You need to enable JavaScript to use this application.

روشن ، جوشان ، و هرچه که به این قاعده بخورد .

1 سال،2 ماه پیش

آرزو کردن برای یک پایان خوش.

غرق شدن در آسمان .

سقوط در عشق 

تلاش برای ماندن 

ثبات احساسی ام را گم کردم ...نمی دانم کجا رفته ، کجا گذاشتمش ....شاید هم چشایر اشتباهی جای کوکی خورده باشد اش.....

این روزها به این فکر میکنم چقدر می توانم خودم را پشت کلمات پنهان کنم ، چقدر می توانم خودم را در آنها منعکس کنم و تا چه حد اجازه دارم از این سقوط در مرکب لذت ببرم...

تا کی می توانم با چشایر به پشیمانی ها و حسرتهایم بخندم 

تا کی می توانم در روزها بارانی در آغوش لونا جمع شوم.

تا کی می توانم تحمل کنم آکیرا به واقعیت من راه پیدا کند و توهماتم را ببلعد تا نجوایی نشونم....

تا کی باید منتظر سیل بمانم تا برگرد 

تا کی می توانم از رقص با سایه ام لذت ببرم 

تا کی می توانم از شوق در آغوش باد بلرزم

تا کی می توانم زیر نگاه آفتاب احساس قدرت کنم

تا کی می توانم با ماه بخوانم...

تا کی .....

چشمانم را که می بندم همان ساحل را می بینم ، همان آبی بی کران ، همان دریای من....منتهی به اقیانوس .

نقطه شروعی بوده یا پایان ؟ سرنوشتم مرا به سویش می خواند . احساس پیچیدگی می کنم.

آرزوی کودکی ام این بود همه شان را کنارهم داشته باشم .....روی صندلی کنار باغچه باغ آرایی اش را بنشینم و نظاره کنم ، صدای خنده هایشان بین بوته ها ، قایم موشک بازی کردن هایشان لابه لای درختان توت و آلو...رقص نور در چشمهای قهوه ای ، کاراملی و خرمایی شان .... غش و ضعف کردن برای نیم رخ های بی‌نقص شان.

دنبال کردن رد پاهایشان.

سربه سر گذاشتن خروس سیاه و مرغ های قهوه ای...

لوس کردن گربه خاکستری...

دلم برای آن روزها تنگ شده ..برای آرامش آن لحظات...

حالا درون طوفانم یا باتلاق.....؟

مهم اصل مطلب است و آن این است که مار ماده چیزی جز نیش زدن و بلعیدن نمی داند...

دلم نمی آید این را اضافه کنم حساب مار سبز و سفید جداست...این مار هفت خط است.

آمده لب می زند تولدت مبارک....حالا باید مثل بیست و خورده ای سالها رفتار کنم؟ مگر طفلکی ها چطور رفتار میکنند که من باید؟ 

به هرحال از این موجود چه خیری رسیده که تبریک هایش باید ؟ بیشتر حس تنفر میکنم .

او می‌گوید باید این معصومیت کودکانه ات را کنار بگذاری..هردویمان خوب می دانیم این تو نیستی.

جمله قشنگی است ...اما چه کسی می تواند جرئت کند من من را توصیف کند؟ 

حتی من هم خودم را خیلی به یاد ندارم . می دانم در آینده هم خیلی بیشتر به یاد نخواهم داشت...مشکلی نیست برای همین می نویسم...

ولی راستش را بخواهی بین این همه ...کسی که حقیقتا بیشتر از هرکسی از او متنفرم خودم هستم.

اگر به گذشته برگردم اولین کاری که میکنم این است خودم را خفه کنم بعد هم بقیه اینها را...

آینده؟ ...خوب خیلی خوب می شود اگر اوهم مرا خفه کند...البته روشهای بهتری هم هست ولی می دانی ..در خفه کردن معمولا ترس و تقلای بیشتری است....

در آب خفه شدن درد و سنگینی بیشتری دارد تا از بی هوایی خفه شدن....

همچنین زیر آب ماندن آرامش بیشتری هم دارد....

البته اگر آب جاری باشد و مواج که چه بهتر...ولی اینطوری بیش از حد درخواست کردن می شود .

ربطی ندارد ولی تابستانها جذر و مد دریاهم بهتر است و جان می دهد برای رقصیدن در اعماق .

تابستان خاص است چرا که یکی از همان حداقل ها ست برای من...

هرساله تابستان دوباره و دوباره عاشق سبز بودن می شوم ، عاشق برگهای یاقوت نشان ، آن صدای زنگ مانند ملایم جیرجیرک ها ، عاشق انعکاس نور زیر بال سنجاقک‌ها.

عاشق نسیم نیم روزی تابستان ....

تابستان باعث می شود احساسات ام تحریک پذیر تر باشند . هر تابستان می فهمم چقدر بیشتر از قبل عاشق کتابخانه کوچکم هستم ، عاشق آن نامه بازی هایی احمقانه ای که داشتیم . عاشق آن کتابهای خاک خورده ...عاشق رقص سایه ات ، پرده های سفید و نسیم افسارگسیخته آن روز سانحه..

گاهی فکر میکنم خیلی احمقم که همان ابتدای کار دوباره برگشتم....یا برو یا بیا عزیزم چرا اینطوری؟ ....شاید هم تقصیر پزشکی است که قلبم را دوباره به تپیدن وا داشت ....می خواهم کمی خودخواهی کنم و بگویم شاید هم تقصیر تو واوست و همچنین همه آنها .....خیلی وقت است در دلم مانده که فریاد بزنم...احساس میکنم این مثل نوعی پیشگیری عمل خواهد کرد.....و احساسات من خیلی قوی است می دانی دیگر...؟ 

چرا این مهم است حالا چون نمی شود از این چشم پوشی کرد که احتمالات زیادی هست که من نبودن در آنها تاثیر مثبت زیادی دارد...

احتمالات زیادی هم هست که برعکس نوشته شدند...

می خواهم خودخواه باشم و بگویم مهم نیست چقدر سیاه بختی به بار آورده ام روزی مفید بودن را هم تجربه میکنم....جایی کسی باید باشد که بتوانم برایش هرکاری کنم و او آسوده تر باشد .

کسی باشد که بین صحبتهای احمقانه ام در باره یک دوست داشتن باران و شیرکاکائو یا انتخاب شدن توسط رنگ بنفش و ذوق داشتن برای دیدن بازتاب نورهای شکسته شده از من نپرسد چرا الکی اینقدر ذوق و هیجان دارم یا طوری نگاهم کند انگار زیادی زیاده روی میکنم یا فکر کند خل شده ام یا ندید پدید تشریف دارم چون بی دلیل حتی ترکهای دیوارها هم برایم جالب و خواندنی است و لبخند گشاده دارم ....

یا مشکل دارم که ثانیه ای از همه متنفر و گوشه گیری میشوم و بعد ناگهانی دوباره می خندم و وسطش دوباره گریه ام در می آید چون ناراحتم و بعد دوباره خنده ام میگیرد.

کسی باشد که وقتی از عصبانیت می خندم یا از سردرد یا از نفرت تفاوتش را متوجهش شود...چنین فردی بهترین دوست من خواهد بود .

کسی باشد که بتوانم جلوی سقوطش را بگیرم....می خواهم بگویم اگر آخر کار بگذارد کار اش را هم تمام کنم یا بلعکس خوشحال تر هم می شوم ولی فکر میکنم شاید در آینده یا گذشته کسی فکر کند دوباره دارم زیاده روی میکنم.

به هرحال اینها همه احتمالات آن ..حتی اگر تنها نیم درصد باشد بازهم احتمال زیادی است .

هرساله که می‌گذرد درها بیشتر پیدایشان می شود ...همچنین به حجم توده ها هم اضافه می شود اما خیلی چیزها را می فهمم و برای خیلی چیزها کنجکاو می مانم .

خوشحالم که زنده ماندم و آرزو میکنم برای یکسال بیشتر زنده ماندن . در حقیقت از تبریک های تولد متنفرم و به جای آن صداقت آغوشی گرم را بیشتر می پسندم .

پ.ن : او می گوید بپر اوج بگیر چیزهایی که من دیدم را ببینم آن هایی هم که ندیدم ببین ، جاهایی که رفته ام برو ، آن جاهایی هم که نبودم برو و فتح کن هرچه که جلو تر بروی پرواز کردن لذت بخش تر است ، هرچه بیشتر اوج بگیری بیشتر میبینی .....

می گویم می شود روی ابرها برای استراحت بخوابم ؟

می خندد اگر آرزوی سقوط داری 

میگویم بعد که سقوط کردم چه کنم

می‌گوید بالهایت را بازکن چشمهایت را نبند....دوباره اوج می‌گیری.

اولین بال زدنها همیشه سنگین و سخت و طاقت فرسا بوده اما در ادامه به پرواز دل می بندی....

می خواهم گریه کنم.......من حتی توانایی کندن میشه نیش اینها را ندارم چه رسد به خفه کردنشان بعد......بعد....واقعا می توانم؟ 

خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟

پس.پ.ن:از کیبورد هوشمند مجهز به تصحیح خودکار متنفرم .....جمله بندی جملاتم را بهم ریخته.

0

خوابم نمی برد

1 سال،2 ماه پیش

همیشه با خودم فکر میکردم زمانی که اولین هایش را تجربه کند من کنارش خواهم بود ، مهم نیست چطور حمایتش میکنم ، نمی گذارم آب توی دلش تکانی بخورد ، می خواهم اطمینان اش باشم و حالا.....حالا نمی دانم اولین تجربه اش را چطور باهم گذراندیم ...درست انجامش دادم؟ خوب بودم؟ درست بود؟ منطقی بود؟ بعداً که یاد کند مایه آرامش خواهد بود یا خجالت؟ 

دارم دیوانه می شوم ...نمی توانم بخوابم....مدام فکر میکنم آه دختر تو حتی اینجا هم کافی نبودی ...خیلی از اولین ها را باهم سر سری پشت سر گذاشتیم خیلی هایشان را حتی نفهمیدم اولینش بوده ..ولی وقتی امشب فهمیدم اولینش بودم حس خاص بودن پیدا کردم و به همان اندازه می خواستم او هم حس خوبی داشته باشد ...

حتی نمی توانم کلمات درست را برای توصیف وضعیتم پیدا کنم..می دانم اینکه این را بنویسم عجیب است ولی چطور بفهمم پس ؟ درست بوده ام؟ 

جز خودش از کسی دیگری که نمی توان پرسید ...

آهههههه کلافه شدممممم

به این فکر میکنم پدر و مادر بودن هم چنین حسی دارد ؟ همینقدر دلت شور می زند الکی الکی و نمی دانی چه کنی ؟ همینقدر سردرگم می شوی؟ 

اینکه اولین بار باشد و اولین باشی بار سنگینی دارد ولی همان‌قدر هم شیرین است ....

 

 

 

 

0

گزیده هایی از تو بودن بی انتها ست

1 سال،2 ماه پیش

میگویی صبرکن هنوز لذت رقصیدن آزادانه زیر نور ماه را نچشیدی 

لذت آزادانه بین بوته های رز در نیمه شب آواز خواندن

لذت آزادانه با صدای بلند در همهمه پر جوش خندیدن 

لذت آزادانه خودت بودن ، آزاد بودن.

می گویم زندگی و جهان ما از هم متفاوت است ، انگار تو آن سوی آیینه ای و من این طرف .

این چیزهایی که تو میگویی برای من وارونه اند .

لذت در زیر ماه رقصیدن نه بلکه با ماه شعر سرودن است .

لذت در بین بوته رزها خواندن نه بلکه با رزها در آغوش باد رقصیدن است .

لذت در آن هیاهو پر صدا نیست ، نه دران جوشش هیجانی پر از همهمه....

لذت در سکوت آغوش اشنایی فرو رفتن است.

و درمن بودن لذت نیست ...من بودن مجموعه ای از رازهای از یاد رفته و خاطرات فراموش شده است ..باعشقی که همچنان می خواند بی آنکه منتظر چرا اما و اگر و دلیل هایش برای عشق بودن بماند.

بعضی صدایش می‌کنند حماقت ، محدودیت ، اجبار ....

من صدایش میکنم خودم.

برایم مهم نیست که دوسم داری ولی برایم اهمیتی هم ندارد چه چیزی و یا چطور و چرا ...

این احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن است که برایم جالب تمام می شود.

فکر میکنی سربه سرت میگذاشتم ولی من جدی بودم.

من بودن حتی برای من هم سردرگم کننده است ، درهای زیادی در راه رو های ذهنم کشیده شدند ،قفل خیلی هایشان را ندارم ، خیلی هایشان را شکستم ، خیلی هایشان را مهر و موم کردم ، خیلی هایشان را پوشاندم ، خیلی هایشان را فراموش کردم ، خیلی هایشان را به فروش گذاشتم ، خیلی هایشان را قرنطینه کردم .....

حالا تو ازمن می پرسی برای کریسمس امسال قهوه ای بپوشیم یا سفید....

ترجیح میدهم به این فکر کنم خون آبی زیباتر است یا قرمز ، خرچنگ جذاب تر است یا مرجان.

هرچند ربطی ندارد اما دقیقا چون ربطی ندارد این را می نویسم .

دغدغه من زنده ماندن است و تو زنده بودن...برای همین صحبت با تو بیشتر عذابم می دهد....برای همین از دستت فرار کردم ...برای همین دیگر نمی خواستم ببینمت.

تنها چیزی که برایم مانده عذاب وجدان است و عذاب روان...

انگار حتی اینجا هم آن قربانی نفرت انگیز ماجرا تو بودی و من دوباره همان شرور دیوانه...

ولی مشکلی نیست همه چیز خوب است به جز آن چیزهای کوچکی که گفتم ....

وقتی زنده ماندم هرشب و روز طوری این دیالوگ‌ها را خواهم خواند که باور کنی من از همان ابتدا ، همان ابتدای ابتدا از همه تو و آنها و ایشان و شما و خودمان متنفرم بودم و بعد...مثل یک احمق نفرت را عشق خواندم.

دوستدارم ببینم آن موقع هم مثل خاطرات محو شده ام آرام صدا میزنی عزیزم یا با من نمایش کوچک را ادامه می دهی.....

می توانی تا آخر تماشا کنی؟همه اش را تماشا کنی؟ 

به هرحال تو هیچوقت پشت صحنه را نمی بینی.

پس.ن: میگویی دست از مقاومت بردارم که چیزی جز اصطکاک بیشتر نیست ...درحالی که تو حتی اینجا نیستی و من خیلی وقت است صدایت را هم فراموش کردم.

0

My little soda pop

1 سال،2 ماه پیش

You are my little secret, rose, candy and my big part of hope, I wish you was real or I was fictional. Anyway

💋cale

0

رد سوختگی

1 سال،3 ماه پیش

آسیل...

انسانها موجودات خیانت کاری اند، پیچیده ،مرموز ، حریص ، خودجوش ، از درون گرفته...اره؟ اره ،حتما تفاوتهایی هم باهم دارند ، البته که دارند ، مثلاً بعضی هایشان حریص ترند ،بعضیهایشان ترسو تر ،بعضی هایشان کثیف ترند ، بعضی هایشان دست نخورده تر ...اما سرو تهش همسان اند ، همان‌قدر کثیف ، همان‌قدر عجیب ، همان‌قدر بدبخت و احمق و ترحم برانگیز ، خیانتکار و دروغگو و دورو....چرا؟ چرایشان را حتی خودشان هم نمی دانند ، آخرشم می اندازند تقصیر غریزه و بقا و عقده و فوبیا و افسردگی و .... خلاصه همه چیز و همه کس جز خودشان ..چرا خودشان باید؟ به همان دلیل بر عکسش می گویند که نه خودشان نباید اتفاقا دیگران باید.

برای همین ...انسانها به درد نمی خورند ..سرو ته شان را بهم بزنی چیز خاصی پیدا نمی کنی ، هیچ چیز .

خودشان هم نمی دانند چه می خواهند ،چه نمی خواستند و چه باید می خواستند ...اما یک چیز را خیلی خوب بلد هستند ...حدس بزن ..

خیلی خوب یاد دارند دیگران را به خاطر خودشان پایین بکشند .

مهم نیست حتی اگر خودشان هم نتوانند صعود کنند ، دیدن اینکه بقیه پایین تر از آنها سقوط می کنند برایشان آرامش بخش ، امید برانگیز و شاید دلگرم کننده است؟

عاشق انسانها شدن فایده ندارد ، مثل این است عاشق عنکبوت باشی...شاید هم حتی بد تر ... عنکبوت ماده بعد از بارداری نر را می بلعد و بچه عنکبوتها پس از به دنیا رسیدن مادرشان را اما انسانها چطور؟ خوب روش شکنجه متفاوت تر ، خلاقانه تر و البته به یاد ماندنی تر است چون عقل دارند ...هرچند به نظرم این نقشه مرگ از پیش تعیین شده عنکبوتها و بازهم ادامه دادنشان برای تشکیل یک خانه موضوع حماقت آمیز تر و ترحم برانگیز تری است ولی خوب مغز انسان بزرگ تر است ، قاعدتاً داستان‌هایی که می سازد کلیشه ای تر و ماجراهای مرگشان احمقانه تر است ...

برای همین هرگونه ارتباطی با انسان ها داشتن احمقانه است سیل.

تا همین چند وقت پیش خودم را مجبور می کردم همه شان را دوست داشته باشم ولی این روزها پنهان کردن خشم زیر لبخند سخت تر است ...پس زدن زمزمه های شوم هم کند تر شده. پس چه می توان کرد ؟ 

باید آدم پیدا کرد..نمی خواهم خبر بدی برایت بنویسم ولی آدم پیدا کردن خیلی سخت است سیل.

آدم ساختن.....؟ مسخره است...خودت می توانی تغییر کنی ولی تلاش برای تغییر دادن دیگران ؟ چیز خوبی است ولی مسخره است .

ترجیح می دهم به من بگویی چند روش برای خفه کردنشان پیدا کنم که هیچکدامشان شبیه دیگری نباشد

می بینی؟ حتی من هم آدم نیستم.چقدر کثیف ام.

شاید برای همین بود که گفتی آینه ها را بشکنم.

ولی راستش را بخواهی من هنوز هم هراز گاهی دلم برای جسدی که آن شب از آن طرف آیینه در آغوش کشیدم تنگ می شود ، بغل کردنش حس خوبی داشت ، گرم بود ...با اینکه  جسدش سرد بود..ولی آغوش امنی داشت ، با اینکه بی دلیل گریه می کرد ، با اینکه نمی فهمیدم چه چیزی زمزمه می کند ولی حس می کردم همان‌قدر که من در اغوشش دلم برایش تنگ شده ، دل او هم برای من تنگ بوده...

برای همین از شکستن آیینه ها دست کشیدم ، منتظرم..شاید دوباره ببینمش؟ 

ولی اوهم دیگر نیامد مثل تو سیل... 

تو هم از وقتی خنجر دستم گذاشتی و رفتی دیگر نیامدی...خیلی ناراحت کننده است . من هنوز هم هرشب روی همان تپه پر از گل های کوچک آبی می نشینم تا تو باشی و بیایی.....ولی نیستی.

چه می شود کرد؟ من هنوز هم تورا به همه آن انسان ها ترجیح می دهم. 

به آدم ها چطور؟

راستش تنها آدمی که دیدم تا حالا آنقدر دوست داشتنی بوده که خیلی وقتها اورا به تو ترجیح داده ام ولی اینطور نیست که قید تو را بزنم ...

در هر صورت فراموش شدنی نیستی.

دلم می خواهد بپرسم من چطور ولی نمی پرسم چون می دانم احمقانه است و تو جوابی نمی فرستی.

شاید بخواهی بدانی اصلا چرا چنین چیزی برایت نوشتم .

سیل، تاحالا شده چیزی را خیلی بخواهی و نداشته باشی و نتوانی کاری اش هم کنی؟ این برای انسانها زیاد اتفاق می افتد ، شاید بپرسید از کجا مطمئن می شوند چه چیزی را می خواهند وقتی خودشان هم نمی دانند...خوب یک طوری به غریزه و احساس ربطش می دهیم ، به همان عقده ها و افسردگی ها و طمع ها..

خوب همه اینها به سردرگمی ها و شکستها ی انباشته شده اضافه می کند از یک جایی به بعد درون انسان می شود خار زار :)

و اینجا انتقام شروع می شود ، از چه ،چرا ، چطور و اینها بماند.

این درد سازش نمی کند.

لرزشهای تنم بیشتر شده. احساس می کنم مشکلی با قلبم هست ، بعد از هربار یخ زدن یک لرزه کوچک و هست و بعد پست لرزه های کوچک روی افکارم. شاید همه شان نه ولی بیشترشان موج منفی آزاد می کنند.

من کافی نیستم سیل؟

من کافی نیستم سیل.

من کافی نیستم سیل!

این به تنفر بیشتری دامن می زند. چشایر مجبورم می‌کند نفس عمیق بکشم ، آکیرا شبها برایم داستان می خواند و لونا مطمئن می شود خلوتی برای گریه کردن داشته باشم .

تلاش می کنم عادی رفتار کنم ، همه تلاشم را کرده باشم .....اما در انتها....انتها را دیدی؟ حتی من هم هنوز انتها را ندیدم ...پس چرا اینقدر می ترسم؟ 

اری.

قرار است از این به بعد از چیزی نترسم.چیزی برای ترسیدن نیست .

نه من به انتها رسیدم نه تو...نه تعدادقفسه های کتاب خانه ام نه مقدار احساساتی که داشتم .

پس ترسیدن کار بیهوده ای است باید مثل یک نهنگ درون شان شیرجه زد .

می خواهم این را بدانی ..من ادامه می دهم.

پس.ن:در زندگی بعدی امیدوارم همه چیز به طرز دلگرم کننده ای عالی باشد.......همه چیز، از همان ابتدا ، از همان وقتی که می روم  که اولین بار بالهای فرشته را  می بینم .

0

گل آبی

1 سال،3 ماه پیش

 کسی بود که اسم اش یادم نیست ولی خودش را چرا‌‌‌

حالا این یا از فراموشی من است که ناگهانی شدت گرفته یا اینکه از افسون خود آن فرد؟

برای من مثل یک گل آبی بود ، زنده ولی مصنوعی به نظر می رسید ، زیبا و تیغ دار اما شکننده ، خوش رنگ و بو و....وابسته.

زیبا بود ...خیلی زیبا بود ، حتی وقتی از خشم گریه می کرد

دوست داشتنی بود ....حداقل برای من‌.

هروقت می نشستم پای حرفهایش دلم برایش تنگ می شد..‌

برای خودش که زمانی خوشحال بود ، بدون آن همه غم ، بدون آن همه درد ، بدون آن همه زخم . تصور می کردم زمانی درجایی ...شاید به طور کاملا اتفاقی ما از کنار هم رد شده باشیم حتی برای یک ثانیه و آن روز بی اهمیت زمانی بوده باشد که او ..حداقل او خوشحال بود . 

خیلی اهل گوش دادن به موسیقی سنتی و فارسی  نیستم حالا بگذار بگذریم از اینکه به خاطر حس عدم تعلق است یا پشیمانی هایی که نفس کشیدن اشان را هر لحظه روی پوستم حس می کنم...

اما موسیقی هست که هرچند نه کامل اما نصف و نیمه مرا یادش می اندازد .

این موسیقی برایم خاص است نه تنها به خاطر او ...بلکه به خاطر کسی که مرا در این آهنگ تصور می کند....

حالا من هم نصف و نیمه او را در بین بعضی از این متنها تصور می کنم......

این فرد جالب و دوست داشتنی همیشه با لبخند تلخ و شیرین منحصربفرد اش می گفت 

گاهی مهم نیست چقدر تلاش می کنی عزیزم ، قرار نیست همه چیز خوب باشد ... حداقل نه همه کس .

امروز چندین ساعت که نه...چهار پنج ساعت پایه کار و مشغول آشپزی بودیم تا به افتخار پیروزی جشن کوچکی داشته باشیم ، تقویتی باشد برای رودررویی با جنگ خودمان.

اما نتیجه اصلا خوب نبود ، من می گفتم شور شده ، نظرشان این بود که اصلا بی نمک است . فکر کردم ادویه زیاد ریخته ام ، گفتند هیچی حس نمی کنند از عطر و طعم اش اتفاقا ، تازه خیلی هم داغ بود و به گمانم چند نفرمان سوختیم ولی کسی به رویش نیاورد...

قرار بود شادی بخش و مسالمت آمیز باشد ولی شد همنشینی با این ها.....

چطور می شود این ها را پاک کرد....

در تمام این دوازده روز سردرد های من یک لحظه هم کوتاه نیامدند.

هر روز دردش از قبل بیشتر می شود ولی کمتر نه.‌

هیچوقت فکر نمی‌کردم کسی باشم که از ناراحتی سردرد بگیرد...خوب زندگی نشانم داد پتانسیل اش را دارم....خیلی هم دارم.

هرچقدر هم کسی را بغل کنم یا مسکن بخورم آرام نمی گیرد..چطور قرار است بگیرد وقتی تمام فضای من غرق در  پونه است....

این چند روز آنقدر لبخند زده ام که فکم آزرده شده....خشمم را حبس کردم و سرم حالا به جوش رسیده...فکر کنم؟ شاید هم فقط به روغن امده؟ نه.....نه نه نه ..کسی مغز سرخ شده دوست ندارد.

این باعث می شود بخواهم برایتان داستان لی لی و گل سفید کوچکش را تعریف کنم ...بیا از این هم بگذریم و برگردیم سر گل آبی ام...

اری ..وقتی داشتم به زور چند لقمه داخل دهانم می گذاشتم یادش افتادم ، یاده لبخند کج و نگاه تاریک و زمزمه های تلخش .

انگار می توانستم بازهم ببینمش که دستم می اندازد ببین ، هیچ چیز خوب پیش نرفت همانطور که برای من نبود ...برای توهم نمی شود؟

ولی آیا واقعا هیچ چیز خوب پیش نخواهد رفت ؟

پس چرا گرده های طلایی همچنان شناورند ...

پس چرا ستاره پاییز همچنان می درخشد

چرا ماه مه زده همچنان زیباست و چرا غروب‌ها همچنان اینقدر دوست داشتنی و تنها به نظر می رسند.

همه اینها همچنان خیلی خوب پیش می روند ، چرا من و تو نتوانیم ؟

گل آبی من خیلی دور است ، خیلی دور تر از آنکه اسمش را به یاد بیاورم یا به آغوشش بکشم....ولی همچنان اینقدر نزدیک ام هست که تک تک حالاتش را یادم باشد....

این هم خوب پیش می رود .......

پس ......اری ....همه چیز خوب پیش خواهد رفت ..همه چیز .

پس.ن:ضمنن اگر قرار بود خوب نباشد من با هیچکدام از آنها آشنا نمی شدم ...هیچکدام ...

این پیوند بین ما {هرچند اگر فقط من به خاطرم بسپارمشان ، یا من خاطره ثبت شده آنها باشم و خودم فراموشش کنم...}نشان می دهد که چقدر همه چیز خوب پیش می رود حتی برای ما.

پ.پ.ن:چشایر اصرار داشت این را اضافه کنم.....

"همه چیز همانطور که باید پیش می رود "

0

آنی دام

1 سال،3 ماه پیش

گاهی تمام چیزی که برایش نیازمندم ، یک‌چاقو محکم و فولادی  خوب و به اندازه کافی قوی است ، یک تخته بزرگ از پلاستیک فشرده ،چند جعبه نوشابه سیاه و چند بسته پلاستیک زباله محکم و قوی .

{شاید یک آهنگ خوب ؟ بستگی به فضا و میزان تمرکز لازم دارد.}

پدرم مرا خیلی دوست دارد.این را از تک تک رفتارش متوجه ام ، نه گفتارش ، مهم نیست چون پدرم در بیان احساسات خوب و نیست و درونگرا است ، می توانی تک تک افکارش را از درون چشمهایش بخوانی ، از تن صدایش احساس کنی و در رفتارش واضح متوجه شوی.

او همه کاری برایم می کند تا مطمئن شود مادر نداشتم ننگی برای من نیست ، این کارش خیلی دوست داشتنی است ، خیلی برای من ارزشمند است ، خیلی ...آنقدر که قلبم فشرده شود...آنقدر که بخواهم برایش ماه را خرد کنم.

اما گاهی احساس می کنم من کم کاری می کنم ، در قبال آن همه عشق.......روزها برای من طرح می کشد ساعتها نقش بازی می کند تا من بتوانم لحظه آخر کسی را که می خواهم خرد کنم و بعد من چون از همان ابتدا نسبت به آن گذشته کذایی حساس بودم سریع از لحظه آخر رد می شوم.......

تکانشی عمل کردنم فقط وقتی خودش را نشان می دهد که مطمئن است بد ترین سناریو را خواهم دید........یا خجالت آور ترین ؟

می توانم کمی به خودم حق بدهم بین این همه عشق و خشم جایی برای نفرت داشته باشم ، نفرتی که از خشم من قدرت می گیرد . گذر زمان قوی ترش خواهد کرد و روزی خنجری خواهد شد به اندازه کافی قوی برای بریدن همه آن کثافت های کثیف مطرود.....

شنیدن صدای خنده های اینها.....درست مثل همان هزارپا های قرمز چندش آور است..متاسفم از احساسات لطیفی که در رابطه با هزار پاها خدشه دار می کنم.....ولی آنها هم همین اند فقط دنبال خون مرغ راه می افتند....فکر میکنند مایه حیات ابدی شان خواهد بود...حالا آیا خواهد بود؟

آه عزیزم......یک حشره فقط به خاطر اینکه روی زمین می خزد یا بدون سرهم زنده می ماند پست شمرده نمی شود .

پست است چرا که هیچوقت دست از غریزه اش بر نمی دارد..

پ.ن:معذرت می خواهم از تمام جیرجیرکها، پروانه ها ، کرمهای شب تاب و.....شما جز دسته حشرات نیستید ....ودرضمن این در رابطه با حشرات بود نه حشرات.

و.پ.ن:بغل کردن درد را کاهش می دهد ...اگر مثل من استامینوفن در دسترس نداشتید یک موجود نرم و گرم و پنبه ای و پشمکی را برای بغل کردن به دام بیندازید :)

0

زیبایی در حصار بودن

1 سال،3 ماه پیش

خیال ...گاهی این کلمه را زمزمه می کنم تا مزه مزه کردنش یادم نرود .

می‌گویند خیال‌ها برایم مضر معنی می شوند ، می‌گویند به توهم دیدن ها عادت می کنی ، می گویند باید خودت را ببندی ، در واقع .

ولی واقعیت که حقیقتی نداشته باشد چه فایده ای دارد!

خیال را دوست دارم چرا که همیشه احتمالی برای پدیده شدن دارد ، واین پدیده ها پشت پرده حقیقتی شگفت انگیز را بیان می کنند.

می‌گویند متهمی به متوهم بودن.

می خواهم آه بکشم.....چرا؟ فقط حسش آمد.

این ارزش های گاه به گاه به بودنم ، این اشتیاق ناگهانی که روحم را می لرزاند ، این آرامش پر از احساسی که گاها دارم ، خیالهایم مرا اینطرف سوق می دهند ، بعد واقعیت برایم چه کرده ؟ حرص طمع از اشتیاق توخالی ، خیانت ، دورویی ...زیبایی نداشته؟ چرا ...چرا نباید ؟ گل‌های سرخ ، قطرات باران ، زوزه باد ...همه شان زیبا بودند .

فقط...

دلم می خواهد وقتی مردم ققنوسی باشد که دوستم داشته باشد..

بچه گانه است ...ولی دلیل نمی شود چون زندگی در این واقع سخت است ، زندگی در آن حقیقت راهم سخت کنیم.

و یا چون خیال نامتناهی و مجهول است از تاثیر گذارترین لحظات اش از امید پدید آوردنش....دست بکشیم.

نمی خواهم برایشان همه اینها را توضیح بدهم.

فقط گاهی ...چنین لحظاتی بدجور احساس تنها بودن می کنم ، انکار من اسپانیایی حرف می زنم آنها دانمارکی.

حس اش مثل وقتی است که مادر اردکت خیره زل زده تخم چشمهایت و لب می زند اوه تو زشتی ، تو اردک کوچولو بامزه ای نیستی.

این همخوانی دارد برایم با لحظه اوه تو چقدر خیال انگیز و شهودی فکر می کنی ، باید منطقی تر و عاقل تر باشی. مراقب هستی زیادی داری عرق می شوی ؟

حالا اصلا چرا برایم مهم شده ؟ تا دیروز که نبود ...

هیچ چیز خاصی نیست ..تنها وقتی که ماه سرخ رویت شد ، احساس کردم خیلی رقت انگیزم...و این حس همچنان ادامه دارد ..دارم یکی یکی حس های بدم را می کشم بیرون برایش دلیل می آورم تا مثلاً حس خوب داشته باشم.

ولی هنوز هم ناراحتم ، دلم می خواست در آن ماه سرخ حل می شدم .چرا اینقدر رقت انگیزم؟ ناتوان ؟ حتی ستاره پاییز هم از من گرم و مشتاق تر است .

نباید ناشکری کنم...از خدا بابت همه چیز ممنونم ، حس می کنم من کم کاری می‌کنم.

هرشب ترسم این است

صبح که می رسد بی فایده باشم و تاشب همان بمانم.

می ترسم برگه را تحویل بدهم و هیچ چیز نکشیده باشم...

خالی پوچ .....بی دلیل...

گریه کنم؟ هنوز نه...

ان شالله دوماه دیگر یک جعبه خاطره گریه می کنیم،جایی که دوسش داریم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده