ماندهایم
تا ببینیم
نبودن را
_ سایه
گاهی جایی که هستم برای من نیست.
من میتونم اونجا نفس بکشم و بخوابم، تنها بهدلیل اینکه بهش عادت دارم. اما نمیخوام جایی زندگی کنم که عادت نگهم داشته.
میخوام جایی باشم و تصمیمی بگیرم که بتونم اسمش رو بذارم خونه و زندگی.
خونه و زندگی من صرفا نزدیک خانوادهم و دوستان دور و نزدیکم نیست. فرد اصلی اینمکان و موقعیت خاص، خودم هستم.
پس کوچ میکنم سمت چیزی که بتونم بیشتر و بهتر من رو کنار خودم داشته باشم.
تا وقتی که به غباری بین ستارهها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگیم بتکونم؟
نیمهشب شد، به زارا گفتم یهآرزو کن...
خودم آرزو کردم برف بیاد.
فردا صبح، برای اولینبار دونههای برف روی مژههام نشستن.
بچهتر که بودم، اصلا فکرش رو نمیکردم که تو اینسن بتونم با دلتنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.
دلتنگیم یکهماتاقی شلختهست که از رشتههای افکارم همچون میمون آویزون میشه؛ در آخر هم بهش میگم: «چایی میخوری برات بیارم؟»
چیزی که اینوسط بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که بهخاطر تحملم، برچسب «بیاحساس» بودن میخورم، اون هم منِ احساساتی!
خب حالا چیکار کنم؟
از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دلتنگم؟
حوصله داری؟ :)