You need to enable JavaScript to use this application.

نبودن

2 سال،7 ماه پیش در رقص واج‌ها

مانده‌ایم

تا ببینیم

نبودن را

 

_ سایه

کوچ به زندگی

3 سال پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

گاهی جایی که هستم برای من نیست.

من می‌تونم اونجا نفس بکشم و بخوابم، تنها به‌دلیل اینکه به‌ش عادت دارم. اما نمی‌خوام جایی زندگی کنم که عادت نگه‌م داشته.

می‌خوام جایی باشم و تصمیمی بگیرم که بتونم اسمش رو بذارم خونه و زندگی.

خونه و زندگی من صرفا نزدیک خانواده‌م و دوستان دور و نزدیکم نیست. فرد اصلی این‌مکان و موقعیت خاص، خودم هستم.

پس کوچ می‌کنم سمت چیزی که بتونم بیشتر و بهتر من رو کنار خودم داشته باشم.

 

گرد مرگ

3 سال،5 ماه پیش در موج افکار نیمه‌شب

تا وقتی که به غباری بین ستاره‌ها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگی‌م بتکونم؟

برف

3 سال،8 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

نیمه‌شب شد، به زارا گفتم یه‌آرزو کن...
خودم آرزو کردم برف بیاد.
فردا صبح، برای اولین‌بار دونه‌های برف روی مژه‌هام نشستن.

دل‌تنگی

3 سال،10 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

بچه‌تر که بودم، اصلا فکرش رو نمی‌کردم که تو این‌سن بتونم با دل‌تنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.

دل‌تنگی‌م یک‌هم‌اتاقی شلخته‌ست که از رشته‌های افکارم همچون میمون آویزون می‌شه؛ در آخر هم به‌ش می‌گم: «چایی می‌خوری برات بیارم؟»

چیزی که این‌وسط بیشتر از همه اذیتم می‌کنه اینه که به‌خاطر تحمل‌م، برچسب «بی‌احساس» بودن می‌خورم، اون هم منِ احساساتی!

خب حالا چیکار کنم؟

از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دل‌تنگم؟

حوصله داری؟ :)

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده