.

.

الان چطوره؟

اه....میشه اول من سوال بپرسم؟

 

چرا یک‌بار هم شده،

کسی که منتظرم تا متوجه بشه چطور خیره‌خیره نگاهش می‌کنم،

متوجه نمی‌شه؟

 

چرا یک‌بار هم شده دست از نامه نوشتن برنمی‌دارم... بعد چیکار کنم؟ کشیش شکار کنم؟

 

چرا جعبهٔ نامه‌های من باید خالی باشه؟

 

چرا فقط می‌تونم منظره‌ای بدون سایه ببینم؟

 

اصلاً این چرا بودنش مهمه؟

 

نمی‌شه یک‌بار فقط بتونم هرچقدر دلم می‌خواد گاز بگیرم؟ نفس بکشم؟ بدون حساب‌وکتاب اشک بریزم، لبخند بزنم؟

 

نمی‌شه یک‌بار هرچقدر دلم می‌خواد من باشم و بعد تظاهر کنم دیوانه شده بودم؟

 

یا مثلاً... تأثیر مستی‌ام بوده؟

 

مثلاً مستی از خوشمزگی پنیر صبحانه.

 

یا فقط صرفاً شعف از زاویهٔ دوست‌داشتنی خورشیدی که بیش از حد دلچسب می‌تابیده.

 

ولی عارف که معروفش اعتراف نمی‌کنه...

 

البته تقصیر منه، من همیشه مبهم رفتار می‌کنم، گنگ حرف می‌زنم، نمی‌تونم اون‌قدر که احساس می‌کنم صادق رفتار کنم.

 

ولی چرا باید؟ همین که به کسی آسیب نرسونم کافیه، درسته؟

 

و در این «کسی»، من هم شامل می‌شم، درسته؟

 

آدم‌ها هیچ‌وقت قابل اعتماد نیستن. پس چطور بیشتر از این وسط‌تر بایستم؟

 

اگر می‌تونستم جایی از ته دل فریاد بکشم، نمی‌دونم حنجره‌ام اگر تواناییش رو می‌داشت، قلبم هم می‌تونست تحمل کنه یا دوباره یخ می‌زد و می‌ترسید.

 

اولین بار شهربازی رفتن خیلی هیجان‌انگیز بود، اون‌قدر که به این فکر کنم بعد از کتابخونه و شیرینی‌فروشی تصرف کردن، شهربازی تصرف کردن جذاب‌ترین تصرف‌های ممکنه.

 

هنوز هم موردعلاقه‌ترین آهنگ‌هام اونایین که ناگهانی تو پلی‌لیستم بودن، مثل یک نفرین کوچیک که اشتباهاً به معجزه بدل می‌شه؟

 

روزهای بهتر هنوزم بوی پاییز مخملیِ سبزی می‌ده که در عین تحریک کردنم برای شیون کردن، طوری آرومم می‌کنه که از خودم بپرسم اون کی بود داشت از غم کپک می‌زد.

 

اه... همه‌چیز خیلی دوست‌داشتنیه. حتی وقتی به‌شدت کلافم می‌کنه، حتی وقتی دلم می‌خواد از دستشون خودم رو غیرفعال کنم.

 

اون‌قدر دوست‌داشتنیه که گاهی درک چرایی یا درستیش رو ندارم، فقط می‌تونم این‌طور حس کنم.

 

پس این‌طور حس می‌کنم و امیدوار می‌شینم بلکه جریانش همون‌طور آروم و بدون لرزش پیش بره، تا بتونم چیزی رو دورتر از خودم و همهٔ این‌ها تحسین کنم.

 

گاهی...

 

گاهی همه‌چیز رو فراموش می‌کنم. تا می‌خوام از اون فراموشی لذت ببرم، متوجه می‌شم چرا فراموش کردم، باعث می‌شه همه‌چیز لذتش رو از دست بده... درست مثل روزهای خاکستری‌ام.

 

گاهی هم همه‌چیزی که فراموشم شده بود دوباره محکم در خاطراتم رو می‌شکنه و تکرار می‌شه... اما احساسی نمی‌تونم بهش داشته باشم... چون نمی‌تونم بفهمم چرا فراموشش کردم.

 

یک زمانی یک چیزی داشتم...

 

فکر می‌کردم تا آخر قراره مال من باشه. ولی بعد معلوم شد چون می‌خواست مال من نبوده و هر وقت بتونه به جایی دور می‌ره، شاید از همون اول رفته بود؟

 

یک زمانی فکر می‌کردم همهٔ اون چیزی که می‌دونم قراره ثابت بمونه، آب قراره همیشه بی‌احساس جاری بشه و آتش هم بسوزونه... بدون اینکه دلیلی بپرسه.

 

بعد مشخص شد تنها چیزی که ثابته، طرز فکر محدود و چارچوب‌های احمقانه‌ام بوده.

 

دوست دارم می‌تونستم خودخواه می‌بودم، خودخواه‌تر از این؟

 

آرزو می‌کنم بچهٔ لوس‌تر و درمانده‌تری بودم، حماقت‌آمیزتر از این؟

 

تصور می‌کنم اگر این‌قدر پیش رفتم، تقصیر چه کسی جز من می‌تونه باشه... چرا؟ نمی‌تونم در این حد گاهی شرور باشم؟

 

شهر شلوغ سردردآوره، مردم خسته‌کننده‌ان، اجتماعات عذاب‌آورن، مکالمات باید دائم تحلیل بشن، حالت صورت مدام باید بررسی باشه، باید همیشه بهترین جلوه رو انتخاب کرد، باید سعی کرد بهترین حالت رو مجسم کرد.

 

برای رسیدن به کمال باید تا حدی حداقل تظاهر به نزدیکی با تمامیت کمال کرد...

 

وسوسه‌های دوست‌داشتنی برای آشوب و رفتارهای ناهنجار رو باید کنار گذاشت، نباید نشون داد چقدر ترجیح می‌دی به‌جای قابل پیش‌بینی بودن، غیرقابل پیش‌بینی باشی، چون ممکنه به کسی بربخوره.

 

چون ساعت‌ها تلاش داشته که تحلیل کنه، می‌دونی؟ اون هم قطعاً خسته است، همه دلیل خودشون رو برای شرکت کردن داشتن. نمی‌تونن دیالوگ‌هاشون رو چون تو خسته‌ای تموم کنن.

 

بعد فقط می‌تونی امیدوار باشی قبل از اینکه گیر بیفتی، فرار کنی.

 

این اون همه‌چیزی بود که بهش فکر می‌کردم.

می تونم بگم بخشی از مشکلم اینه وقتی باید حدی گرفته بشم کسی باورم نمیکنه ووقتی اصلا نمی خوام جدی گرفته بشم ، خیلی دقیق متوجه و دیده میشم......

حالا این تقصیر منه که مدام سوتفاهم شکل میگیره؟

می دونم برای اصلاحش دیر اقدام میکنم ولی ...

آیا قضاوت کردن دربارهٔ صاحب اثر فقط از روی اثر، برای فهمیدن حقیقتِ شخصیتش کافیه؟

 

و از اون‌جایی که کامیونی، قطاری، چیزی دم دست نیست تا بتونم با کمکش به جایی دیگر حلول کنم،

 

فقط می‌تونم منتظر باشم تا زودتر حل شم.

 

اما...

 

اما اگه برای حل شدنم به تنهایی کافی نیست... نمی‌شه لطفاً این وسط منم چند نفر رو حل کنم؟

 

دوست دارم این بار خیلی از اون چیزها رو امتحان کنم.

 

می‌خوام این دفعه یک ستون باشم... نه یک پرتگاه.

 

پ.ن: به مناسبت تنها امروز بودن بیا اینکه کمی غیر رسمی تر نوشتم رو ندید بگیریم.

 

من بعدش ماهر تر میشم.بعد تو می تونی رسمی تر باشی من عزیزم.