You need to enable JavaScript to use this application.

عقب موندم :(

2 سال،11 ماه پیش

۳ روز هست که الغارات نخوندم به خاطر حال بدی که داشتم

این‌جا نوشتم که حواسم رو جمع کنم

به محض خوب شدن باید جبرانی بخونم ...

شروع کردم به دوباره خوندن هم این‌جا اعلام می‌کنم 🙋🏻‍♀️

0

لوکیشن الان ؟ کف زمین ، روی فرش ، در‌حالی که به خودم می‌پیجم !

3 سال پیش

خونه مامانی بودیم

داشتم کتاب فلسفه مشاء رو می‌خوندم ، چهار صفحه خونده بودم و داشتم صفحه پنجم رو شروع می‌کردم که درد کم‌کم اومد سراغم ، با یه لبخند تلخ کتاب رو بستم و دراز کشیدم..

به یار پیام دادم و گفتم حالم رو ، گفت اگر دوست داری برو خونه مامانت بمون ، گفتم می‌خوام بیام خونه خودم ‌ 

پدر اومدن دنبالم و این‌قدر درد داشتم که حتی فکر کردن به این که باید با این حال داغون ۴ طبقه رو برم بالا هم دردناک بود . اومدم خونه مامانم ، یار هم شب میاد این‌جا..

 

الان؟

وسط پذیرایی روی فرش پهن شدم و درحالی‌که درد از کمرم می‌خزه تو پاهام و از پاهام می‌زنه به دلم و کلیه‌هام تیر می‌کشه و هم‌زمان درد تو کل معده‌ام پیچیده ، دارم زمین‌ رو گاز می‌زنم :) و به این فکر می‌کنم مرگ چیز قشنگ و آرام‌بخشی می‌تونه باشه ................

0

رفاقتی از جنس ابن‌سینا

3 سال پیش

این دو روز این‌طوری گذشت که خونه خودمون بودیم ، درس خوندم و با یار خونه رو حسابی مرتب کردیم . دیشب دوست من و دوست یار که ماه قبل با هم ازدواج کردن و من و یار واسطه آشنایی‌شون بودیم اومدن خونه ما .

دعوت شام و مهمونی نبود ، یه جلسه درسی و مباحثه بود . بلاخره هرچی باشه ما این دو نفر رو به هم معرفی کردیم که بشه یار با دوست صمیمیش و من با دوست صمیمیم راحت‌تر رفت و آمد کنیم و باهم درس بخونیم 😁

من و دوست گرامیم رفتیم تو اتاق و همسر و دوستش تو پذیرایی بحث می‌کردن . 

با دوست جان در مورد مباحثی که جناب ابن‌سینا پیرامون اثبات نفس داشتن مباحثه کردیم و تو این قسمت که آیا ماده می‌تونه نفس رو تغییر بده یه مقدار گیر کردیم . این‌که مثلا ماده‌ای مثل خوردن یه خوراکی با مزاج تند می‌تونه باعث تغییر در نفس ما بشه و خشم رو برامون به همراه بیاره ؟ چطور میشه ماده روی مجرد اثر بذاره ؟! گمانه‌زنی کردیم.. گفتیم که نفس رو تغییر نمیده بلکه بروز و ظهورات نفس رو محدود می‌کنه یا فقط از یک جنبه مثلا خشم نفس بروز پیدا می‌کنه.. چون به هرحال نفس از ماده تاثیر می‌گیره و اتفاقا داشتیم در مورد این تاثیرها بحث می‌کردیم.. 

جای دیگه در مورد این صحبت کردیم که نفس دوتا تعریف در مواقع مختلف داره ، وقتی داریم در مورد خود نفس و هستی نفس صحبت می‌کنیم یه تعریف داره و وقتی داریم از تعریف نفس برای رسوندن مفهوم دیگه‌ای در استدلال استفاده می‌کنیم تعریف دیگه‌ای داره..

بعد

من برای دوست جان گفتم که بعضی‌ها قبلا نفس و مزاج رو یکی می‌دونستن و ۳ دلیل وجود داره برای رد همچین عقیده‌ای و توضیح دادم ... هرچند دلیل سوم رو فراموش کرده بودم . همون‌جا تصمیم گرفتیم هر مطلبی که خوندیم در این موارد رو حتما یادداشت کنیم و خیلی به حافظه اعتماد نکنیم ! 

همسر ولی تو پذیرایی یکم ضدحال خورده بود ، قرار بود با دوستش کتاب فلسفه اشراق رو شروع کنن ، اما اون بنده خدا گویا وقت نکرده بود کتاب رو مرور کنه و عملا بحثشون شروع نشده کنسل شده بود . 

حدودا ساعت ۲۳:۳۰ بود که رفتن خونشون. 

 

خوابم نبرد.. برعکس سه شب قبلی که می‌تونستم شب خوب بخوابم ! 

خوابم نبرد و اومدم به مفاتیح پناه آوردم..

زیارت حضرت صاحب الزمان در سرداب مقدس حضرت رو خوندم و باریدم و متصل شدم ! چقدر مباحث علمی فلسفه با اعتقادات شیعه قابل تطبیقه.. چقدر شیرینه از دید معقول هم به " امام " نگاه کردن . 

دیشب بیشتر از هر وقت دیگه‌ای تو چند روز اخیر ، متصل بودم به انوار نورانی و ملکوتی جنابِ عشق علیه السلام . 

 

0

چطوری میشه دوستت نداشت ؟!!

3 سال پیش

این‌بار منم تو چالش کتاب‌خوانی خانم دزیره عزیزم شرکت کردم 

کتاب الغارات رو به مناسبت این ایامِ غدیریه انتخاب کردیم و شروع کردیم . دیروز اولین روز بود 

کتاب ۳۰۰ صفحه هست که یک‌ماهه تمومش می‌کنیم ان شاءالله ..

 

من چون چشمم ضعیفه و موقع نگاه کردن به صفحه گوشی هم اذیت می‌شم فونت رو بزرگ‌تر کردم و تعداد صفحات بیشتر شده و باید روزی ۲۴ صفحه بخونم با فونت بزرگ.. ولی این‌قدر روون و خودمونی نوشته شده که خیلی تند تند میشه خوند.. 

 

دیشب خونه مادرِ یار بودیم و صبح که می‌خواستیم برگردیم همسر ازم عذرخواهی کرد و گفت که الان تو حسابش اون‌قدری پول نیست که بخوایم اسنپ بگیریم . دردی که تو تنم بود رو با لبخندم خنثی کردم و گفتم عیب نداره .

دم مترو برام آب‌نبات گرفت که یکم حال بهتری داشته باشم . مثل بچه‌ها از این‌که آب‌نبات دارم ذوق کرده بودم و به واگن‌های قطار رسیده نرسیده بازش کردم . وقتی وارد واگن خواهران شدم آب‌نباتم رو گذاشتم تو دهنم و محل نشستنم رو طوری قرار دادم که بچه‌ای منِ کوچولو رو نبینه و دلش نخواد ! 

آب نبات به دهن ، برنامه طاقچه رو باز کردم و الغارات رو آوردم روی صفحه ۲۴ که دیشب بسته بودمش . خط به خط می‌خوندم ، آب‌نبات تو دهنم آب می‌شد و من از خوندن کلماتِ مظلومیت مولا آب می‌شدم . بغضِ آب‌نباتیم رو قورت می‌دادم و اشکِ چسب‌ناکم رو پنهان می‌کردم.. 

تا رسیدم به این صفحه که عکسش رو پایین گذاشتم..

تا رسیدم به این صفحه.. 

دیگه نتونستم اشک‌هام رو نگه‌دارم ! یعنی چی ؟ اصلا ، چطور میشه شما رو نخواست؟!! مگه میشه نخواست ؟!! وای..

دیگه به جای آب‌نبات ، قلبم بود که داشت ذره ذره آب می‌شد ...

 

0

با این ۲ راه‌کار می‌تونم پیشرفت کنم !

3 سال پیش

0

تیتر : من باز هم حالم بده !!

3 سال پیش

دیشب شدیدا نیاز داشتم این‌جا بنویسم . دیشب که می‌گم منظورم ساعت یک یا دو نصف شبه در حالی‌که داشتم گریه می‌کردم... اما گوشیم خاموش بود و شارژر پیشم نبود .

پس خود خوری کردم.. 

دیشب افتضاح بودم ! کل تنم خارش شدید داشت ، فکرم آشفته می‌شد دائم.. پاهام ناخودآگاه تکون می‌خورد . حالا چه ناخودآگاه چه به‌خاطر خارش شدید.. این‌قدر دستم رو خارونده بودم که پوسته پوسته شد و دائم هم گریه می‌کردم . دائم به این فکر می‌کردم که این به‌هم‌ریختگی شدید و خارش جسمی و جوش‌جوش شدن کمر و.. به خاطر داروهاییه که مصرف می‌کنم ؟! یا مشکل دیگه‌ای هم هست ؟

 

دلم خواست یار بیدار شه و دل‌داریم بده.. اما یکم بعدش نخواستم ! حس کردم از این‌که بشنوه " حالم بده " خسته شده :( و از تصور همین هم کلی گریه کردم.. 

حتی ترسیدم این‌جا بنویسم که چقدررر حالم بده و هرکس خوند بگه ای بابا این چرا همش دپ و داغونه.. و بازم گریه کردم :)) 

چی میشه حداقل یه جوری که صداتون برسه کربلا دعام کنیییید هان ؟! 

واقعا.. جدا ... شدیدا... خسته شدم و امیدی به این‌که حالا حالاها وضعیت جسمی من خوب بشه ندارم !

0

آه .. حضرتِ آه !

3 سال پیش

برای دوستِ وبلاگی نوشتم و می‌نویسم که این‌جا هم بمونه 

 

که

از تهِ دلت " آه " بکش ، تا خود حضرتِ آه دستت رو بگیرن..

که مولانا صادق علیه السلام فرمودند : " آه " یکی از اسماء خداوند است.

و

در جای دیگه‌ای فرموده بودند که : ما ائمه ، اسماء خداوند هستیم !

 

پس بگو آه... 

بگو یا حسین !

 

 

 

0

پایان سفر | شروع زندگی همیشگی

3 سال پیش

دیروز بالاخره تونستم ساعت‌های آخر رو تنهایی برم زیارت و تونستم یکم به صورت مطلوب زیارت کنم و امیدوارم که زیارتم قبول باشه در حالی که " نمی‌دانم اجابت می‌شود این توبه کردن‌های با اکراه ..؟ " 

بعد از تحویل دادن اتاق هتل ، مادر و زهرا رو رسوندیم حرم و منم با پدر و یار رفتم به سمت راه‌آهن که ببینیم برای مادر و زهرا می‌تونیم بلیط پیدا کنیم یا نه ؟ و من روی صندلی‌های عقب ماشین دراز کشیدم و خوابم برد با صدای زنگ گوشی یار بیدار شدم و دیدم پدر نیست و فقط من و یاریم که جفتمون خواب بودیم تو ماشین . پشت خط پدر بودن که گفتن الحمدلله برای جفتشون بلیط پیدا کردن برای ساعت 5 بعد از ظهر .. قرار شد تا ساعت 4 بریم حرم . 

ساق دست نداشتم و همش معذب بودم برای همین تا رسیدم دم حرم با یار رفتیم من یه ساق‌دست مشکی ساده خریدم و دستم کردم . انگار دنیا رو بهم داده بودن این‌قدر که راحت شد خیالم..

زیارت کردیم ساعت 4 مادر و زهرا رو گذاشتیم راه‌آهن و خودمون افتادیم تو جاده ..

یار از همون اول رفت عقب و دراز کشید تا خوابش میاد بخوابه که بعدش بیدار بشه و تا تهران درس بخونه . به محض این‌که می‌رسیدیم تهران باید می‌رفت حوزه و امتحان میداد . فکر کنم اولین امتحانش نهایه بود که الحمدلله خوب داد در حد 16 - 17 .. با این‌که سفر بودیم و شاغله و کلی دغدغه داشت این نمره به نظر من در حد 20 ارزش داره ! 

پدر 2-3 ساعتی رانندگی کردن و تو این مدت همسر هم دیگه بیدار شده بود داشت درس می‌خوند .بعدشم من نشستم پشت فرمون و یار اومد جلو نشست تا بابا بتونن عقب دراز بکشن و استراحت کنن..

به هر حال

رسیدیم تهران ، یار رو تهران پیاده کردیم و مادر و زهرا رو که یک ساعت قبل از رسیدن ما رسیده بودن رو سوار کردیم و اومدیم کرج . من تا خود کرج خوابیدم و بعدش اومدم خونه خودم . 

یار قرار بود شب بره خونه مادرش اینا چون فردا هم دوتا امتحان داره و اون‌جا نزدیکه و خسته میشه بیاد کرج و دوباره برگرده تهران.. یعنی من گفتم نیاز نیست بیاد و اون هم قبول کرد . قرار بود من شب برم خونه مادر اینا که اصلا دلم نمی‌خواست..

من کم کم در آستانه شروع دهه سوم زندگیمم اما هنوز هم پدر و مادرم و هم همسرم نگران شب تنها بودن من تو خونه هستن !! مسخره نیست ؟! 

برای این‌که نرم اون‌جا دلایل خوبی داشتم چون حال جسمیم طوری بود که تو خونه خودم راحت‌تر بودم پس به همین بهونه نرفتم و باید بگم که آخیییییییییییییییییییییییش ! واقعا به این که تو خونه خودم راحت باشم نیاز داشتم و ایضا به این تنها نشستن روی میز تحریرم در حالی که در پنجره و تراس رو باز گذاشتم و باد خنک می‌پیچه تو خونه ...

برای خودم یه تارت و یدونه شیرپسته سفارش دادم تا این تنهایی رو جشن بگیرم ولی خب فقط تونستم پُزش رو به خودم بدم و چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد این بود که تنهایی کوفتم شد در حالی که می‌دونستم اگر یار کنارم بود خیلی دوتایی می‌تونستیم از این شیرپسته لذت ببریم ! :( دلم تنگ شد... اون هم پیام داده که انگار یک هفته‌اس من رو ندیده.. من همونی‌ام که همیشه تنهایی رو خیلی خیلی دوست دارم و این که نبودن یار اذیتم می‌کنه یعنی جدی جدی دوستش دارم مثل این‌که : )) 

قسمت 8 و 9 سریال from رو درحالی دیدم که صحنه به صحنه فیلم داشتم به این فکر می‌کردم که دیدن این فیلم و سریال‌ها دقیقا چه بلایی سر قوه واهمه من میاره و چقدر وقتم رو دارم تلف می‌کنم و نفس و غقلم رو با این تصاویر پوچ پُر می‌کنم ! به این فکر کردم که من قراره چهار صباح دیگه اگر خدا خواست مادر بشم و از الان دارم با قوه واهمه و عقلیه و نفس بچه‌ام بازی می‌کنم.. :(

در همین راستا ، درحالی که دارم اشکام رو از تفکرات بالا پاک می‌کنم سریال کره‌ای ثبت جوانی رو شروع می‌کنم :)

مصداق بارز کسی‌ام که علمش ، مانع از عمل قبیحش نمیشه ... خطاب به مغز عزیزم : باعث و بانی فسادت خودِ منم ، سلام !

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده