You need to enable JavaScript to use this application.

به هرحال

1 ماه پیش
به هرحال

.Love is a drug

.

.

.

.

وقتی اینجا نیستم پس کجا استم؟

https://blogify.ir/@chesh_008

https://t.me/cheshiera

 

من و r و z و حالاتو g

6 روز،14 ساعت پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

 

همیشه انتخاب بین چند چیز برایم مشکل بزرگی بوده...

تا اینکه روزی دوستی را خواندم که نوشته بود چرا بیشتر از این محدود ؟ 

تا وقتی قلبت جا دارد همه را مهمان کن.

نکته مهم این است که کلیداش را به کسی ندهی...یا سندش را...

خوب خداروشکر همه چیز ان داخل ریخته بودم جز ماشین چهار چرخ‌.

فلسفه و ریخت هیچکدامشان به دلم نمی نشست...

خداروشکر امروز حل شد.

به صورت اتفاقی .....اکتسابی.

ماشین عاشق ماشق ام را هم پیدا کردم

https://www.rolls-roycemotorcars.com/en_US/showroom/ghost-in-detail.html

 

از این به بعد چرخ های ایشون هم توی قلبم جا پارک داره...

خیلی باهم هم فکر بودیم در روش مسافرت کردن....اصلا نگاه اش به مسافرت بود که به دلم نشست....هرچند گالری فنتوم هم بی تاثیر نبوده قطعا‌.

سرنوشت همین نیست؟

:)

منتها دارد دیگر.

4

نجواگرم ، توهم بوی سبز چمن تازه می دهی؟

1 هفته پیش در 家Jiā

ناراحتم.

شربت تلخ شد.

شام افتضاح از اب درامد.

از همه بیشتر به خاطر قول هایی که بی اهمیت تر از سکانس تکراری سریال همیشگی رد شدند ناراحتم.

از منی که چشمهایی که مستأصل بودند را دید و توانایی برای انجام هیچکاری نداشت.

از صدایی که می گفت لطفا هیچکاری نکن و این تلخ تر بود .

جایی از ذهنم اینطور پژواک شد که چون تو هیچ کاری نکردی ابنطور شد و چرا هنوز هیچکاری نمی‌کنی.

جایی دیگر کسی از من می پرسید تا کی می خواهی زنده بمانی.

قسمتی هم ان وسط نشسته بود و لبهای خمیده اغشته به قهوه اش را مزه مزه میکرد ، با نگاه خیره هلالی اش از من می پرسید هیچ می فهمی چقدر دلم می خواهد بمیرم ولی چون تو شایستگی اش را جمع نکردی نمی توانم؟

دلم می خواهد بدنم را بشکافم تا به جایی دور از دستش فرار کنم ، کسی چه می داند شاید اینطور شد و همه چی ناگهان بود شد‌.

از خودم می پرسم مگر همه مشکلات بشر به خاطر طمع نیست ؟ 

طمع به بیشتر داشتن.

بیشتر خواستن ، حس کردن ، دیدن ، لمس کردن ، بوییدن ، در اغوش گرفتن ، چشیدن ، بیشتر شدن ، وسیع تر شدن ، تا انتها بودن . برای اینها و بیشتر و بیشتر .

طمع.

پس نمی شود جلویش را گرفت؟

چطور؟

مثلا با چیزی دیگر نخواست؟

که دیگر دنبال چیزهای بیشتر و بیشتر نبود؟

به همان چیزهایی که دارم قانع بودن و قدرش را داشتن.

ولی مگر تلاش برای نگهداشتن ان چیزی که داری خودش طمع نیست؟

می گویند قبل از سیر شدن باید دست کشید ، خوردن تا حد سیری و فراتر از ان تنها برای حس کردن ان پر شدن رضایت بخش از درون چیزی طمع بزانگیز است پس باید از این سیری دست کشید. چون فقط همان طمع عزیز است که بیشتر و بیشتر می خواهدت تا بیشتر و بیشتر پیش بروی.

حالا دست از غذا کشیدی و با چین های سفره بازی میکنی که ناگهان فرد مقابلت صندلی اش را عقب کشیده و بعد از بلعیدن میزه به سمت تو قدم بر میدارد .

بعد از لمس کوتاهی از گرما در نوک انگشتانت متوجه می شوی دیگر دست نداری ، و تا می خواهی بپرسی چرا دیگر چیزی به نام تو جز چند تکه استخوان و توده ای لزج نمانده .

ناراحت کننده ترین بخش ماجرا آنجاست که ان نگاه پر از ناامیدی شخص را می بینی که غمزده نگاهت می‌کند ؛ چرا کافی نبودی ؟

چرا این تو بودی؟ چرا؟ چرا باید تو می بودی؟ به خاطر تو!! 

و بعد محبور می شوی با همان توده استخوانی ات بشنوی که اهسته انگشتهای خودش را می جود. لیما می گفت درد از شدت خونریزی یک موهبت است ولی مرگ از درد شکنجه است ، کنجکاوم این حس بی هوشی که گاها درون مغزم نبض می زند از بی حسی بدست امده از خونریزی های قلبم است یا صرفا نوعی واکنش دفاعی به درد پی در پی که بی وقفه می بوستم؟

تمام روز منتظر لحظه ای می نشینم که این تصورات پوشالی ام را جایی حبس کنم تا بلکه در طول خواب همهمه هایشان را نشنوم.

اما از بس حماقت امیز ام که حتی در این لحظه ام گیج عمل میکنم ، بیشتر شان فراموش می شوند و باز شب برایم قصه می خوانند.

البته من مقصرم. من مشکلی بودم که از لای شکافی که با تیغ کوچک جراحی بریده شده بود جفت پا بیرون پرید تا اثبات کنم عوضی بودن یعنی چه.

بله بله یادم امد.

ان .... شخص....بیا صدایش کنیم سبز عینکی. بله .سبز من ؟...سبز او!

سبز او میگفت.‌سبز ابی من.

میگفت اینکه دلیلی برای این همه درد پیدا نمیکند ارامش بخش تر است ، حداقل اینطور می شود تا خودش برای خودش دلسوزی کند.

حداقل اینطور می شود تمام ان توده را روی خودش تصور نکند.

حداقل اینطور.

ولی ..... سبز نمی داند چقدر طاقت فرساست بی دلیل درد متحمل شدن ، باعث می شود عادت کنی به حمل کردنش . و این عادت کردن آزاردهنده است ، نمی شود هرطور دوست داشت خودت را سرزنش کنی ان حس ترحم دوست نداشتنی مزاحم می شود.

و این شکنجه دردناک تر است.

شاید چون من ناقصم ، برای همین حتی نمی توانم همه انچه که می خواهم را بیان کنم. نمی شود ذره ای از انچه حس میکنم را منتقل کنم ، دیگر نمی فهمم اصلا چه بودم؟

شاید چون من ناقصم.

سیرا میگفت من از درد کشیدن متنفرم و از اینکه مردم از من ناراحت عصبانی یا متنفر باشند هم متنفرم چون بعدش می دانم که درد میکشم اما مهم نیست چقدر ناراحت یا متنفر باشم قرار نیست کسی متوجه شود .

دلم می خواست سیرا بود تا میگفتم سیرا سیرا سیرا اگر می شد حاضر بودم تمام عمرم باهم زندگی کنیم ، نه درجهان من ، در جهان تو ، دران اخر الزمان پر از بیماری . اینطوری اکر هم می مردم برای تو صرفا یک اتفاق تکراری بود.

ولی سیرا هم پشت همان سنگهای کاغذی است.

جملات زیادی این وسط گم شدند ، من دنبال چه بودم؟

اه .

در چنین زمانهایی من واقعا نمی فهمم باید چه میکردم ؟ چه باید می شد؟چه چیزی را رد کردم؟چه چیزی کم بود؟

دلم می خواهد چند کلمه نه چندان زیبا غیر ادبی به ادامه من وصله کنم تا بلکه حس خسته کننده درد اوری که روی مغز و سینه ام فشار می اورد توصیف شود...می شود؟

من فقط می خواهم باهم باشیم.خوشحال باشیم،درکنارهم ارام بگیریم.

باید چطور انجامش می‌دادم /بدهم؟

اصلا مگر من نفرین تو نیستم پس چرا گذاشتی که همچنان باشم ؟

تا انطور با چشمهای اغشته از عسل ات نگاهم کنی؟

تا در غم و خشم غروب نگاهت از خودم بیشتر متنفر باشم؟

که در نگاه کویر مواج اشان گم شوم؟ یا تنفر و دستپاچگی هلال شکلاتی شان را درمانده تماشا کنم؟

کاش ......

کاش اینقدر این من نبودم ...

چقدر تکرارش میکنی؟

چقدر تکرارش کنم؟

فکر میکنی هیچوقت تغییر نمی کنم؟

هر روز بخش بیشتری از من را فراموش می‌کنم... 

چرا من بودم؟

...شدم؟

نه نه ....من مقصرم ، چرا فکر میکنی من عوضی بی دست و پایی ام که مشکلاتی که از من جوهر گرفتند رد کنم؟

من فقط نمی دانم چطور پاک شوم ، به انحلال برسم .

من ناقص ، افکار پر از کمبود و جملات نا تمام. درچاچوبی محدود به تن‌... تاکجا؟تاکی؟

از همان ابتدا نباید عاشق شیشه های شکسته می شدم .

از همان ابتدا نباید ارزو چیزهای شیرین میکردم .

نباید ...

باید یک نت می بودم ، یک نت کوتاه و لرزان و محو.

نتی که قبل از شنیدنش به خاموشی می رفت.

متاسفم.

متأسفم.

متأسفم.

 

 

پ.ن: می روی اما بدان ای فراموشی

با غم سردی که می‌شناسم هم اغوشی

 

 

 

3

چرا صورتی دوست دارم؟

1 هفته،2 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

فکر میکنم بدون اینکه اجازه اش را گرفته باشم خوشحالم.

متأسفم 

فقط دلم می خواست کمی بیشتر شبیه ان ستاره  باشم.

همانی که گاهی ابی می شود گاهی قرمز گاهی سبز.

همان ستاره ای که دروغ گفتن را خیلی خوب می داند .

همانی که عاشق ان است.

عاشق ان...

سقوط .

حس رهایی و آرامش بخشی خواهد داشت ؟

می گفت سقوط به ناکجا آباد دوست داشتنی است.

پرسیدم چرا 

گفت بدون اینکه درخواست کند او را به سمت خودش می کشد ، فکر می‌کند آن ناکجا آباد همان جایی است که دوست داشته خواهد شد ‌

چرا که ناکجا آبادها نیازی به دروغ گفتن ندارند.

نیازی به صدا زدن ندارند.

نیازی به خواهش برای پذیرش ندارند.

همینکه سقوط کنی در آغوشت می‌گیرند.

می گویم آن صحنه پر زرق و برق را دوست نداری ؟

می گوید این بهشت دروغین است.

عاشق احساس سقوطم به سمت همان‌جایی که نا کجا می خوانندش .

ایا این زیباست نیست که هم جا باشی و هم نا به جا.

چنین تناقضی را فقط ناکجا آباد ها بلد اند.

می گوید البته توضیح این مفهوم ها به ناکجا آباد نمی آید . اما کمی هم اگر اضافه اش کنیم بد نیست ، به هر حال که آباد است.

می گویم داری بیهوده می گویی ، توفقط می خواهی فرار کنی ، از هرچیزی که شد به هر جایی که بود .

لبخند می زند که زیادی سختش می کنی.

تو هم عاشق سقوطی .

اضافه می کنم نه من می ترسم.

و ادامه می دهد این هم تناقضی دیگر است ،می بینی تو هم به آنجا تعلق داری.

سعی می کنم فرار کنم ، مانع ام می شود.

با خنده زمزمه می کند مهم نیست به کجا بروی ، اخرش به جایی که به آن متعلق باشی برمی گردی ...پس حالا هرچقدر می خواهی از معلق بودنت لذت ببر.

انگار می خواهد خاطر نشانم کند.

به هرحال ، سقوط کردن مفهومی بی بها است که بی دلیل معنا دارش میکنیم.

نمی دانم خودش می داند چقدر از او متنفرم یا نه .

شاید برای همین مطمئن شد که نمی توانم فراموشش کنم.

کاش می شد آغوشم را برایش باز می‌کردم ، آن وقت به قدری محکم در آن بغل می فشردم اش تا دیگر آن طور وسوسه آمیز از سقوط کردن زمزمه نکند.

کاش می شد من هم مثل او جرئت عزیزم صدایش کردن را داشتم.

و آیا آن زمان تغییری رخ می داد؟

حالا تنها چیزی که از او مانده

یک غروب است و چند دفتر پر شده از موسیقی هایی ناتمام.

و پرده هایی که بدون او بازهم در اغوش بادهای زمستانی می رقصند.

کاش می شد از او می پرسیدم 

آیا حالا خوشحال تر است و آیا خوشحال تر خواهد بود؟

هنوز صدایش را می شنوم که زمزمه می کند.

عزیزم

به ناکجا اباد بیا

به دنبالم سقوط کن

سقوط کن عزیزم.

.

.

آیا این احمقانه نیست چطور سایه ها رفتند اما نجوا هایش همچنان هستند؟

و برگردیم به حال 

ستاره ای که درخشان تر از قبل می درخشد.

خیلی دور شده.

چقدر سقوط کرده؟

هرگز نمی خواهم بدانم....

 

درحقیقت ....آیا این حکمی بود که خودش درخواست و اجرا کرد؟

یا تنها

 یکی از هزاران سناریوی دیگری بود که باید اجرا میکرد؟

4

گل های اشلی

1 هفته،6 روز پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

جایی درون بدن از ماسه صیقل شده ام از خلا مانده حبابی بزرگ تشکیل شده.نقطه ای که مدام یادم می اوردچیزی جایش خالی است .

دلتنگشم.

3

دیوانه منم

2 هفته،4 روز پیش در تـو؟

مستِ کدام می‌خانه‌ام؟

جامِ کدام می‌ باده ام؟

چرا از لبخندت درمانده‌ام؟

نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟

کاش روزی برایم گریه کنی

همانطور که برایت گریه می‌کنم

1

رمان نارنجی

3 هفته،3 روز پیش در تـو؟

اه لیلی من .

شیرین من.

احمق من.

عزیز من.

گربه کوچک بیچاره خیس شده.

کاش می توانستم به اسمت صدایت کنم.

کاش می توانستم بیشتر در ان رویا پیش تو می ماندم.

کاش امروز صبح بیدار نمی شدم.

کاش رویای در نفست حبس شدن طولانی تر بود.

دلم نمی خواست پلکهایم باز شوند.

دلم نمی خواست ذره ای از اغوشت دور شوم.

ولی اینطور نیست زندگی حول خواسته هایم بچرخد که.

اگر اینطور بود اصلا قرار نبود انقدر در آغوشم باشی.

یا انطور وسوسه ام کنی برای بیشتر ناز کردنت.

یا قرار باشد بد جوری دلم بخواهد بوسه ای هدیه لبهای خاموشت کنم.

همان لبهای منحنی قوس داری که همیشه با خنده های بی موردشان روی اعصابم بودند ، سکوتشان ازاردهنده و انحنای شان کبود می‌شد.

اه...

چرا اینقدر صمیمی بودن با تو حس خوبی داشت؟ چرا ان نزدیکی اشنا به نظر می رسید؟من از تو متنفر بودم ، توهم همینطور مگر نه؟ بگو آره...

بگو آره تا به نحوی خودم را قانع کنم اینها فقط وهم و رویا بودند و قرار نیست ان حس خوب پروانه ای دلیلی برای چیزی باشد.

بگو دیوانه ام که تمام امروز از فکر به ان لحظه شوق و اشتیاقی دیوانه وار دارم ، انقدر که به تورم شکر هم می خندم.

هرچقدر می خواهد متورم شود اصلا.  حالا دیگر نیازی به شکر ندارم. من هم عاشق طعم های تلخ شدم مثلا همان تلخی دلنشین و اشنایی که طعم بوسه ات بود.

حالا این طعم های تلخ به طرز عجیبی بیش از حد برایم شیرین اند. خیلی دلچسبند.

چرا زودتر نفهمیدم این طعم تلخ اینقدر محشر است؟

دیگر چه نیازی به نیشکر و چغندر دارم؟

بگو عزیزم توهم طعم های شیرین متفاوتی پیدا کردی؟

اه کاش می‌شد صدایت را می شنیدم که زنیکه دیوانه خطابم میکنی.

وای.

اما تو که همیشه با من مودب بودی.

تو خیلی کمکم میکنی ، وقت و بی وقت ، بدون انکه نیاز باشد هیچکداممان خبر دار شویم.

می بینی چقدر دوست داشتنی هستی؟ پس درکم میکنی از تو متنفر باشم. تو همیشه برایم ترسناک بودی ، نمی دانی چقدر خیره شدن به چشمهایت به تنهایی برایم نفس گیر بود . با بهانه اوردن خسته ات نمیکنم پس حالا به نظرت  کداممان مقصر این رویای وحشتناک کفر امیزیم؟ 

0

این بی وزنی است؟یا فقط معلق بودن؟

3 هفته،5 روز پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

گاهی فکر می‌کنم تعادل شاید اصلاً یک خط صاف نباشد

شاید یک موج باشد

که فقط یاد گرفته آرام‌تر خودش را بکشد روی ساحل

من هنوز بلد نیستم موج آرام باشم

گاهی زیادی ساکتم

انگار صداها را درونم جمع کرده‌ام و قفل زده‌ام

و گاهی

یک جمله‌ی ساده کافی است

تا همه چیز از نو راه بیفتد

مثل باران روی شیشه‌ای که مدت‌ها خشک مانده

دلم برای لحظه‌هایی تنگ می‌شود

که هیچ چیز “باید” نبود

نه درست بودن، نه قوی بودن، نه فهمیده شدن

فقط بودن

و شاید

اگر دوباره کسی دستم را بگیرد

نه برای مقصد

فقط برای رفتن

من یادم بیاید

چطور باید بدون فکر کردن به “بعدش”

زندگی کرد

4
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده