You need to enable JavaScript to use this application.

آگاش

6 ماه پیش در چی‌چِکا

چه کسی توری بیوگی بر سرت انداخته‌

ای دریغ؛ تو نه آفتابی

آتش دوداندودی

کجاست آن آذر پاک

آه ای ابرهایی که نیستید

کاش این تاریکی از سایه‌ی شما بود

فروغ به کدام آسمان گریخته

که از سر طلوع تا پای غروب

پاهای کورم به هم می‌پیچند

و زمین می‌خورم

این هوای شوم

این وهم که بر فرق سرم می‌تابد

از نگاه توست، آگاش

من نمی‌دانم

کدام اهریمن بر این بام لانه کرده

که تو ای دیو، چشمان شورت ترسیده‌‌اند

• • •

در اساطیر ایران باستان، دیو و دد کم نداریم که هرکدام از باورهای گوناگون در زمان‌های متفاوت زاده شده‌اند. یکی از دیوهایی که در اوستا به آن اشاره شده، آگاش است. آگاش در واژه به معنای "نگاه بد" است که با چشمی شور مردم را چشم می‌زند، موجب پیش‌آمدهای ناگوار برای موجودات زنده و اشیا می‌شود و یاد ایزد را از دل دور می‌کند‌.

 

پ.ن: اهریمن، بزرگ خاندان و آفریننده‌ی دیوها و دیگر موجودات پلید است. در اینجا اهریمنی حضور دارد که حتی آگاش از او می‌ترسد.

حسابی نمرده‌ام!

6 ماه،1 هفته پیش در رقص واج‌ها، نجوای دارک‌کمدی یک روح

حسابی نمرده‌ام

می‌خواهم فرش قرمز کوه‌پایه را ببینم

تو نمی‌دانی

سال‌هاست آن دشت‌های شقایق

دانه‌ای گل نزاییده‌اند

چشم آرزومندت را می‌بوسم

از گونه‌ی گرمت مژه‌ می‌دزدم

به یاد می‌آورم

صدای پدر در زیر سایه‌ی کوه می‌پیچد:

«شقایق‌ها زود پرپر می‌شوند»

گلبرگ‌شان را لمس می‌کنم

زیر آفتاب بزرگ می‌درخشند

میان ساقه‌های بلندشان فرو می‌روم

عطر آب و خاک را مزه می‌کنم

تلخی شوریدگی در سرم کرشمه می‌ریزد

نسیم باختری دامن دشت را به تلاطم انداخته

به رقص‌شان گوش می‌سپارم

شقایق‌های خنیاگر

باران زمزمه می‌کنند

دست نوازشگر از سرش برمی‌دارم

دو گل‌برگ فرو می‌افتند

یکی دیگر نیز

آخرین‌شان خم می‌شود

تاب می‌خورد و سر پا می‌ایستد

چشم انتظار سقوط می‌نشینم

او حسابی نمرده‌است

در کنار انبوه پرچم‌های سیاه

به رقص تنهایی‌اش ادامه می‌دهد

 

پ.ن: عنوان، نام وارونه‌گشته‌ی یکی از داستان‌های قدیمی‌ام است...

مردن خالی، کل‌های باقی

6 ماه،3 هفته پیش در رقص واج‌ها، نجوای دارک‌کمدی یک روح

شرمگینی چرا؟

آن‌ پرندگان مهاجر

در اندیشه‌ی کوچ نبودند

رفتند تا خورشید را بیاورند

نوشیدن این قطرات اندک زندگی را از خود دریغ کرده‌ای

از کنج اندوه بیرون آی

که برایت کل‌های بلند بکشم

نگران چشم‌ها نباش

نگران تفنگ‌ها هم

کسی چه می‌داند عیش است یا عزا

گریه کن

تا راه خنده باز شود

برقص

بگذار بال‌هایت نقش پرواز بگیرند

فرداروزی که زندگی میزبان شود

تو با این شرم از زنده بودن به سرسرایش روانه نشو

پس بازپس‌گرفتن زندگی چه می‌شود

پیش از کشته شدن که نباید مرد

جور این نام را که می‌کشد؟

6 ماه،3 هفته پیش در ایران‌بانو

خاطرم نیست چه شبی، یک شب سرد زمستانی از یک سال گذشته بود. شیفتم داشت تمام می‌شد که دیدم "الف" پیش از بامداد برایم پیام گذاشته؛ برایش نوشتم: «سر زایمان بودم، امشب یک دختر کوچولوی ناز به دنیا آوردم.» من نوزادها را دوست ندارم، اما او واقعا فرشته بود. الف همچنان بیدار بود، پرسید: «اسمش چیست؟» گفتم: «انتخاب نکرده‌اند.» و پیشنهاد داد: «بگو اسمش را بگذارند ایران.» خورشید داشت طلوع می‌کرد، به او نگفتم که این نامی سنگین است. فقط خواب‌آلود جواب دادم: «آخر ایرانی نیستند، افغانستانی‌اند.»

اردیبهشت امسال، پیرو ماجرای بندرعباس، این مسئله را به او یادآوری کردم و گفتم: «تو آن‌موقع سرخوش بودی؟» کنجکاوی کرد که مسئله چیست و من بحث را شروع نکرده، تمام کردم. گناه الف چه بود که وطنم درد می‌کرد...

اما الان دلم می‌خواهد باز به او یادآوری کنم و بگویم: «تو مست بودی یا شوریده؟ کسی هست بتواند جور این نام را بکشد؟ همیشه داغی جدید به دلش می‌گذارند.»

آی آبنبات، آی کندروک

6 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
آی آبنبات، آی کندروک

ما کلکسیونر بودیم. البته مامان ترجیح می‌داد بگوید آشغال‌جمع‌کن. من و نورا هربار اعتراض می‌کردیم که: «این‌ها آشغال نیستن.» و وقتی مامان می‌پرسید: «خب به چه دردی می‌خورن؟» سر در گریبان و با ابرو‌های بالارفته فقط به یکدیگر نگاه می‌کردیم. آهن‌ربا، صدف و قوطی‌های فلزی که داخل‌شان قاصدک، سوسک و پروانه‌ی مرده باشد، به چه دردی می‌خورند؟ آفرین، به درد نگه داشتن. البته نه سوسک حمام، بلکه کفشدوزک و سوسک تق‌زنک.

به یکدیگر قول انگشتی نداده بودیم، اما استخراج آهن‌ربا باید دونفری انجام می‌شد. در یک پسین داغ تابستانی، نورا این قانون نانوشته را زیر پا گذاشت و من از دور با قلوه‌سنگی پس کله‌اش را هدف قرار دادم. دیگر آن کار زشتش را تکرار نکرد و متعاقبا من هم دیگر این کار زشت را تکرار نکردم. با آبجی آن یخچال لکنته‌های داخل مغازه‌ی بابا که بدنه‌اش دیگر به درد نمی‌خورد را شکار می‌کردیم و آهن‌ربایشان را در می‌آوردیم. قانون این بود که چاقو دست نورا باشد؛ چون خواهر بزرگتر بود، البته هنوز هم بزرگتر است. بابا هم آهن‌ربای دم و دستگاه‌های دیگر را می‌گذاشت کف دستمان و توضیح می‌داد: «این مال انجین فلانه، برای بره‌هام.» آبجی ذوق‌زده می‌شد و منِ ساده اعتراض می‌کردم: «مگه ما بچه‌ی گوسفندیم که بره باشیم؟» بابا می‌خندید و می‌گفت: «نه ببم‌جان، بره یعنی بچه‌ی عزیزم.»

گاهی انجین‌ها را با خود به خانه می‌آورد و عایق کت و کلفت را گوشه‌ای پهن می‌کرد و با قیچی بزرگی که بوی گریس می‌داد، نوار‌های عایقی می‌برید و ساعت‌ها به سیم‌پیچی مشغول می‌شد. من از صدای عایق خوشم می‌آمد، صدای مواجی داشت. کنار بابا می‌نشستم و به سیم‌های مسی که به نازکی مو بودند نگاه می‌کردم. یک روز تصمیم گرفتم با سیم‌ها برای خودم دستبند درست کنم. مامان فهمید و شیون‌کنان سیم‌ها را جمع کرد. اگر می‌گذاشت من دستبندم را درست کنم، حداقل پانزده سال زودتر می‌فهمیدم که به مس حساسیت دارم. یک روز اعلام کردم که می‌خواهم با سیم لحیم برای خودم چیزی بسازم. تصور می‌کردم اگر یک مشت سیم لحیم مچاله داشته باشم، تبدیل به خمیر نقره می‌‌شود و می‌توانم جادو کنم. چون خیلی نرم و انعطاف‌پذیر بود. اما بابا با گفتن: «سیم لحیم که اسباب‌بازی نیست.» از تولید خمیر نقره‌ای جلوگیری کرد و در عوض بهم اجازه داد موقع لحیم‌کاری، سیم را برایش نگه‌دارم؛ راستش وحشتناک‌تر از نگهداشتن چراغ قوه بود! اما من شیفته‌ی کارهای وحشتناک بودم. به همین دلیل مشتاقانه به داستان‌های ترسناک خاله وسطی گوش می‌دادم که می‌گفت: «ننه‌مریم شب‌ها می‌آد روی پشت بوم و بچه‌هایی که فضولی می‌کنن رو با خودش می‌بره.» سپس از بانوی سپید قبرستان می‌گفت و او را زنی بسیار طولانی توصیف می‌کرد که می‌توانست سه دور به‌ دور دیوار قبرستان دراز بکشد؛ به گمانم استخوان نداشت. البته همیشه هم حرف‌های ترسناک نمی‌زد، بیشتر وقت‌ها داستان‌های شیرین یا خاطرات بچگی و نوجوانی‌شان را می‌گفت که در یکی‌ش موهای مادرم را کشیده بود. اما من یادم نمی‌آمد موهای نورا را کشیده‌‌ باشم، بیشتر خوراکی‌هایش را می‌خوردم. در یکی از عکس‌ها روی شکم نورا نشسته‌‌ام و در حالی که آبنباتش را به غارت برده‌ام، پیروزمندانه به دوربین نگاه می‌کنم. نورا هم چندان ناراضی به نظر نمی‌رسد، با دو کیلومتر خط خنده و دندان‌های خرگوشی به من نگاه می‌کند. من هم بعدا صاحب یک جفت دندان خرگوشی شدم که باب میل دختر خاله بزرگه نبود. چون بارها بهم گفت: «دندون‌هات خیلی سفید و تو چشمه.» توی چشم را مطمئن نبودم اما توی دست و پا را چرا! یک غروب که بابا داشت نماز می‌خواند، من همچون پرپروک دورش می‌چرخیدم و می‌خندیدم، تا اینکه سرم گیج رفت و با دیوار یکی شدم. جای یک جفت دندان خرگوشی تا همین دو ماه قبل که خانه‌های قدیمی را تخریب کردند، روی دیوار زیر طاقچه باقی مانده بود. از خودم فسیل به جا گذاشته بودم. از آن موقع تا همین چندسال قبل سعی می‌کردم در عکس‌ها نیشخند نزنم. نورا هزاربار به من گفت: «لبخند دندون‌نمات خیلی قشنگه.» اما شانزده سال طول کشید تا حرفش را باور کنم.

باهم می‌رفتیم در اتاق پشتی و با تشک و بالش‌ها سرسره درست می‌کردیم و از آن‌بالا شیرجه می‌زدیم. گاهی هم تفنگ‌بازی می‌کردیم. من مسلسل‌ سبزی داشتم که با کشیدن ماشه صدای "فایر فایر ت ت ت ت" از حلقش بیرون می‌آمد. با آن به جنگ نورا می‌رفتم. با صدای گوش‌خراش مسلسلم او را به دیار باقی روانه می‌کردم و دوباره از اول زنده می‌شد. در جنگ‌های مسالمت‌آمیز زیر لباسمان ملافه می‌گذاشتیم و نبرد شکمی راه می‌انداختیم که معمولا من از شدت خنده شکست می‌خوردم.

نفس‌های قسطی

6 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

قبض روح: گام نخست

6 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

امروز رفته بودم مصاحبه‌ی کاری. درحالی که منتظر مدیر مجموعه بودم، در ذهن از خود پرسیدم: «دغدغه‌ت چیه؟» و خودم جواب دادم: «هنوز برای کیف لوازم آرایشی جدیدم اسم نذاشتم.» یک آقای سبیل استالینی در مغزم با چکش محکم کوبید روی میز و فریاد کشید: «غیــــر قابل قبــــوله!» از این آدم‌هایی که صدای‌شان را بالا می‌برند خوشم نمی‌آید. با تصور حواله کردن دمپایی خیس به سمت دهانش، خودم را آرام کردم. معترضانه برخاستم: «چرا قابل قبول نیست آقا؟ می‌دونی چه سخته برای کیف لوازم آرایشی بقیه اسم بذاری و مال خودت بی‌نام و نشون باشه؟ کاش می‌فهمیدی چقدر ناراحت کننده‌ست بقیه با اسم کومولوس مخالفت کنن.» چکش‌ش را گذاشت روی میز و با دستی زیر چانه شروع به تفکر کرد، فکر کردنش صدای زنبور می‌داد: «کومولوس یعنی چی؟» ابروهایم جنبیدند. این جماعت از آب و هوا هم سر در نمی‌آورد؟ پاسخ دادم: «یک ابره، همون ابرهایی که ابرتر از بقیه‌ی ابرها هستن.»

«سلام خانم...»

جریان فکرها مانند فنر از کله‌ی شلوغم بیرون زد، مدیر مجموعه آمده بود. شق و رق ایستادم: «سلام، روزتون بخیر.» و با اینکه به طور شفافی مشخصات شناسنامه‌ای_به‌جز کد ملی‌م را می‌دانست، دوباره خودم را معرفی کردم و ادامه‌ی ماجرا بیرون از مغزم و توسط یکی از شخصیت‌های آسمان رقم خورد. اما کاش چندتار از سبیل آن قاضی را با خود می‌‌آوردم و می‌چسباندم روی سر آقای مدیر...

به طور کلی خوب پیش رفت. محیط و شرایط خوب، آدم‌های معقول و مدیری که زیاد نمایشی نبود. من همت خودم را تقدیم کردم، اگر دنیا هم همت خودش را پیش‌کش کند، می‌توانم برنامه‌ی قبض روح کننده‌ای که در ذهن دارم را عملی کنم‌؛ قبض روح آسمان.

زندگیِ بینِ مرگی

6 ماه،4 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

زندگیِ بین مرگی واژه‌ی دومه‌درازی بود که چهارسال قبل آفریدم‌ش. زمستان بود، با هما قرار داشتم، پس از بغل‌ها و کمی صحبت، پیشنهاد داد سری به ادکلن‌ها بزنیم. پس از چندسال باز رایحه‌ی خنک و کم‌شیرین آشنایی به ته دلم چنگ زد. بویی که یادآور روز‌ها و حتی ثانیه‌های دل‌چسب در میان دنیادنیا سیاهی بود. اما من دیگر از آن بو خوشم نمی‌آمد. دوره‌‌اش در زندگی من به سر آمده بود و عمر خودش را کرده بود. با این حال خریدم‌ش. نواری از کنفی دور گردنش گره زدم و روی تکه کاغذ ابری آویزان از آن نوشتم «زندگی بین مرگی آسمان» و سپردمش به دست فردی که عزیز بود و او خود نیز زندگی بین مرگی دیگری بود.

این روز‌ها که جلادها‌ی بلندگو به‌ دست گرد مرگ را همه جا پاشیده‌اند و اندوه مانند سوز زاگرس در وجودمان ریشه دوانده، تصمیم گرفتم باز کمی زندگی برای خودم بسازم. فرداروزی که آزادی بیاید و ما را در آغوش کشد، برایت از زندگی‌های بین مرگی این روزهایم خواهم گفت.

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده