You need to enable JavaScript to use this application.

omao:)

1 سال،6 ماه پیش

زندگی چیز عجیبی است.

فکرش را بکن......این همه می دوی ، می خندی ، بعد آخرش از خودت می پرسی خوب که چه؟

یعنی کافی نبود ؟ 

پس ..اری باید بیشتر می‌دویدم ، بیشتر می خندیدم ، بیشتر می پرسیدم ، بیشتر می دانستم ، بیشتر بیشتر بیشتر...

بعد در حلقه ای از این ناتمام ها می سوزی ، می سوزی و می پزی و می سازی . جز این چاره ای هم داری؟

پرسش بعدی که مطرح می شود این است که واقعا به خاطر من بود؟ صرفا من ؟ 

چرا نمی تواند صرفا به خاطر من کامل باشد ؟ تکمیل باشد ؟ درکمال باشد؟

چرا می تواند به خاطر این صرفا من ناقص بماند ؟ خورد شود؟ ازهم بشکند؟ 

چرا؟چرا؟چرا؟

این چرا چراها مثل لکه ننگی به تن نفوذ می کنند ، سپس منتظر می مانند تا تو لبخندشان را ببینی ، شادیشان پس از شکستن تو...

پوشاندن خیانت شان با جمله هایی از قبیل من تجربه نداشتم ، این صرفا اولین بارم بود ...

انگار که ما هزاران سال است که هستیم و بودیم و تجربه ها داشتیم .

تازه به همینجا ختم نمی شود ، بر می گردند و می گویند حالا این شد ، تو دوباره بساز ، بلند شو ، شکوفه باش ، شکوفا شو‌، از نو ،از ابتدا ،از سرآغاز .....

این بی شرمی است یا حماقتشان؟

در این  لحظات واقعا شگفت زده می شوم ، از این حجم دروغ و خیانت ، دورویی ، خباثت....آه! شارلاتان~

هرچند شارلاتان کلمه مورد علاقه و شخصیت مورد علاقه ام در سیرک خون خواهان است ولی در معنای لغوی در زبان فارسی  این اصطلاح کاملا مناسبشان است، نه در معنای معنی در زبان رویا نشینان!

آه..حتی شارلاتان هم آنقدر که اینها شارلاتان هستند شارلاتان نیست....

باید شارلاتان را یک دوره بفرستم پیش اینها...

بعد شاید آنها صرفا چیزی بیشتر از فراموشی برای انتقام داشته باشند؟ 

چه چیزی ؟ مثلاً تب های سرد و کابوس های تاریک ؟ هرچند به شارلاتان چیزی جز آن کابوس های شاد و نمایش های شیرین نمی آید.

چطور توانستم حتی شارلاتان را با آنها مقایسه کنم!

خیلی زیادی پیش رفتم...؟ 

به هرحال فکر کردن به همه اینها فقط تلاشی بیهوده برای توضیح دلخوری های ناپایدار گاه به گاهی من است ، و این تنها رنجور ترم می کند .

همه این فکر کردن های بی نتیجه مثل تقلا های میگو قبل از سرخ شدن حقیرانه و تحقیر آمیز است.

چنین وقتهایی که حتی باد سرد و مرطوب شبانگاهی هم به خنک شدنم کمکی نمی کند آرزو می کنم کاش دفتر مشاوره گربه ای را در کوچه پس کوچه های این شهر می دیدم.

آن وقت می شد با ذوق در کوچک سبز رنگ را کوبید ،چشم انتظار گربه سنگی ماند ، بعد تا وقتی سپیده دم رویا را خاموش کند آب گوجه سرد نوشید  و راجع به تحولات اخیر سرزمین شیرینی ها بحث کرد یا طلسمی از کلاغ گرفت تا حتی در روز هم رویا دید یا بهتر ، ناپدید شان کرد.

ولی این شهر کثیف است .

این خیابان ها عاری از رویا ست .

 مردم نگاه هایشان مات است .

و من...........

من از تنها آب گوجه نوشیدن متنفرهستم.

0

در انتهای چمن زار چه می بینی ؟

1 سال،6 ماه پیش

پرتگاه......

پرتگاهی خاکستری ... آبی ، سیاه سبز و نارنجی .

دلم می خواهد سر به بیان بگذارم.

دلم می خواهد زیر انجیر به اعتراض بنشینم.

دلم می خواهد پر بکشم.

دلم می خواهد پاک شوم.

دلم می خواهد حل شوم.

خداوندا ، مرا حل کن =^=

0

This is just a wish

1 سال،6 ماه پیش

 Sometimes,I just want somebody to hug me and say "I know it's hard, you are going to be okay . Everything is good, sun is still shining, wind is still flowing, sky is still blue, And you are incredibly lovely. we can travel everywhere you wish!

Here is chocolate and 8 million dollars for you, so don't worry and smile"

I'm still waiting for that;---; 

0

شب پره

1 سال،6 ماه پیش

  بعضی آدم ها هیچوقت عوض نمی شوند ، چرا ؟ چون عوضی اند :)

منظورم این است از اول آنچه که باید بودند نبودند و اشتباهاً چپانده شدند جای دیگری که نه تنها اطرافیان بلکه خودشان هم احساس راحتی با آن ندارند. 

می دانی ؟ این تقصیر خودشان نیست که اینقدر خودشان هستند!

  هروقت به «این» و «اینها» فکر میکنم ، این جمله را بارها و بارها تکرار می کنم ، بارها و بارها می خوانم ، بارها و بارها می نویسم تا بلکه حواسم را پرت کنم، ظرف غذا را توی صورتشان نکوبم ، هر آنچه کردند برایشان از اول شرح ندهم ...چرا ؟ 

چون فایده ای ندارد ، هرچقدر هم برایشان توضیح بدهی ، التماس کنی ، فریاد بزنی ، چیزی تغییر نمی کند ، چون ذاتا عوضی بوده اند و عوضی آمده اند . 

به جای قلب درون سینه هایشان سیاه چال گذاشتند ، سیاه چالی برای مادیات از جنس طمع ، به جای مغز درون جمجمه شان یک انگل زندگی می کند ، انگلی که آنقدر از بدنشان خون می مکد تا روزی که از فربه شدن اش سرشان شکاف بردارد .

به جای چشم برایشان سنگ گذاشتند تا هیچ نوری به باطنشان خطور نکند .

چنین موجوداتی چه اسمی خواهند داشت؟ جز عوضی بودنشان چیز دیگری به ذهنم نمی رسد .

سوال این جاست حالا که عوضی اند پس به کجا درست می شوند؟

جایی که همه عوضی باشند؟ پس اینطور.....

همه وارونه ایم؟ 

شاید من هم عوضی باشم؟عوضی در وسط این خیابان...

پس احتمالا هرس عروسکی و پاستیل هم در وسط جشنواره مد عوضی می شوند ...بی ربط است.

اصلا چرا به خودم این اجازه را می دهم چنین توصیف کنم؟

چرا نباید بدهم؟

می گویند تقاضای خیانت خون است ، من فقط خیلی بی سرو صدا برایشان شرح توضیح می نویسم تا در قلبم بایگانی کنم.

ولی خوب فایده انبار کردن این بایگانی ها چیست؟ 

  حیف نیست؟ تمام مدتی که می توانستم زیر آسمان شب دراز بکشم و ستاره ها را رصد کنم به گریه برای چنین موجوداتی صرف شد و حالا هم که می توانم آزادانه زیر نور ماه قدم بزنم ، وقتم را با بایگانی کردنشان می گیرم.

داشتن چنین تناقضات بی رحمانه کلیشه ای در زندگی باعث می شود یادم بیاید چقدر ضعیف و درمانده ام و چقدر قدرت احتمالاتی که همیشه دست کم می گرفتنشان بالاست.

از بین هشت میلیارد نفر احتمال به زمین نشستن من در اینجا یک درصد ناقابل بود و بعد از آن احتمال پیوند خوردن با چنین آدمی در سطح کشور ۰/۰۵ درصد بود.

و دقیقا همین درصد احتمال کوچک به قطعیت رسید.

حالا آیا من باید به خاطر همین چند دهم درصد های ناقابل یا ۷۰۰۰۰ روز گذرا  غصه بخورم ؟ یا همچنان بایگانی کنم؟

چیزی برای بخشیدن نیست در عین حال چیزی هم برای فراموشی ندارم...

پس بگذار با خیال آسوده بنویسم می خواهم به جای همه اینها و این از نور ماه لذت ببرم ، از درخشش مرموز ستاره های سرنوشتم ، از باد سرد نیمه شب ، از سکوت ، از شب پره ای که اکنون روی دستم نشسته.

چرا؟ 

خوب اگر دلیلی لازم است ...پس بیا بگویم

چرا که ماه برایم کاملا کامل به نظر می رسد.

 

0

اتاق کلمات

1 سال،6 ماه پیش

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

0

نقل قول

1 سال،6 ماه پیش

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

0

پیوست

1 سال،6 ماه پیش

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

0

سرنوشت ابی

1 سال،6 ماه پیش

کلمات را در پی هم می پیچانم،سبک سنگین می کنم،ورز می دهم ، برجسته شان می کنم،باز می نویسم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده