You need to enable JavaScript to use this application.

دِی‌روز

7 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

از این فاصله کجی‌شان هموارتر است. دستم را دور می‌گیرم، روبه‌روی دریچه. نه؛ بند آخر انگشت‌هایم کج‌تر هستند!

مداد را از دهانم بیرون می‌کشد، دفتر را می‌چرخاند، کنجکاوی می‌کند که چرا برای دی‌ماه‌م صفحه‌ی ارزیابی نگذاشته‌ام؛ ارزیابی روزهای قیرگون.

شاعر می‌گوید از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

می‌خندند، تا کی می‌توانم این خنده را ببینم؟ بال می‌زند و روی میز می‌نشیند. چرک‌نویس سیاه‌شده را از زیر دستم بیرون می‌کشد.

سرم را به دریچه‌ی سرد می‌چسبانم، آسمان نیلی است. به اجبار به کپه‌ی برف سفت‌شده‌ی کنار تاب خیره می‌شوم تا نگاهش را نبینم و نمی‌بینم. صدای نگاهش را می‌شنوم که گوشم را سرزنش می‌کند، بوی تلخش به ته زبانم می‌رسد...

ناگهان کاغذ بیچاره در هوا رقص بلاتکلیف می‌کند

بهمن که نیامده است بنیاد مکن

به گمانم فریاد بود...

آوازگویان می‌گوید: «اما تو می‌خواهی بنیاد کنی!»

نه این آواز نیست، شروه است! چرا شروه‌‌هایت را با خود به امروز آورده‌ای؟

چون امروز سیاه است.

فردا چه رنگی است؟

تو می‌خواهی بروی، فردا هم سیاه است.

جای کجی‌ها در بالابلندی نیست؛ یک روزی آوار می‌شوند. انگشت‌هایم را تا بند آخر از سرش برمی‌دارم و در آغوش می‌گیرم‌ش.

لبه‌ی گلدان نرگس‌هایی که برایم آورده، می‌نشیند. باز همه چیز را یادآوری می‌کند. اگر بروی من تنها می‌شوم.

می‌دانم تنها می‌شود، اما تنهای تنها نه

غیظش می‌گیرد و می‌درخشد. هلال ماه از شاخه‌ی شاتوت آویزان می‌شود. با آن آدم‌ها؟ آن‌ها حس تعلقی به ما ندارند.

می‌دانم که غریبه‌اند، اما غریبه‌ی غریبه هم نه

غریبه‌ی آشنا؟

بیشتر آشنای غریبه...

هلال ماه پرواز می‌کند و دور حیاط می‌چرخد. مهی روی حوض را می‌پوشاند. سرانگشتی مه را هم می‌زنم.

زمزمه می‌کند: «بیش از این آشوب به پا نکن.»

از نوک انگشت‌هایم به سمت بند‌‌های کج می‌خزد و جای خالی مداد را پر می‌کند.

همراهت می‌آیم

تو به پایان نرسیده‌ای

یک روز پیدایت می‌کنم

کدام روز؟

پگاه روزی که دی نیست

رویای پیش از رویارویی

7 ماه پیش در پرسه در رویا

یروز که از خواب بیدار شدم، شاد و شنگول به نرگس گفتم: «دیشب دیگه خواب ندیدم. ولی موقع صبحونه...» با خنده حرفم را کامل کرد: «ولی موقع صبحونه یادت می‌آد چه خوابی دیدی، مثل دو روز پیش!»

حق با او بود؛ داشتم چای را هورت می‌کشیدم که یادم آمد:

شب قبل‌ش، باز در خواب و بیداری از زیر پلک‌های نیمه‌باز به نور ضعیفی که از لابه‌لای پرده به داخل اتاق آمده بود نگاه می‌کردم، خودم در سرم نشسته بودم و می‌گفتم: «رامپل می‌گه جادو رو نمی‌شه کاملا نابود کرد. شاید امید هم جادویی باشه و کاملا نابود نشده باشه.»

بعد نور اتاق ناپدید شد و ناامیدی را دیدم که از جعبه پاندورا بیرون آمده بود و در یک دشت تاریک جولان می‌داد. من در تلاش بودم که مخفی بمانم و دیگر یادم نمی‌آید.

داشتم فکر می‌کردم منطقی است که رامپل در خوابم باشد، چون از او صحبت می‌کردم. اما جعبه‌ی پاندورا؟ آخرین‌بار چندسال پیش چیزی درباره‌ش خوانده‌ام.

این خواب که بیشتر شبیه هذیان بود را گذاشتم پس ذهن تا فراموش شود.

• • •

پسین تصمیم گرفتم مجموعه کتاب «سه‌گانه‌ی نبرد» که دو سال است تار عنکبوت گرفته را بخوانم. تقریبا به نیمه‌ی جلد یک رسیدم. جایی که برای شکست اهریمن‌ها جعبه‌ی پاندورا را قرض گرفتند تا ناامیدی را به جان شیاطین بیندازند...

باید می‌ترسیدم؟ خواب دیدن ماجرای کتابی که هنوز نخوانده‌ام برایم عجیب است، اما غریب نیست. فقط کتاب را بستم و به نخواندن ادامه دادم.

 

پ.ن۱: رامپل استیلت اسکین یک جادوگر قد کوتاه از داستان‌های برادران گریمه و من بهش می‌گم وروره جادو.

پ.ن۲: جعبه‌ی پاندورا مربوط به اساطیر یونانه و وقتی پاندورا از سر کنجکاوی در جعبه رو باز می‌کنه، تمام پلیدی‌ها در دنیا پراکنده می‌شن و وقتی درش رو می‌بنده، تنها امید داخل جعبه باقی می‌‌مونه.

پ.ن۳: چون این رو تعریف کردم، احتمالا تا مدتی خواب‌ها باهام قهر کنن... :)

ما که وسطی نیستیم!

7 ماه پیش در ایران‌بانو

آذرماه بود که موفق شدم بلیتی را برای نمایش «تاریده‌تار از تبار دُت» بخرم و ببینم. روایتی از زندگی زنان جنوب که نوبت اجرایش به تهران رسید. البته من بیشتر به خاطر حس بودن در خانه به تماشای آن تئاتر سنتی و آشنا نشستم.

شخصیت دیکتاتور و زورگوی ماجرا، زنی به نام شاه‌زمان بود. نمی‌خواهم به توضیح و تفسیر نقش او بپردازم، حداقل نه در این مطلب. فقط، دیالوگی داشت که با فریاد گفت: «وسطی که باشی، له‌ می‌شی.»

کاش می‌توانستم با او صحبت کنم. آن‌موقع نفهمیدم چی به چیست و تنها دیالوگش را یادداشت کردم، اما الان با او مخالفم. چرا که این روزها وسطی‌ها وضعشان از همه بهتر است؛ به قول نرگس خاکستری‌اند! خاکستری هم که به همه رنگی می‌آید.

دولت‌مردان صورتی و گروهک‌های ماهیگیری هم که تکلیفشان مشخص است، می‌توانی کتاب «خود‌آموز دیکتاتور‌ها» را بخوانی تا بهتر بفهمی.

کاش معنی وسطی را برایم توضیح دهی، شاید منظورت میدان است؟ آخر مایی که آزادی زندگی کردن می‌خواهیم داریم له می‌شویم، ما که وسطی نیستیم شاه‌زمان!

از در جست‌و‌جوی معنی بودن، خسته‌ام. انگار این روزها واژه‌ها معنی و مفهوم خود را از دست داده یا به قیمتی که از آن بی‌خبرم، مبادله کرده‌اند.

باز ای ایران بنواز

7 ماه،1 هفته پیش در ایران‌بانو

یکی از همسایه‌های ساختمان کوچه‌ی بن‌بست "ای ایران" می‌نوازد. پنجره را باز می‌کنم اما نمی‌توانم ببینمش. تنها یک پنجره‌ی باز می‌بینم. نوای «یار دبستانی من» از لابه‌لای شاخه‌های چنار به داخل اتاق می‌خزد.

این روزها صادق هدایت شده نقل مجلس ما، چون نسا دارد بوف کور می‌خواند

صدای «سلطان قلب‌ها» در اتاق پیچیده. یکی از همسایه‌ها تشویق می‌کند. باز می‌روم دم پنجره، هوای سردی در صورتم می‌پیچد. پنجره‌های بیشتری باز شده‌اند. دختری می‌گوید: «باز ای ایران بنواز...»

نسا هر بندبندی که از کتاب می‌خواند، می‌پرسد: «قبلا هم توی کتابش همینطوری بود؟» و من می‌گویم: «فراموش کرده‌ام.»

نرگس پنجره‌ را در دروازه می‌کند و اتاق کاملا سرد می‌شود. در هودی‌ام فرو می‌روم، در خودم فرو می‌روم، در خیال فرو می‌روم و ناگهان همسایه به آرشه جان می‌دهد و شروع می‌کند به نواختن هر نت بلندی و باز به خود باز می‌گردم، به این من ‌بی‌فروغ. شعله‌ی امید من شده مثل شعله‌ی چراغ علاالدین قدیمی و شیشه شکسته، به پت‌پت افتاده، امروز و فرداست که خاموش شود.

نسا اعتراض می‌کند: «من باید بدون سانسورش رو بخونم.» نرگس تعجب می‌کند: «مگه بدون سانسور نیست؟ پس چطور همدیگه رو بوسیدن؟» جواب می‌دهم: «بوسه که ملاک نیست...» می‌پرسد: «پس چی باید باشه؟» می‌گویم: «خب مثلا عوض نکردن ماجرا!»

خانه‌ای که در آن نیستم

7 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

مانند روزهای جنگ، گوشی‌م را از حالت بی‌صدا در آورده‌ام که اگر خانواده و دوستان موفق شدند با من تماس بگیرند، تماس‌شان را از دست ندهم. البته آن روزها برقراری ارتباط آسان‌تر بود؛ شاید چون این روزها در اصل اهالی خانه به دنبال نان و دادی می‌گردند و نه مثل آن روزها مشتی همسایه‌ی بی‌محل به دنبال سیم و زری!

هرموقع با خانواده صحبت می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن جا نیستم که رگبار باران و شبنم گل‌ها را از نزدیک ببینم؟

مامان می‌داند من فعلا نمی‌توانم به خانه برگردم و مدام می‌گوید اگر اینجا بودی از دل باران بیرون نمی‌آمدی و از یک سو به نورا اصرار می‌کند که برای مدتی برگردند جنوب، آبجی‌خانوم هم از من می‌پرسد: «نمی‌‌توانی چندروزی بیایی شیراز؟» و در نهایت هیچ‌کدام‌مان به جایی برنمی‌گردیم و تماس‌های بعدی و همین صحبت‌های «حواسوت اَ خوت به».

البته من بسیار دلتنگ هردوجا هستم. امیدوارم این گرد غم مانع از باز کردن گره‌ی دلتنگی نشود.

از آخرین‌باری که در روزهای پایانی اسفند، سر صبح همه را کنار بساط پیک‌نیک قال گذاشتم، پی قارچ‌های چین‌خورده‌ی گلبهی را گرفتم و خودم را روی تخته‌سنگ گل‌سنگ‌زده‌ای رها کردم، چهارسال می‌گذرد.

اگر من و دنیا همت کنیم، می‌توانم پایان این زمستان چند روزی خانه باشم و مشغول به همان کارهای همیشگی اسفند و فروردین: گشت و گذار هرروزه در کوه و دشت و تماشای غروب از کوچه‌‌ی کوتاه کنار خانه که سرش به آفتاب می‌رسد.

آسمان بیدار

7 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
آسمان بیدار

تا جناغ در کتاب فرو رفته بودم که به یک بارگی، همه جا پیش چشم‌هایم سیاه شد. در حالی که با خودم زمزمه می‌کردم من دیگر از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم، از تاریکی نمی‌ترسم؛ کورمال‌کورمال به حیاط رفتم. شرجی هوا همچو وزنه‌ای به نفس‌هایم آویزان شد. برق رفته بود و تا چشم کار می‌کرد، هیچ‌کدام از خانه‌ها سوی نوری نداشت.

آسمان صاف و بیدار بود و هلال نارنجی اول ماه از لابه‌لای پش‌های تیز نخل غروب می‌کرد.

با چشمانی تاریک به تالار برگشتم، بادزن حصیری را گذاشتم در آب تر شود و زیلوی تاخورده‌ی روی بشکه‌ی آب را برداشتم و حیران سیران در ایوان پهن کردم و همان جا دراز کشیدم. بادزن به آرامی در دستم می‌چرخید و خنکای نسیمش هوای داغ و مرطوب اطرافم را فراری می‌داد.

آسمان بالای سرم از ستاره جاراه نداشت؛ غلغله‌ی نور در تاریکی بود.

 

پ.ن: ۲۰ امرداد پارسال بود و من با خودم می‌گفتم هرسال همین‌موقع، همین آسمون و همین‌جا...

نور

7 ماه،1 هفته پیش در ایران‌بانو

امیدوارم فردا، نور از پنجره‌ی خانه‌ به درون بتابد.

بازی

1 سال،4 ماه پیش در بالَـکی از کتاب

وقت‌هایی در رابطه‌ام با توبیاس بود که احساس می‌کردم دارم جِنگا بازی می‌کنم. چقدر می‌توانستم حرفم را ادامه دهم؟ اگر این را هم بگویم، آیا ممکن است همه چیز فرو بریزد؟ اگر به او بگویم واقعا چه حسی دارم، آیا دیگر تمام خواهد شد؟ کار وحشتناک و خسته‌کننده‌ای بود، چون هربار که تکه‌ای را در می‌آوردم و برج خراب نمی‌شد احساس می‌کردم برنده شده‌ام. اما فراموش کرده بودم که هدف بازی اصلا این است که برج بالاخره فرو بریزد. این داستان هربار تکرار می‌شد و تنها یک راه برای پایان بازی وجود داشت، فرو ریختن برج. با این اوصاف چرا وقتی می‌دانم که در نهایت چیزی جز ویرانه برج برایم نمی‌ماند باید به بازی ادامه دهم؟

_ ربکا‌ سرل

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده