با اندک دوستان هم‌دانشگاهی‌ و غیرهم‌دانشگاهی‌ام هستم. از دلتنگی برای گپ زدن و نشستن روی آن دایره‌ای‌های تئاتر شهر، نصف شده‌ام؛ همچنین از مزه کردن خاطرات قدم زدن از پانزده خرداد تا رسیدن به سنگلج و نفس کشیدن زیر درختان پررنگ‌اش، دویدن در انقلاب که دیر به هامون نرسیم، اشاره‌ی دوستم به شباهت من و شخصیت‌های دیوانه‌ و صداهای عجیب، ایران‌شهر و قورت دادن بستنی پیچ‌پیچکی پس از پایان نمایش، وحدت و هیبت خاطره‌انگیزش، چشم دوختن به جایگاه و حبس شدن نفس به هنگام کنار رفتن دو‌ بالِ پرده، کوبیدن روی زانوی شمس که در گوش‌ام پچ‌پچ نکند چون نمایش آغاز شده است. دلتنگ دلتنگ دلتنگ‌ام...

 

پ.ن: آخرین‌باری که اصطلاح "نصف شدن از دلتنگی" را مزه‌مزه کردم، به یاد نمی‌آورم؛ اما می‌دانم که آن روزها غم‌های زمینی‌تری داشتم...

براهون ⁦ایــــ⁠ツ

4 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
براهون ⁦ایــــ⁠ツ

لباس کریسمسی سپیدم را سر می‌کشم و تا به پشت بام برسم، از مری‌ام سقوط می‌کند. باد شتابان می‌وزد و شاخ گوزن‌ها را به هم گره می‌زند. کلاهم را سر می‌کنم، چنددانه از برف‌هایش روی مژه‌هایم می‌افتند و پا‌هایشان را جلوی چشمانم تکان می‌دهند. درِ مجری براهون خوش‌حالیِ به‌جامانده در این‌نقطه‌ی دنیا و آن‌هایی که به بند کفش‌ام چسبیده و همراهم آمده‌‌ بودند را باز می‌کنم. تل واژه‌های خفتیده بر کرافت‌های نازک را می‌بینم که به انگشتانم خیره شده‌اند، اما بوی گذشته می‌دهند و دیگر زنده نیستند؛ کاش کرکره‌ی دیدشان را به موقع پایین کشیده بودم. باد به موهایم تی‌پا می‌زند، در لباسم قایم می‌شوم و بوی تافی نعنایی را هورت می‌کشم. براهون خوش‌حالی که دیگر ۲۵۷۲ تا نیستند را مرور می‌کنم. از نوروز نود و هشت که گام در راه ثبت و ضبط‌شان گذاشتم، بعضی‌ از آن‌ها از غصه مردند، از کرونا در تب و درد ماندند، در جست‌وجوی زندگی گم شدند، با گلوله‌های جنگی شکستند و برخی دیگر دارند در آتش بمب‌ها می‌سوزند؛ اما جسم بیشترشان را همچنان دارم. بوسه‌ی سپاس‌گزاری را در بقچه‌ای روی دوش زمان می‌گذارم تا برود و روی سر و صورت آسمان نوجوان رهایش کند. خوب شد نوشتم‌شان که بدانم همیشه دلیلی برای چشیدن قطره‌ای لذت در جیب لباس، پشت چشم یا گوشه‌ی لپم داشته‌ام؛ حتی اگر در حال بوسیدن دست و پای ابرهای موسمی بوده باشم که بیایند بر فرق سرم جرقه بزنند، یا بادهای خروشان که از بالای عالی‌قاپو هُل‌ام دهند و نقش بر جهان شوم...

در دوگانگی اوهام، این‌پا و آن‌پا می‌کنم که ناگهان انفجاری سقف زیر پایم را می‌لرزاند و سپس صدای خزیدن چیزی روی سقف بالای سرم را می‌شنوم. می‌پرسم: «چرا از آخر به اول صدا می‌دهی؟» به آسمان نگاه می‌کنم؛ دو مسیر پیچان رنگین‌کمانی را می‌بینم که در حال پخش شدن هستند و موشک‌ها را بدرقه می‌کنند. صدایشان از آخر به اول نیامده است. از همین زمین‌ها برخاسته‌اند، زمین‌هایی که باید در گوش‌شان می‌خندیدیم و به‌جای زنده ماندن، زندگی کردن را روی تخته‌سیاه براهون خوش‌حالی‌ می‌نوشتیم. افکار هجوم می‌آورند و بر مرزهای جمجمه‌ام ناخن می‌کشند. زنده ماندن خالی‌خالی که نشد برهان خوش‌حالی؛ اگر ما تنها می‌خواستیم زنده باشیم، پس چرا برای زندگی مردیم؟

تکه‌ کاغذی را برمی‌دارم و زیر نور مهتابی که موشک‌ها گازش گرفته‌اند، می‌خوانم: «برهان ۲۸ دی ۰۴، نرگس برام گل نرگس خرید.» از پیرمرد گل‌فروشی شنیده بودم که اگر نرگس‌گلی از نرگس‌نامی هدیه بگیری، عمرت به تمام دنیاها آری، می‌شود! باید می‌دانستم، من جاودانه‌ شده‌ام. زانوام را گاز می‌گیرم و سرما از تیغه‌ی بینی‌ چین‌خورده‌ام می‌شکند و جیرینگی به درون مجری می‌ریزد. چطور حواسم را پشت مرزها جا گذاشته‌ام؟ به یاد می‌آورم که سال‌ها پیش از این نیز برای خودم جلیقه‌ای از کلاف واژه به‌ رنگ بی‌مرگی بافته بودم:

از هنگامه‌ی مرگ‌ام به سوی سراب زندگی گذشتم.

حال در این‌‌خالی‌آباد بی‌پایان، با جان، با نفس‌های جاودانه‌ام چه کنم؟

 

پ.ن: براهون خوش‌حالی را مانند عنوان در دفتر بولت‌ژورنالم می‌نویسم و نمی‌دانم چرا؛ شاید چون ته ندارند؟

خاطره‌ی پنهان

4 ماه،3 هفته پیش در پرسه در رویا

تو بیش از هرچیزی از خود ترس می‌ترسی.

_ ریموس لوپین

 

در سالیان دراز، کابوسی پشت تاریکی شب در کمین می‌نشست و به‌محض خوابیدن، خِرم را می‌گرفت؛ یک کابوس کوتاه که دارم کلید لامپ انباری داخلی خانه‌ی قدیمی‌مان را روشن و خاموش می‌کنم. در خواب ترس دارم، اما نمی‌دانم از چه می‌ترسم، نمی‌دانم خواهرم از چه می‌ترسد.

بامداد امروز برای نخستین‌بار این کابوس را تعریف کردم و فهمیدم یک خواب نیست، خاطره‌‌ای است که از وحشت، در پس ذهنم زندانی شده و در تلاش است از خواب‌ اجباری بیدار شود و نفس بکشد. خواهرم آن اتفاق مرموز را کامل شرح داد و سایه‌ و ترسناکی‌هایش را به روشنایی آورد. حالا بیش از پیش ترس دارم؛ وهم از خاطرات قایم‌ شده‌ی پشت کابوس‌ها از وهم...

هیبت‌هایی از ناکجا

4 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

_ کدام احمقی در تاریکی نیمه‌شب کز می‌کند، کتاب ترسناک می‌خواند و به‌طور احمقانه‌‌تری به نت‌های وهم‌آلود گوش می‌دهد؟

_ خودتان قربان!

پنجره‌ی هال را نیمه‌باز گذاشتم‌. تنهایی در تاریکی نشسته بودم و در پناه نوری زرد کتاب می‌خواندم. از هندزفری صدای آهنگ ترسناکی شنیده می‌شد. باران ترک کرده بود و باد روی رطوبت ته‌نشین شده، پیچ و تاب می‌خورد و پرده را تکان می‌داد. واژه‌‌های کتاب به پناه‌پسله‌‌ای تاریک می‌رفتند، آهنگ مرموز و کش‌دار شد، داشتم به این فکر می‌کردم: «قدم بعدی چیه؟ سکته، آره سکته!» نفسی کشیدم و کتاب را نیم‌بند در آغوش گرفتم. در راهرو، بین هال و درب ورودی، یک نفر ایستاده بود، یک سایه‌ی متوسط سیاه. به سرش خیره شدم تا چهره‌‌اش را تشخیص بدهم، اما در تاریکی فرو رفته بود. آهنگ زیر سکوت قایم شد و ناگهان، با نت‌های لرزان بازگشت. از هیبت نامعلوم پرسیدم: «میم، تویی؟» اما جوابی نشنیدم. عجب نادانی‌ام. یک گوشی هندزفری را در آوردم و باز صدایش زدم. اما هیچ واکنشی نشان نداد. آهنگ را متوقف کردم و بلندتر از قبل به سایه گفتم: «با توام، چرا حرف نمی‌زنی؟» باد سرد توی شیپور گوش‌م پیچید و گلویم را خشک کرد. همچنان بی‌حرکت همان‌جا ایستاده بود. درحالی که فلش موبایل را به سوی صورتش می‌چرخاندم، شبی را به یادآوردم که در جنگل، من و نورا دوتایی کنار رودخانه‌‌ای بی‌آب راه می‌رفتیم‌. او داشت به وهم میان درخت‌های روبه‌رویش اشاره می‌کرد و من با گفتن: «همیشه که جلوی چشمت نیستن، ممکنه پشت سرت هم باشن.» از آن‌جا فراری‌اش دادم. بعد که دوان‌دوان و قهقهه‌زنان پشت سرش به کمپ رسیدم، نورا اعتراف کرد که از ترس هلم داده و خودش فرار کرده است. اما هیچ‌کس مرا هل نداده بود...

اَطْلال

4 ماه،3 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب
اَطْلال

_ دیدم که با خرده‌شیشه‌ها فروریخت‌ام؛ اما چرا هنوز ایستاده‌ام؟

نمی‌دانستم چرا اما احساس می‌کردم باید کیس لاکوتا را به‌همراه کوله‌پشتی‌ بیاندازم روی شانه و با خود ببرم. همچنان نیز نمی‌دانم چرا... شاید پس از آن روز انفجار، وهم این بر فرق سرم چهارزانو نشسته که علاوه بر سقف و دیوار، وسیله‌ی مورد علاقه‌ای نیز نباشد که به آن پناه ببرم. دیشب پس از ردیف کردن برهان‌ها و کلنجار رفتن‌های صریحانه با خودم، به گریه افتادم و موهایم را کشیدم؛ اشک یقه‌ام را رها نمی‌کرد و من موهایم را. خرسند از اینکه پس از بیست و دو روز توانسته‌ام گریه کنم و زجرمند از اینکه چرا بی هیچ خراشی زنده مانده‌ام! چرا مرده هستم؟ انگار ته مانده‌ی روانم در جسم ویرانی‌ها فرو رفته و در تهران مانده است؛ اما روح زخم‌ها، کالبد اطلال‌ مرا تسخیر کرده و به سرزمین نیم‌روز رانده‌ است.

امروز، خورشید که از پشت رگبار بارانْ برآفتاب شد، سرانجام اشک‌های پس از هرگزی را پای نخل خاصویی ریختم. بار و بُنه‌ی گشت‌و‌گذارم را بستم، باری سبک! مناره‌های بلندبالای دِیران بستک را بدرود گفتم و در سینه‌کش زاگرس، همچو قوچ لارستان خیز برداشتم. در جنگل‌های چاه‌تیز فرورفته در مه شنا کردم، ترشی بَنه‌های کال و شیرینی شکوفه‌های بادام را با بوسه قورت دادم. چشم چرخاندم که ببینم گونه‌های نمکین مهارلو گل انداخته‌اند یا نه؟ نه؛ آفتاب همچنان در پشت ابرهای دمدمی لمیده و آتش نمی‌باراند.

در غروب نوروز، نیت کردم و اوراق پوست‌پیازی، بیت‌هایی از «فراق» را برایم ردیف کردند. می‌خواهم بروم و از شمس الدین بپرسم: «غزلی که به‌هنگام تفأل در کف دستانم گذاشتی که شافتکی نبود؛ بود؟»

 

پ.ن: اطلال، باقی‌مانده‌ی ویرانی است؛ آن دیوارهای خشتی خراب‌آبادهایی که هربار با بارش باران، گِل شده و فرو می‌ریزند.

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده