You need to enable JavaScript to use this application.

Solo

1 سال،6 ماه پیش

0

Lonely star

1 سال،6 ماه پیش

0

No sleep

1 سال،6 ماه پیش

あぁ 傘はいらないから言葉を一つくれないか

微温い優しさではなく

弱音に侵された胸の奥を抉るような言葉を

0

Birds can't fly

1 سال،6 ماه پیش

0

エマド

1 سال،6 ماه پیش

古き良き時代を思い出してください。 友達と何時間も遊んだ。 あっという間に終わってしまったのが残念です,

0

پنهان شده بین پرده و پنجره.

1 سال،6 ماه پیش

آسیل! 

امشب از آن شب‌هایی است که جان می دهد برای قدم زدن ، رویا پردازی ، تاب خوردن ، دویدن و آواز خواندن زیر درخت‌های سپیدار بی حوصله خیابان های تاریک بی‌انتها.

مثل اینکه شب کاملا با من موافق است .

 سایه ها بین نور و تاریکی ، ظریفانه پیچ می خورند تا به مفهوم جدیدی برسند .

باد، حال نسیمی صمیمانه است که به طرز لطیفی آغوشش را دور اهالی شب می پیچاند ، زمزمه ای می کند تا قلب را به خارش وا دارد و بعد از اطمینان از به ثمر نشستن افسون اش همانطور ناگهانی میگذرد .

ماه محجوب آنهایی که چشم به او دوختند ، مدام می رود و برمی گردد .

چمن ها زیر درخشش شب نقره فام به نظر می رسند .

روباه کوچک بازیگوش با چشمان اغواگرش مدام از آن تاریکی زیر نظرم دارد ، هراز گاهی روی دو پایش می ایستد تا با پنجه های کوچکش ماه برباید.

سکوتی که شب را در خودش حل کرده هم به شدت به زیبایی این منظره افزوده .

همه و همه اینها باعث می شود پاهایم برای بیرون رفتن به خارش بیفتند.برای یکی شدن با این قاب.

برای نشستن زیر افراها ، لذت بردن از هم آوایی درختان ، رقص سایه ها ، ورز دادن افکار ، کشف کردن اشکال نور .

همینطور باید ادامه داد تا دنبال کردن ردپای طلوع .

چنین شب‌هایی به اینکه اینجا نیستی غصه می خورم.

0

شیرینی

1 سال،6 ماه پیش

هرچقدر بخواهم شکر می ریزم،بی خبر ازانکه شیرین غلیظ در انتها شور میشود 

0

کلمات بهم ریخته

1 سال،7 ماه پیش

  می گفتند شروع کردن را همه بلدند....تمام کردن هم همیشه آسان بوده ، ادامه دادن و ادامه دادن و ادامه دادن ، این پیگیر بودن ها و متداوم بودنهاست که مهم است !

و چه می‌خواهد؟ استقامت .

داری اش؟

والا نمیدانم، دارمش؟

خندید که مهم نیست اگر هم نداشتی از الان بگیرش . 

  استقامت ،استقامت .

برای شکستن تصور گلخانه ای بودن ام باید از همین شروع کنم ، ذوق زده ام ، ایده خیلی خوبی است .

این یک هفته تماما در هوای سرد نشستم و کسل کننده ترین کتابهایم را خواندم ، فایده داشت؟

تحمل سنجم در حال پر شدن است.

دلم می خواهد آه بکشم و بگویم افسوس یورونا! شاید من آفتابگردان باشم نه گل یخ !

چقدر مسخره....

  نیمه شب دلم برای پیاده روی و رقصیدن زیر نور ماه بد جوری می لرزد ، گرفتار وسواس شده ام به موزون بودن لحظه های سیاه و سفید ....

   این چند وقت هروقت چشم هایم را بستم فقط صدای موج شنیدم ، صدای شر شر رودخانه ، صدای باران های فصلی طولانی .

باید آرامش بخش باشد اما هروقت صدا به اوجش می رسد از خواب می پرم ....پریدن...پردین توصیف کاملی نیست .

رسیدن صدای جریان آب به اوج همراه است با منتهی شدن به انتهای اعماق ، تاریکی بزرگی در آغوش ام می گیرد و بعد فقط حس خفگی نابهنگام است.

به طرز مرموزی این رویای عجیب تمام خستگی ام را در خودش حل می کند ، انگار موهبتی بزرگ به قلبم هدیه داده باشند .

شاید به لطف این رویاها است که این روزها در طول روز قلبم پر از تپش است ، پر از نجوا .

نمی دانم چه می خواند . نتها را فراموش کردم ، ریتم موسیقی برایم نا آشنا است. تلاش می کنم خودم مفهومی جدید برایش بنویسم ولی متأسفانه قلمم نمی نویسد و من در سکوت با موسیقی همخوانی می کنم.

   به زودی ؟ شاید هم خیلی دیر؟

کسی می شوم که شانه اش را برای گریه دادن قرض می دهد ، کسی برای تکیه دادن ، برای در آغوشش سست شدن .

تصوراش خیلی شیرین است ، ولی ساخته شدن تا رسیدن به آن مرحله.......مثل عبور از ایپزود ۱۲ سریال مورد علاقه ۱۲ قسمت است.

می دانی آخرش است ولی می ترسی تمامش کنی؟ یک همچین چیزی :)

پ.ن:به قول رز احساس می کنم رابطه ای پیچیده از عشق و نفرت با زمستان برای خودم ساخته ام ، حالا این طولانی شدن روزهای زمستانی باعث می شود بخواهم دست به طغیان بزنم تا ببینم دقیقا کدام نگاه درخشانی باعث می شود این سردی زمستانی اش قابل قبول باشد ، آن هم وقتی قرار نیست هیچ قسمتی از قلب سفیدش را برایمان پر پر کند!

اژدهای سفید خیلی زود رفت ...انگار شعله اش را هم با خودش برده !

جز این ایده دیگری برای این سردی بی امان ندارم.

...زمستان :)

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده